یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

گفتی: جنگل

گفتی: جنگل
از بستگی ی صدایت به صید ماهی ها
در گودی ی دستانم
دریا را نگه داشتم به لمس.
یک نفس با چهره های سکوت از خوشحالی
به فصل های رودخانه ای ریختم
در پروانه گی.


گفتی: جنگل
فروریز نسیم صبحگاهی
در انتظار دشتی به اندک باران.
و من تابستان گیسوان
بر پاره ای از خورشید رویایی
چنان هوایی تازه از سفر.
به سبز سبز تاکستان درون
به دمادم تو شدن
کشیده شدم.

گفتی: جنگل
سهم شمعدانی ها شدم به ایوان
و از لادن ها
سارها
دلم گذشت به آفتاب
رقصان و پریده رنگ
گل بنفشه ی اضطراب
ریخته ام
در جام شعر

گفتی: جنگل
جوانه شد
چکه چکه آفتاب
از دریچه ی صبح.
به پناه آخرین لحظه
زیباتر
پیش آمدی تا روزنه ها
تا دستی که به نور خواهم داد

مرضیه رشیدپور

ای ساربان اُطراق نه پر شورِ زین جـــا رفتنم

ای ساربان اُطراق نه پر شورِ زین جـــا رفتنم
اوراق کن زنگوله را تا زنگ زنم من بـــــا تَنَــــم
پس ساق کن پای شتر تا در دلم من دَف زنـــم
پر چاق کن داد از گلو صورِ گَهِ محشـــر منـــم

رضا اسمائی

می شمارد تابستان شمارشِ

می شمارد تابستان شمارشِ
معکوس را
می نوازد سال زنگ
ناقوس را
پرستوی متولد بهار
مرور می کند دوباره در ذهن خسته
فصل کوچ را
بی تفاوت به قرارِ کوچ
شد باصیاد همراز،
وماند از پرواز
عصر های رنگارنگ پائیز زیبا بود
و گردش در کوچ باغ هایش
بسی دلفریب
،،،
پرستوی جوان بامهرِ
صیاد
برد سختی غربت را ز یاد
گفت آید دوباره بهار،شود تابستان
و روشن، چشم او به دیدار
دوستان
،،،
چشمی که آن روز محو تماشای صیاد بود
ودر دام افتاد
نمی دانست بعد پائیز دلفریب می آید
فصلِ سرما،
وآنچه بافته در دلِ ساده ی
خویش
شود دفن درسینه ی سردِزمستان
ز رویا

رحیمه خونیقی اقدم

کنج چشمانش خیس

کنج چشمانش خیس
دستش می لرزید
از دور می نگریست
موج مغموم سیه پوشان را
انگار عزیزی به خاک مهمان است
همه ماتم زده و حیرانند
گویی انگار زمین
کمرش خم شده است
گویی انگار زمان
با طمأنینه تام
برمی دارد قدمی از قدمی
روی دیوار طنین انداز است
سالگرد جوانی ناکام
تپش تند دلش بی تب و تاب می کوبد
او به او مدیون است
قلب او یادگاریست که ماند در سینه
تا امانت باشد
و سبب شد هرصبح
فرصتی باشد تا
بنوشد قهوه ای تلخ تر از زندگیش....


امیرحسین زیارتی

سلام زیبای دوست داشتنی

سلام زیبای دوست داشتنی
آفتاب سفیران انرژی خود را
برای نوازش گونه های زیبای تو
فرستاده
جملگی در تلاش اند
از پشت شیشه های پنجره
خود را به رسالت برسانند
برخیز
و به سفیران آفتاب سلام کن
و روز را آغاز کن
امروز هم زیباست
گرما بخش
آفرینش

سیاوش دریابار

السلام علیک یا صاحب الزمان

*هـ
                                

                                
                                
                            </div>
                            <div class=
محمد

سلطان به باغش قدم میزد و کیف میکرد

سلطان به باغش قدم میزد و کیف میکرد
از صدای بلبان وجد می آمد وحظ میکرد

گفتا  به وزیر همه جا آرامست و زیبا
هیچ ناله و فغانی نیاید به گوش ما

به لطف ما مردم  خوشند و خرسند
صدایی نباشد جز صدای دلنشین ما

در آن حین و‌اق واق  بلندی کرد سگی
زَهرِه اش برفت و سِکَندَری خورد همی

خجل گشت و بر وزیر تشری آمد
ز بودنِ سگ در باغ به وحشتی آمد

وزیر هُل نمود و عذر خواست  سریع
برفت چار دست وپا در پیِ حیوان شنیع

سلطان تنها ماند و پوز خندی زد به روزگار
ز رعیت  در عجب بود و آن وزیر خدمتگزار

بگفت ،همچو مَنی ز صدای سگی گُرخیدَم
از چه روی خلایق ز ترس من گرخیدن

تا خلایقی باشند از  بر رعیت شدن و بَردگی
ظالمانی باشند از بر رها شدن و هرزگی


محمد هادی آبیوَر

اولین بار با غروب دیدمت

اولین بار با غروب دیدمت
نور طلایی خورشید
در لابلای موهای پریشان تو
جلوه دشت آلاله ها را نشانم داد
در آن کوچه آشنایی
با تو چند سخن داشتم
زیبایی نگاهت
من را خیره کرد
بهت زده شدم
انگاری سالها
با آن دیده مأنوس بودم
تمنای عشق از چشمانت کردم
روحم سرگردان آن لحظه شد
همه را در بند رخ تو
گرفتار دیدم
خواستم با نجوای شوق
برگی از دفتر تو باشم
میخواهم باز در آن کوچه قدم زنم
عطر عاشقی می‌وزد از آن گذر یار
مستانه بود آن غزال سیما نظر
جان و دلم را ربود
آن بر باد دهنده قلبم
عاقلی ، پریشانی دارد
در آن وانفسای دل باختن
بی هوش شدم
در هنگام به آغوش کشیدن
جام جم سپهر فروغ
با خودم اندکی مدارا کردم
آن طوفان آتش گون
جان و دلم را سوزاند
شاید در دیدار دگر
من نباشم
فنا گشتم
در آن کوچه آشنایی


حسین رسومی