ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
گر شمع نسوزد خرمَ از شور نگردد
هیزم زِهوَس شعله ور از نور نگردد
چشمی که به حق مستِ رخِ یار نباشد
با چشمکِ معشوقه که مخمور نگردد
دریا نتوان گفت، به هر رودِ هراسان
هرجویَکِ درکوچه روان هور نگردد
ای بسته دو چشمت به خَمُ پیچِ حقایق
با خطبۀ تو، غصّه و غم دور نگردد
جز از سرِ ایمان به حقوقُ غمِ انسان
حُکمت به اجابت، زِ رَهِ زور نگردد
شوریِ تو از شهرتِ خامیِ انام است
گر آش، از عاقل بشود، شور نگردد
چون باطنِ بیمارِ تو کرده هوسِ هار
با زورِ تو بیداریِ کس، کور نگردد
تا زور بکار آید و دستور به مملوک
هر مسجد و میخانه مگر گور نگردد
آنکس که بخون کرده تمنّایِ طَمع را
دین و دهنش، جز قمه و قور نگردد
ای غافِلِ از، قبلۀ این خاکِ پر ازغم
بیدادِ تو جز، وصله ی ناجور نگردد
تا ملک پراز تخمِ غریبه ست بدانید
صد نسلِ غریبه به وطن پور نگردد
امیر ابراهیم مقصودی فرد
ساقی می هزار ساله را آنگونه که هست آنم بده
درگیرعشق اولم شدم آنگونه که هست جانم بده
پاداش تو را هم هرگز نخواستیم به سر نوشت
من سر نوشتی رانداشته ام که تودست بانم بده
پرسان و جویان تو هم گشتم و از بس به انتظار
خاکی بسرم کردی و تاریخ نوشته ای و مانم بده
من صدهزارآرزوی بوسه هم کردم درخیال عشق
من درخیال عشق سوختم وبیاتوهم درمانم بده
بادست خودنچیده ام لیمویی راکه شیرین شده
بخشیده ای به دیگران چرا تو لیموی خامم بده
ابرو کشیده ای و دو چشم زیبای یارهم دیده ای
من عشق را طالب کردهام ای خدا توهم آنم بده
نفرین به سرنوشتی کنم که تو داده ای رقم بمن
هرگز نیافریده بودی جعفری رازهری به نانم بده
علی جعفری
بی رحم تر ین فصل خدا
فصل خزان است
چون قصه ی او قصه ی
هجران و فراق است
دردی فتاده است
بر شاخ درختان
بی برگ شدن قصه ی
پر درد خزان است
چشمی به زمین و
رنگ به رخسار ندارند
آری چه توان گفت
که این رسم خزان است
ابرها همه از درد درختان
غمینند
آری چه توان کرد
جز اشکی
چون رود روان است
عشاق ز بی مهری دلدار
دل نگرانند
آری چه کنند هجر و فراق
رسم زمان است
دل را همه دادند
به مستی به سر و چمانی
سروی که همه از پی او
انگشت به دهانند
افسوس که او غافل از این
مستی و هجران و فراق است
بی رحمی و عاشق کشی اش
دیر زمان است
آری چه توان گفت که این
رسم زمان است
بی رحم ترین فصل جهان
فصل خزان است
شیدا جوادیان
ای از سُلاله نور یاد آور و نشانه
نام تو میدرخشد بر تارک زمانه
سرباز سرفرازی در منتهای ایثار
عباسی و علمدار در عشق جاودانه
در دشت آتش و خون توفنده و سلحشور
در زهد و پارسایی دریای بی کرانه
بر قامت رشیدت چون لحظهای نظر کرد
خم کرد قامتش را شمشاد خاضعانه
بر دست پر توانت چون بوسه زد خمینی
از کاخ ظلم و بیداد آتش کشد زبانه
تا در زمان هستی تحت لوای قرآن
بر کفر فائق آیی با لطف آن یگانه
نستوه قاصر است از توصیف روح ایثار
در قالب کلام و الفاظ شاعرانه
علی اکبر نشوه
دیوانه رها ز هر مکان و سد است
در چشم سبک سران به کلی رد است
او جمع کند تمان علت ها را
کسریست گران که حاصلش بی حد است
محمد فاطمی
بااحساس عشق
آب می خوردم
ذوق ام گرفت
لحظه خواندن اشعار یادم کرده ای
دیدم قطره اشکی ریخته بود
زیر راست گونه ات
ترس بر دلم افتاد
یعنی آشوب شد
من که دنبال تو کرده ام
در زمین مدرسه با رنگ احساس عشق
تنها بوده ایی اما با اشتهای شور عشق
لحظه ها پنهانی در کنار بادکنک ها
سبز و طلایی سفیدبه انتظار
آنقدر تنها
انگار در بازاری چون در فرنگ
کاش بودم
آن موقع که تصویر تو مانده در ذهن
دست زیر چانه بودی در کافه ایی زیبا و قشنگ
با یک شاخه گل
تا که بینی فیس تو فیس چهره ام
آه که این نماد
چقدر محبوب است در چین دوست
باورد باد من هم
عشق می ورزم به اعظم با خاطرات خوب
آدرنالین شور و شوق زندگی
خوش بحالم
چقدر زیبا بود فهیدم
اشک نبود
آب چکید برروی تصویر تو
آه من هنوزم دلتنگم
تشنه رخ رخسار توام
منوچهر فتیان پور
ای آنکه بدست تو حیات است و ممات
توفیق بده مرا به هنگام وفات
تا خاضع و خاشع با حضور قلبم
تسبیح کنم تو را بذکر صلوات
محمدحسن مداحی