-
قلمم تاب توان
یکشنبه 26 بهمنماه سال 1404 12:45
قلمم تاب توان نوشتن دیگر از این پس ندارد او مرا چو سنگ دلی در کشتی غمینش تنهاتر رها می گذارد دفترمن هم از او دست بر ندارد که ندارد که ندارد،،، و چو ذلیخایی امیدوارتر در انتظارش نشیند که شاید مجالی یا مجال ها به جویا احوالم نامم را عاشقانه چلچله زنان تر به دریا ها بخواند پوران گشولی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 26 بهمنماه سال 1404 12:45
-
ای که در شــــبهای تنـــــها میروی
یکشنبه 26 بهمنماه سال 1404 12:44
ای که در شــــبهای تنـــــها میروی با دلِ پُـر درد و بی جــــــا مــــی روی _________________________________ خواب در چــشم جهان بنشسته است لیــک تــو با چشـــــم بیــــنا می روی _________________________________ ر هــــگذر بر خــــاک میافتد ز خویش همــــچنان بر موج دریـــــــــا میروی...
-
ز تنــهایی مترس ای جـــــان بیــــــدار
یکشنبه 26 بهمنماه سال 1404 12:44
ز تنــهایی مترس ای جـــــان بیــــــدار که خلوت میشــــود راهـــــی به اسرار __________________________________ به هر سو بنــگری در وهـــم و تــــردید جواب آید ز دل، گــــر باشی هشـــــیار __________________________________ ز شـوق زنــــدگی بر خویـــــــــش بنگر مشـو غافـل، مشـــو مغــلوب تــــکرار...
-
گاهی بیا در کوچه باغ خواب هایم
یکشنبه 26 بهمنماه سال 1404 12:43
گاهی بیا در کوچه باغ خواب هایم اینجا دلی پر میکشد هر شب برایت سمیهمهرجوئی
-
دختر ایل سیاه چادرش باد را می پیچاند
یکشنبه 26 بهمنماه سال 1404 12:40
دختر ایل سیاه چادرش باد را می پیچاند موهایش برفِ خوابیده روی شانه های خمیده چشم هایش دو کوهِ یخ زده در دلِ خاکسترِ صبح دست هایش پرنده های خاموش در جیبِ سکوتِ باد قدم هایش راه های خمیده روی تپه های سرگردان لب هایش سرخیِ یخ زده در دهانِ شب سیاه چادر همچون دریای سیاه می غلتد روی زمین ردای ماه دو بالِ خیس...
-
گفتم زدرد طوفان دل را بپا کنم
یکشنبه 26 بهمنماه سال 1404 12:39
گفتم زدرد طوفان دل را بپا کنم ازسوز جگر آتش معنا بپا کنم درظلمت شب چوجلوه انوار بتافت صدصبح بی غروب دراینجا بپاکنم ازقطره قطره اشک، اگرراه بحرنیست دریای بی کران تماشابپاکنم بانام توکه قبله جانهای خسته است ویرانه وجودخودم رابپاکنم گفتم اگربه خویش رسم، ازخویش بگذرم تادرفنابقای تماشابپاکنم آخرزخویش وخوی جهان دل برآورم...
-
در قامت تنهایی خود درد کشیدم
یکشنبه 26 بهمنماه سال 1404 12:26
در قامت تنهایی خود درد کشیدم از دوری تو تیره شده بخت سپیدم در خلوت خاموشی شب های نگاهت جز حس پشیمانی از این عشق ندیدم خون شد دلم از عاشقی و هیچ نگفتم عمری فقط از حنجره ام آه شنیدم تا اینکه غبار از رخ آیینه گرفتم در خاطره ها گم شده سوی تو دویدم در همهمه ی باد خزان از غم دوری هر شب لب این پنجره تا گریه رسیدم آن لحظه که...
-
این شعر نیز ته چین آخر است
یکشنبه 26 بهمنماه سال 1404 12:26
این شعر نیز ته چین آخر است بعد از وفات دوست چیزی نخور ، جز عدس پلو این چینیان دوست، هم سوای تو در این سراج بگشای وفات دوست من هم در این وسط جانم به جان دوست آری وفات کرد چرچیل خاکسار جانم به چرچیل متصل ساعت نمانده است ساعت به وقت دوست ساعی شدیم همه زنگار آهن و ملامتی وسیع شد اتحاد، تندیس پیکرم زین التهاب ولی در قفس و...
-
کافر شده ام اما، دلتنگِ نمازِ صبحگاهی،
یکشنبه 26 بهمنماه سال 1404 12:18
کافر شده ام اما، دلتنگِ نمازِ صبحگاهی، این ماه، هلال می شود باز، من باز نشسته ام به آهی من در پی بادها دویدم، شاید بِوَزَد نسیمِ ایمان، من دور زِ آنچه بودم، کافر شده ام گاه گاهی من رهروِ عشقم، دورم زِ حدیثِ زاهدِ شهر، من راه طلب بوده و هستم، افسوس کجا نشانِ راهی بَر قلبِ پُر از یخ و جمادم، خورشید کجاست تا بتابد، صد...
-
افتادهام به جادهی رویا سوارِ دل
شنبه 25 بهمنماه سال 1404 12:14
افتادهام به جادهی رویا سوارِ دل مستانه میرسد به اتاقم بهارِ دل امشب نشسته یادِ تو در قبلهی خیال در من تویی رها شده پروردگارِ دل در قابِ خیسِ ذهن، تو تکرار میشوی مثلِ نفس در آینهی بیقرارِ دل نامت طلایهدارِ نفسخانهی غزل جاوید باد سایهات ای شهریارِ دل گرمایت از خلیجِ جنون آمدهست و با دستانِ موج میکِشَدَم در...
-
درد دل با هر که کردم درد سر شد آخرش
شنبه 25 بهمنماه سال 1404 12:13
درد دل با هر که کردم درد سر شد آخرش هر که محرم شد به اسرارم قَدَر شد آخرش آنکه غم های مرا با گوش و با جان می شنید، جار زد طوری که عالم باخبر شد آخرش، دوست را از دشمنان تشخیص دادن مشکل است، درد دل با هر که کردم بی ثمر شد آخرش، درد دارم، دردِ دوری، دردِ هجران و فراق این همه عشق و محبت بی ثمر شد آخرش فکر میکردم که مرهم...
-
من به اندازهً تصویرِ تو
شنبه 25 بهمنماه سال 1404 12:13
من به اندازهً تصویرِ تو درآینه یک نقش زِ یک قطرهً باران دارم که به اندازهً مهتاب شبی تیره به مهمانیِ تنهاییِ من می آید و دران لحظهً موعود که یک دایره در محبسِ پرگار کمی می چرخد نقطه ای می شکفد درمهتاب نه به اندازهً تصویرِ تو در آینه اندازهً من در قفسِ ژرفِ زمان نا محدود ودرآن لحظه خروسی به خیالِ سحری می خواند و کسی در...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 25 بهمنماه سال 1404 12:07
-
نشین پهلو به پهلویم تو ای ساغی
شنبه 25 بهمنماه سال 1404 11:57
نشین پهلو به پهلویم تو ای ساغی من آن شیدای رسوایم من آن یاقی من آن گم کرده راهم به صد راهی؟ زپا افتاده ام ساقی ز فرداها چه میدانی؟ از آن ویرانه در کابوس تنهایی از آن تاریکی مطلق ز گمراهی بر این خسته ز تقدیر ده نشانی بر این پیمان شکسته ده عنانی تو ای ساقی بگو از یار چه میدانی؟ مرا بر پیک مشتاقان نمیخوانی؟ من آن مهمان...
-
آفریده ایی خواندی برای دفتر سلطان سخن
شنبه 25 بهمنماه سال 1404 11:56
آفریده ایی خواندی برای دفتر سلطان سخن نغمه هایت ریشه می زد در باغ بی بنیان سخن ما هر دو همدم شدیم اما موقت ای ریحان نما آیه ای خواندی به نام دفتر شیراز عریان سخن عشق تو افتاده در این سینه ی سوزان من در سکوت غم شنیدم نغمه شبنم و باران سخن وصل ما چون حباب آخر آه چه بی راه بود چون که با تو بودنم تحمیل بود با نازدان سخن...
-
پیراهن چرکی مرا چاک کنید
شنبه 25 بهمنماه سال 1404 11:55
پیراهن چرکی مرا چاک کنید هر باور کهنه از تنم پاک کنید گر زندگی ایناست که من میبینم ! بهتر که مرا نمرده در خاک کنید نعمت الله احسانی بنافتی
-
لحظه، هم درمانده
شنبه 25 بهمنماه سال 1404 11:54
لحظه، هم درمانده سریالِ خاطرههایت تمامی که ندارد، مدام… آخرین بار که مهمانِ دلم بودی، چند خواندی این ترانه: «باز کنید پنجرهها را که دلم باز شود…» بعد پرواز، از این پنجرهی درد، دل مُرد و بسته شد. حال که برمیگردم به خانه، پنجرهها قدِّ دیدنِ تو بازِ باز است. به خودم که میآیم، اشک نمی دهد امان؛ و من خیسِ ترانه…...
-
صبح بخیر
شنبه 25 بهمنماه سال 1404 11:46
صبح بخیر ای نسیمِ شعرهای ناتمام که در سکوتِ مهآلودِ پنجرههایمان نفس میکشی صبح بخیر به دستهایت که هنوز نبضِ کلمهها را لمس نکردهاند اما من از پشتِ پردههای شب صدای قلبِ مهربانت را میشنوم که شعری را با نام من آغاز میکند زمستان است و برفِ صبح بر شاخههای بیبرگِ فاصلههایمان نشسته است اما من تشنهام تشنهتر از...
-
ایستگاهِ بیقطار بی تو
شنبه 25 بهمنماه سال 1404 11:45
گر چه این شهر شبیه ایستگاهِ بیقطار بی تو ساعتش تنظیمِ وهم و انتظارِ بیقرار بی تو راه میرفتم در این پیادهروهای شلوغ اسم تو میریخت آرام از لبم مثل غبار بی تو عشق اگر آتش نبود، اینگونه روشن میشدم؟ پس چرا افتادهام در التهابِ بیشمار بی تو گفته بودی منطقی باشم، ولی ممکن نشد قلب وقتی در تو گیر افتد ندارد اختیار بی...
-
نکند باز نیایی، ساعتت دیر کند
جمعه 24 بهمنماه سال 1404 12:20
نکند باز نیایی، ساعتت دیر کند انتظارت زن در آینه را پیر کند نکند دیر شود در پس این پنجره ها دل او را به قفس یاد تو زنجیر کند چشم بر ساعت دیوار بدوزد با بغض نکند عقربه ها لنگ شود گیر کند دائمًا تشنه ی دیدار تو باشد و غمت زن غربت زده را از عطشت سیر کند درد دارد که نیایی و در این شهر سکوت غم دوری تو را یکسره تفسیر کند...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 24 بهمنماه سال 1404 12:19
-
آسوده تر از آهو...در دامگه شیرم
جمعه 24 بهمنماه سال 1404 12:19
آسوده تر از آهو...در دامگه شیرم آن جلوه ی خونین پیکان و نوک تیرم ایستاده به شکل کوه،آرام و غرور انگیز دلداده ی یکرنگم..فرسوده که نه!!!! پیرم تسکین دوصد قلبم، آرامش این شهرم چشمان گهر ریزم...از بوسه و شب...سیرم افروخته در ذهنم، شمعی ز دیار علم دنباله رو اش هستم....در عادت خود گیرم دریای دلم ...موسی!!! دنبال عصای توست...
-
دلم، بادی مهربان،
جمعه 24 بهمنماه سال 1404 12:17
دلم، بادی مهربان، در _ موهای صبح، نگاهم _ چتری باز در _ انتظار باران! محمد ترکمان
-
دلم پرواز میخواهد به آنجا که نیست صدایی
جمعه 24 بهمنماه سال 1404 12:17
دلم پرواز میخواهد به آنجا که نیست صدایی نه بانگ عقل ونه غوغا نه نامی ونه ندایی به خلوتگاه خاموشی، به آغوش فراموشی که جان آسوده بنشیند، رها ازهر چرایی نه شوق وصل میسوزد، نه بیم هجر می لرزد دل آنجاست پادشاهی، ورای هر گدایی نسیمی گرگذر دارد، زکوی دوست می آید وشب آیینه می گردد زنور آشنایی مرابا خویش بگذاریددراین وادی بی...
-
اینجا وآنجا هرکجایی سرکشیدم
جمعه 24 بهمنماه سال 1404 12:16
اینجا وآنجا هرکجایی سرکشیدم باتو تمام آسمان را پرکشیدم من شاعرم اما میان بیت هایم ازتو تورا پیش خودم بهتر کشیدم میلم به این بوده تورا حتما ببینم درخلوت ودوری ولی ازبر کشیدم زهرم اگر دادی دوباره تشنه بودم وقتی یکایک جرعه ها را سرکشیدم وقتی تورا موج عظیم غصه هابرد همراه تو برقلب خود خنجرکشیدم راضی به درد ومحنت عشقم که...
-
اشکهای شوق را
جمعه 24 بهمنماه سال 1404 12:08
اشکهای شوق را بیهوده هدر دادیم به خیال آغوشی که قرار بود پایان تمام ترسها باشد و یادمان رفت رفتنهای ناغافل گاهی از میان بوسه میگذرند از همان لبخندی که قول ماندن می داد من تمام دوستداشتنم را زیر پایت گذاشتم و تو بی آنکه بدانی راهت را از دل من عبور دادی و آنجا در عمیقترین لحظه اعتماد فهمیدم عشق میتواند بی...
-
دور از آن رویِ تو ای جان، دلِ شادم نیست
جمعه 24 بهمنماه سال 1404 12:07
دور از آن رویِ تو ای جان، دلِ شادم نیست بیتو در سینه به جز آتشِ بیدادم نیست چرخ کجخوی مرا سوخت به بیدادِ زمان ورنه جز مهرِ تو در خاطرِ آزادم نیست روزگارم همه در حسرتِ دیدار گذشت لحظهای بیغمِ این فاصله در یادم نیست شهر پر شور و نوا هست، ولی بیرخِ تو نغمهای کز دلِ من خیزد و فریادم نیست با که گویم که زمان دشمنِ...
-
در جاده گذشت، عمر بیحاصل من
جمعه 24 بهمنماه سال 1404 12:06
در جاده گذشت، عمر بیحاصل من دنبال تو میگشت، دل غافل من یک عمر پیِ تو آمدم شهربهشهر دردا که خبر نیافت، از تو دل من جواد_محمدی_دهنوی
-
محبوب من، ای ستاره شمالی
جمعه 24 بهمنماه سال 1404 12:05
محبوب من، ای ستاره شمالی در آسمان آبی، مرا بچرخان بر مدار دلنشین چشمانت مرا به موسیقی نگاهت عادت بده، بی تو هیچم مرا بلند صدا بزن، مبادا صدایت در باد گم شود، مرا همچون عروسک بگردان در کوه و بیشه و جنگل و دشت های سر سبژت، تا عشق کنم چون کودکی بازیگوش رقصان دنبال پروانه ها پا به پای غم و شادی ات، بدوم بیش از این مرا در...