-
همان دستی که چشمهای حیران را میمالید
دوشنبه 20 بهمنماه سال 1404 12:37
همان دستی که چشمهای حیران را میمالید انگشتِ آشوب را برکشید و فریادِ محبوسِ حنجره پس از برق در آوازِ رعد پرآکنده شد همهمهای مهآلود خبر از بارشِ شورِ اشک میداد استیلای شور مهپوشِ خیال بر عرصهی آسمان برافراشت و مستولی شد اکنون این ترنمِ خاموش لبریز از انعکاسِ صداست به رقصِ سپیدارِ بلند بناز که سر بر آستانِ ماه...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 20 بهمنماه سال 1404 12:36
-
نیلم و کوهی ز غم روی دلم موسی کجاست؟
دوشنبه 20 بهمنماه سال 1404 12:35
نیلم و کوهی ز غم روی دلم موسی کجاست؟ دیگر از برکه نشینی خسته ام دریا کجاست؟ پشت دریای نگاهم قلعه ی ارواح هاست قایق بشکسته ی سهراب کو، نیما کجاست؟ حسرت دیدارت از مرز تقلا رد شده ست بال پروازم به سوی عالم رویا کجاست؟ چشم های یاغی ات میخانه ای بی انتهاست من خمار اندر خمارم ساقی عظما کجاست؟ در دلم جنگ جهانی را به راه...
-
ما از پنجره ماه را نگاه می کنیم
دوشنبه 20 بهمنماه سال 1404 12:35
ما از پنجره ماه را نگاه می کنیم ماه از پنجره تو را ! مجتبی نورانی
-
من با آسیاب های امن
دوشنبه 20 بهمنماه سال 1404 12:34
من با آسیاب های امن ز شرم ، شلیک بارش کرم های فاسد دورا دور به نوبت به یاد و عشق تنها دندان شیریِ مادر تمامیِ دندان های کرم خورده را بدون هضم با نبرد امروز دم دروازه با عشق این شعر و قلم ها را شکستم . . جوانه زدند بدور از مرز، جای خالی در هر فک لبا لب ، بهر فریاد بی لبخند شکافم دهان تن بوی بدِ این دهان را سبیل با عطر...
-
ما به خلوت میبریم جرمِ تو را در این قرار
دوشنبه 20 بهمنماه سال 1404 12:34
ما به خلوت میبریم جرمِ تو را در این قرار تا بگویندش: گنه از ماست، نه از نابکار شب چو آمد، نالهای برخاست از کوهِ بیستون گفت قاضی: زود بندش نه، چنین است این دیار جمله عیّاران دویدند سویِ کویِ بیقرار گفتند: حد شرع واجب گشته، زودش درآر بند در بندش نهادند آن جنونآشفته را شد پریشان حال لیلی، بیقرار از روزگار رفت لیلی...
-
عشقِ تو در جان نهان شد، صبرِ دل یکسر گران شد
دوشنبه 20 بهمنماه سال 1404 12:33
عشقِ تو در جان نهان شد، صبرِ دل یکسر گران شد عمرِ من بیتو خزان شد، قامتِ امید ناتوان شد رفتی و چون تیرِ رها گشتی زِ کمانِ آرزوها جان به دنبالِ تو جان شد، دیده در خونِ فغان شد گویی آن لبهای آتش، بوسهٔ تقدیر دارند کز ازل بر لوحِ هستی، مهرِ تو نقشِ جهان شد مرغِ سحر در سینهام زد، نالهای از دردِ بیداد کز فراقِ رویِ...
-
حالا که ندارم ات
دوشنبه 20 بهمنماه سال 1404 12:32
حالا که ندارم ات برگ ها / رنگِ روز شب تر از سیاهی اند حالا که جهان بی صدا پس می کشد از گام های تو گم می شود در ساعتِ سکوت لبخندِ عقربه ها حالا که بوی خاک می وزد از مشام گل دستهای زمین زخم دارد از وحشیِ باد حالا که لب ها بر لبخند تَرَک می شود و آسمان شوقِ باریدن اش نیست اشک می شود ابر بر دهانه ی گنگ حالا که پُر نمی...
-
روزیست امروز که شوقی به فردا ندارم
دوشنبه 20 بهمنماه سال 1404 12:28
روزیست امروز که شوقی به فردا ندارم دلخوشی از دی و دل سپاری به فردا ندارم زردی بگرفت از دلِ من سبزیِ ایام جانا دگر تاب رد عشق سرخ فام ندارم فصلِ سه و شور هزاران ز نوایِ هزار است لیک آن شوقِ سماع و دلِ شیدا ندارم بادِ کرم زشتیِ مهر کهن بشست از دل شک به صفایِ دل خود پیش یکتا ندارم چون به عطای ازلی بستم دل بر کرمش دگر...
-
با مطالعه زندگی بزرگان
دوشنبه 20 بهمنماه سال 1404 12:13
با مطالعه زندگی بزرگان به دیدار آنها بروید و با راههای موفقیت آنها آشنا شوید و از آنها استفاده کنید انسان به تنهایی نمی تواند موفقیت کسب کند فقط تجربه بدست می آورد بهمن نوری قاضی کند
-
دوستان اندک ولی دشمن زیاد
یکشنبه 19 بهمنماه سال 1404 12:17
ای اماما رهبر آزادگان ای تو شمس ای روشنایی زمین و آسمان ای فقیه ، عالم ، تو موسی زمان با تو ما خضر پیامبر یافتیم ما اسیران حکومتهای جور آدم ، ابراهیم ، عیسی و محمد یافتیم ما همه سر گشتگان سالهای انتظار باتو یکباره که سامان یافتیم گر چه در راه خار و تیغ بسیار بود ما ز انفاست هویت یافتیم سخت این ایام بر ماسخت رفت بین...
-
بودن یا نبودن؟
یکشنبه 19 بهمنماه سال 1404 12:16
بودن یا نبودن؟ مسئله این نیست مسئله بودن نفس های توست در چنگ زدنِ ابدیت زمان با تو و نخستین پاسخ عشق در هیبت نیستی در تمام هستیِ من سمیرااسدی زاد
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 19 بهمنماه سال 1404 12:16
-
پنج چیز نشان بدبختی است
یکشنبه 19 بهمنماه سال 1404 12:15
پنج چیز نشان بدبختی است 1-ناشکری دروقت نعمت 2 -بی صبری دروقت محنت 3-نارضایتی در وقت قسمت 4-کاهلی دروقت خدمت 5-بی حرمتی دروقت صحبت
-
جنس من از آهن است
یکشنبه 19 بهمنماه سال 1404 12:15
جنس من از آهن است اگر دوستان من در هنگام باد و باران نگذارند من زنگ بزنم یا بپوسم آنها دوستان واقعی من هستند بهمن نوری قاضی کند
-
باد در لابلای گیسویت می وزد
یکشنبه 19 بهمنماه سال 1404 12:13
باد در لابلای گیسویت می وزد رقص کنان دلم را می لرزاند عطر تو در هوای شب پیچیده ست ماه را هم به تمنایت کشانده امیر جوادی
-
جمله شاعرانِ دنیا اگر شعر سرایند
یکشنبه 19 بهمنماه سال 1404 12:11
جمله شاعرانِ دنیا اگر شعر سرایند سخنوران و نویسندگان اگر گرد هم آیند اگر نوازندگان بنوازند و باران بی وقفه ببارد ؛ نمیتوانند عشق را آنطور که زنی عاشق تنها با یک نگاه بیان میکند ، در واژه بگنجانند …… خطاب به تمام شاعران ، که شما با کلماتتان با چینش جملاتتان با قلم و کاغذتان با تراوش ذهن باز و پرمهرتان در برابر یک...
-
شعر و سیگار و خیابان و کمی هم نور ماه
یکشنبه 19 بهمنماه سال 1404 12:07
شعر و سیگار و خیابان و کمی هم نور ماه نم نم باران، سکوت و گاه یاد یک نگاه امشب از بیتابی حال و هوایم رد شدی در سرم آغوش تو ، بوسه و دنیایی گناه خاطرات سبز تو در لابه لای خاطرم می برد گاهی مرا تا لحظه های دلبخواه یاد آن شب ها که در ذهنم تداعی می شود رنگ چشمت را مجسم می کنم با اشک و آه فصل تنهایی، نم باران، هوایت در سرم...
-
امروز چندم است
یکشنبه 19 بهمنماه سال 1404 12:07
امروز چندم است در صورت کدام برج فلکی به مبدا کدام نوروز و بر مدار چندمین اختر سَقَفی طالعیم با کمان افق بد اقبال و بخت مان کجکی معاصر شاعری مدفون بی منطق عشق های صدفی کدام روز و شب مدام هنوز همان زمین و آدم و گناه الکی محمدرضا پورآقابالا
-
عشق با تو شاعری آورده است
یکشنبه 19 بهمنماه سال 1404 12:03
عشق با تو شاعری آورده است زندگی را معنی تازه به بار آورده است من که بی جان و رمق بودم بسی ع ش ق تو، ما را حیاتی جاودان آورده است من که افسرده و غمگین بودمی عشق تو شوق و طرب آورده است خانه تاریک و مرا شمعی نبود عشق تو شمس و قمر آورده است این تن رنجور و بیمارم ببین عشق تو مرهم ، طبیب آورده است از جدایی حسرتی بر جان ما...
-
بازم فکند مهرِ تو در بزمِ می مرا
شنبه 18 بهمنماه سال 1404 12:10
بازم فکند مهرِ تو در بزمِ می مرا بگسست بندِ هوش و ببرد آگهی مرا گفتم: «گریزم از تو و راهِ خرد گزم» فرمان رسید: «بازآی و منه رهی مرا» دل چون سپاهِ خسته فتاد از پیِ تو زار بنشست گردِ غم به سرِ لشکری مرا نه وعده سود داشت و نه پندِ خرد مرا چون حکمِ تو برفت، نماند اختیاری مرا عقل آمد و گفت: «این رهِ تباهی است» گفتم: «چه...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 18 بهمنماه سال 1404 12:09
-
در هوایت عشق بازی می کنم
شنبه 18 بهمنماه سال 1404 12:07
در هوایت عشق بازی می کنم صورتت را در ذهنم تداعی می کنم گر چه دورم از نگاهت ای نگار از خداوند ،گله زین جدایی می کنم یاد تو چشمان مرا تَر می کند فرصت غم خوردن را میسر می کند این همه دوری مرا ،عاشق تراز قبل می کند کشتی عشقمان رابه دریا شناور می کند ساحل عشق نزدیک ُنزدیک تر شود کلبه احزان من گویی منور می شود نکند این...
-
من عاشق ، بی دست و پا ، بی فکر!
شنبه 18 بهمنماه سال 1404 12:05
من عاشق ، بی دست و پا ، بی فکر! با این دلِ نیمه جان چه می کنی؟ با سواری که از این اسب افتاده زیر دست و پای رقیبان چه می کنی؟ شمرده ای که چقدر ناله می زدم ! غریب نمان، با منِ انسان چه می کنی؟ شده ایم نُقل و نباتِ مجلس آدم ها شده ایم رسوا،بامنِ ویران چه می کنی؟ غزل به غزل سروده ام برای این روزها تو با سخاوت یک جان چه...
-
با نسیمی، ترسِ طوفان، در دلِم افتاده است
شنبه 18 بهمنماه سال 1404 12:04
با نسیمی، ترسِ طوفان، در دلِم افتاده است پا به ساحل، دل به گردابی ز غم افتاده است راز عشقی کرده ام پنهان نیفتد در بیان گشته ام رسوایِ دوران، بیش و کم افتاده است ناظمی بر ضربِ قلبم، بی تو قلبم مضطرب سازِ ناکوک اَر نوازم، زیر و بم افتاده است با صبا گفتم، ز یارم کی رسانی یک برات؟ نور امّیدی ز ماهَش، در حرم افتاده است...
-
با ما چه کرده ثانیه های خیال تو
شنبه 18 بهمنماه سال 1404 12:03
با ما چه کرده ثانیه های خیال تو حال و هوای خاطره های محال تو در کافه های دنج خیابان ساحلی گیرایی دو قهوه چشم غزال تو وقتیکه عطر پیرهنت را چشیده است هر کس که جانفدای تو گردد حلال تو در انعکاس برق لبت غبطه می خورد جانی که بی خبر شود از اتصال تو مدفون نموده هر مژه ات یاس خفته را در سایسار گونه ی گلگون و چال تو ای شانه...
-
بـیتـابـت شـدهام؛
شنبه 18 بهمنماه سال 1404 11:57
بـیتـابـت شـدهام؛ ای آنکـه آرامـش، تـبـعـیـدیِ جـغـرافـیـایِ نـگـاهِ تـوسـت. سیدمجتبی حسینی
-
هـر کـلـمـه، خـشـتـیسـت بـرایِ
شنبه 18 بهمنماه سال 1404 11:56
هـر کـلـمـه، خـشـتـیسـت بـرایِ عـمـارتِ بـلـندی کـه آوازهیِ نـامـت را در بـاد مـانـدگـار مـیکـنـد. سیدمجتبی حسینی
-
چو شمع گداخته، بسوزد دل ز فراق یار
شنبه 18 بهمنماه سال 1404 11:54
چو شمع گداخته، بسوزد دل ز فراق یار ولی چه سود؟ که ویرانه شد این حصار در ژرفای شب زمستان، آمد گرگی رهگذر ز نهادِ خاموشی سر داد، زوزهای مرگ بار زمین ز غم آه او، چنان به خون گشت تر که دریا بشد سرخ، همچو چشمانی افگار مه گشت تباه، مهر گویی به رنگ خاکستر ستارگان در هم شکستند، به سان ابر غبار جهان نوای ماتم بنواخت ز این باد...
-
شعر دهانِ اعتراف نیست،
شنبه 18 بهمنماه سال 1404 11:43
شب از دهانِ هر سخن بازداشت میشود. شعر دهانِ اعتراف نیست، زخمِ بازِ واژه است. برای زخمِ بادخورده پانسمانِ فلسفه نمیخواهد، آتشِ نامها را میخواهد؛ اما تو آغوش را خراشیدهای. طنینِ مگسها بر جنازهی عسل گزارشِ رسمیِ شیرینیست. گلهای شقایق پروندههای مختومهاند با امضای تردید. میانِ شب و شام خارخاسک ها نه میشکنند نه...