-
میلرزد شاخههای بید در خطوط چهره،
پنجشنبه 7 اسفندماه سال 1404 12:41
میلرزد شاخههای بید در خطوط چهره، و موج رنگینی بر لب پنجره ایی نامعلوم می ماسد بیآنکه راهی به بیرون بیابد. و آنسو معبدِ هوس در خود فرو می پاشد جایی میانِ خواستن و نخواستن، بیتماشاگر، بی خدا که من از تو فقط یک سایه خواستم، همرنگِ افق؛ نه جلوهی شگرفِ خون بر دیوارِ تنم سپیده رسا
-
بر تنم زخم تبر بنشسته است
پنجشنبه 7 اسفندماه سال 1404 12:41
بر تنم زخم تبر بنشسته است قلبم از نا مردمی بشکسته است من اسیرم در مصاف ابر و باد شاخه هایم از زمستان خسته است ما نده در گوشم طنین بیدادها جاده های روشنایی ، بسته است کرکسان در انتظار لاشه اند باغبان بر بوته ای دل بسته است آشیان دارد . به هر شاخی زغن فارغ اما مرغکی زین دسته است او نوید از روشنایی می دهد حلقه ی دا مش ز...
-
چشم بر هم بنهادم به خیال آیی باز
پنجشنبه 7 اسفندماه سال 1404 12:39
چشم بر هم بنهادم به خیال آیی باز دست خود را برای بغلت کردم باز شانه را صاف گرفتم که نهی سر بر آن چو ادایی که به سرهنگ نماید سرباز آب از دیده روانست و پرید از سر برق آرزویم که زنخدان تو من گیرم گاز تو درون دل من جای گرفتی محکم همچو کارون که جاریست به قلب اهواز بلبل عشق مرا سخت نمودی به قفس مرغ در بند فراموش نماید پرواز...
-
عقل را دیوانه و دل را به یغما میبری
پنجشنبه 7 اسفندماه سال 1404 12:35
عقل را دیوانه و دل را به یغما میبری با نگاهی اینچنین، جان را چه زیبا میبری موجِ گیسو میتکانی، غرق میگردد جهان کشتیِ صبرِ مرا تا عمقِ دریا میبری یوسفِ مصری اگر بیند جمالت ناگهان رونقِ بازارِ او را از تماشا میبری کافرم کردی به چشمانت، مسلمانم مکن! دین و ایمانِ مرا تا مرزِ حاشا میبری ماه از شرمِ رُخت، پنهان شده...
-
مهتاب امشب بر ایوان خانهام نشسته
پنجشنبه 7 اسفندماه سال 1404 12:29
مهتاب امشب بر ایوان خانهام نشسته سگ وفادارم در گوشهی حیاط سر بر پنجه نهاده و گوسالهی پیشانی سپید در خواب، نالهای خوش میکند. سهتار خاموش است اما آواز در دلها مانده در دل زن روستایی که دستهایش بوی ریحان و نان تازه میدهد در دل مرد کشاورزی که فردا باز به مزرعه خواهد رفت ودر دل بچهای که امشب با آواز من به خواب...
-
دانه دانه اشک من جاری شد از چشم سیاه
چهارشنبه 6 اسفندماه سال 1404 12:38
دانه دانه اشک من جاری شد از چشم سیاه مانده ام با حال درهم برهم و بی تکیه گاه شب به پایان می رسد همراه نورافشانی ات باز خورشید ازنگاهت می دمد در هر پگاه می کشم درد نبودت را به دوشم روز و شب میشود تلفیق، درد و غصه ام با بغض و آه باز هم فرمانروایی می کنی در قلب من با هجوم چشم هایت بی دفاع و بی سپاه قاب کردم خاطراتت را...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 6 اسفندماه سال 1404 12:36
-
دو فنجان حرف داشتم
چهارشنبه 6 اسفندماه سال 1404 12:36
دو فنجان حرف داشتم در تلاطم سکوت از دهان افتاد حالا، در بستر کافهی انتظار من ماندهام و انتهای روزی که غزل داغ نبودن در گوش افق زمزمه میشود مجید رفیع زاد
-
جانا: زِ هجرِ رویِ تو جانم به لب رسیدهست
چهارشنبه 6 اسفندماه سال 1404 12:35
جانا: زِ هجرِ رویِ تو جانم به لب رسیدهست جانم: هنوز نامِ تو بر لب، نفس کشیدهست جانا: شبیه شمع، ز سوزت گداختم همه شب جانم: زِ اشکِ چشمِ تو پروانه آفریدهست جانا: دل از تو کندن اگر هست، مرگِ دیگر است جانم: دل از تو بردنِ من نیز ناگزیدهست جانا: چرا ز دیده نهانی چو ماه در مهتاب؟ جانم: ز بیمِ چشمِ بد این پرده گستریدهست...
-
روزی در چینِ لحظههایت
چهارشنبه 6 اسفندماه سال 1404 12:34
روزی در چینِ لحظههایت مرا به خانهٔ دلتنگی میسپاری. طیبه ایرانیان
-
در دوبیتی عشق من، چون باباطاهر نیستم
چهارشنبه 6 اسفندماه سال 1404 12:33
در دوبیتی عشق من، چون باباطاهر نیستم من که در شهر دلت، دیگر مسافر نیستم از تو و از شهر عشق تو، عزیز نازنین راضی ام عشقم ببین، آزرده خاطر نیستم گرچه که من آسمانی هستم، ای زیباترین آه و صد افسوس که، مرغ مهاجر نیستم من که شاعر بوده ام، با صد غزل همره شدم عشق من با انوری، من که معاصر نیستم در کلاس درس عشق تو، عزیز دلربا...
-
تو نیستی و شب هایم پر از هوای توست
چهارشنبه 6 اسفندماه سال 1404 12:32
تو نیستی و شب هایم پر از هوای توست دلم هنوز هم خیره به رد پای توست صدای عشق ، تا همیشه در گوش من باقی ست تمام دنیایم پر از عطر نفسهای توست بهنوش میرزایی
-
جهان آیینهدارِ جلوهی ذاتِ حسین است
چهارشنبه 6 اسفندماه سال 1404 12:31
جهان آیینهدارِ جلوهی ذاتِ حسین است زمین و آسمان در حیرتِ آیاتِ حسین است نه تنها شیعه، کاین عالم اسیرِ مهر او شد دلِ هر آزادهای محوِ کراماتِ حسین است ز خون او شجاعت جان گرفت و معرفت بر قلبها ماند بقای مکتبِ حق از همان قطراتِ حسین است صدای «هل من ناصر» هنوز آید ز تاریخ طنینش در رگِ بیدارِ هیهاتِ حسین است به هر سوی...
-
آمدم .
چهارشنبه 6 اسفندماه سال 1404 12:14
آمدم . عاشقانه آن روز لعنتی زیر باران سر قرار ، نگار و تو ، پرنسسی زیبا در درشکه ی شاه پری یان هم آغوش جننلمنی ، نگار باختم تمام آرزوهایم نقش بر سنگ فرشم شنیدم ، صدای خرد شدن استخوان هایم را زیرچرخ های نداری نگار امروز هم بعد سال ها باغبان مزرعه ی ... گل سرخم ، در ستاره ی شازده کوچولو هنوزم تو را عاشفم نگار اصغر رضامند
-
در انتظارِ تو،
چهارشنبه 6 اسفندماه سال 1404 12:12
در انتظارِ تو، جهان به بوسهی صبحی تازه قلاب میبندد. پردهی شب آرام میلغزد، تا نورِ تو بدرخشد بر شانههای خاموشِ سحر. صبورم در خلوتِ باران، که هر قطره نجواگرِ نامِ توست. و در چشمانِ بارانزدهام، بهانهایست برای آمدنت آرام، همچون طلوعِ امید. زینب حسنی
-
راهی دشوار پیشِ رو دارم.
سهشنبه 5 اسفندماه سال 1404 11:44
راهی دشوار پیشِ رو دارم. نمیدانم قایقِ بیجانم به مقصد میرسد یا نه؟ فانوسِ شبهایم را همیشه روشن نگه میدارم. نوری کمسو دارد. آیا امیدی به روشنیِ رو به خاموشیاش هست؟ من سالهاست میشنوم خدایی وجود دارد که غیرممکن را ممکن میسازد. آیا او حواسش هست؟ مرا فراموش نکرده؟ من در طول زندگیام بارها و بارها صدایش کردم، ولی...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 5 اسفندماه سال 1404 11:43
-
کندند ز جانت که تو یک شیر نباشی!
سهشنبه 5 اسفندماه سال 1404 11:43
کندند ز جانت که تو یک شیر نباشی! خاموششوی کور شوی تیر نباشی! تخت تو شده بالشک حسرت و اندوه؛ دشمن شده دنیا ؛ که تو جاگیر نباشی! از آذری و اَرمَن و گُرجی ، همهسهراب... دور اند ز آغوش و تو تقصیر نباشی! رستمشدهای حیف که سهراب پسرها ؛ یک تکه جدا مانده که پاگیر نباشی! جمهوریت امنی و اسلام ؛ پناه است! یک تکّه بهشتی و...
-
افتادم
سهشنبه 5 اسفندماه سال 1404 11:42
افتادم فریاد جان دادنم غرق روزه سکوت این بار افتادنم هزاره شد پیش پایت جان دادنم ابدی بود افتادنم ناخواسته دل بود اما جان دادنم خواسته دل شد شکستم چهل پاره گشتم خاکستر ، آه بودنت شدم من آن قاب عکس دیروزت چشمانت بودم امروز بوسه چشمانت مستانه می زد خونابه شراب صد ساله فریاد می کرد افتادم از ناز نگاه چشمانت جان دادم ،...
-
در قمار عشق دانستم که اقبالم بد است
سهشنبه 5 اسفندماه سال 1404 11:41
در قمار عشق دانستم که اقبالم بد است دست آخر باختم دل را کنون حالم بد است درنبودت روزها طعم تباهی می دهد چهره ی ایام من آشفته و سالم بد است با سکوت تلخ خود هر بار آزردی مرا شد یقین اکنون برایم قسمت و فالم بد است جمله های شعر من همراه رنجم شد بیان واژه ها بر خاک غم افتاده، افعالم بد است جلوه ی دلتنگی ام را دیده ای در...
-
بدان در شعرهایم قصهای زیباست چشمانت
سهشنبه 5 اسفندماه سال 1404 11:32
بدان در شعرهایم قصهای زیباست چشمانت برایم ساحلی وقتی چنین دریاست چشمانت تو همچون نقش یا تصویرِ زیبا در خیالاتی ولی حس میکنم بالاتر از رویاست چشمانت چه شبها با نگاهت این جهان را ناب میسازی و در تقدیرِ بی معنای من معناست چشمانت جدا کن شاعرت را از زمستانهای تنهایی کنارم باش وقتی فصلِ بی سرماست چشمانت فقط عمریست با...
-
این کوچهها بی عطر اندامت معطر نیست
سهشنبه 5 اسفندماه سال 1404 11:31
این کوچهها بی عطر اندامت معطر نیست بعد از تو هرگز سهم من دنیای بهتر نیست باید تماشایت کنم بس چهرهات زیباست غیر از تو تصویری برایم ناب و محشر نیست بوسیدنت از جان من تب را جدا میکرد اینجا نباشی مرهمی بر دردِ پیکر نیست دیگر چرا بر قلبِ سوزانم نمیباری؟ صحرای من بی ابرِ عشقت لحظهای تَر نیست معنای شعرم بار دیگر داغ و...
-
دریا چنان توفان
سهشنبه 5 اسفندماه سال 1404 11:27
دریا چنان توفان که از خشمِ گرانبارش میانِ موج هایش کوهِ سنگین هم به خود می پیچد و می لرزد از وحشت شبی تاریک و بی فردا که کس را نیست با کس راه نمی دانی چه خواهد شد در این دریایِ بی آرام صدایِ غرّش از هرسو که شیرِ نر به خود می لرزد از وحشت تورا یارایِ جنگیدن کجا با کوهِ امواجش به زیرت می کشد ناگه در آنگه روبرویش تیغ...
-
تو باید باشی بخندم
سهشنبه 5 اسفندماه سال 1404 11:20
تو باید باشی بخندم خنده پر بگیر تا عرش تو باید باشی بخندم خندهِ من با تو زیباست با تو زیباست همه دنیا با تنی در هم شکسته قایقم رو ناخدا باش در شب تاریک و ظلمت صاحب خیال من باش واسه آخرین مسیر تا همیشه همسفر باش تو زیبایی... با تو زیباست همه دنیا قاسم الماسی
-
و آن شبی خواهم سوخت
سهشنبه 5 اسفندماه سال 1404 11:19
و آن شبی خواهم سوخت که پشت بوقهای ممتد تلفن کسی که در دستانش آرام میگیرم جوابم را ندهد و تکه تکه خود دیروزم را میسوزانم تا خود جدید بهانه پروازی باشد برای دستانی که به هر ریسمانی چنگ میزند تا زندگی را دور بزند و آخرین شعلههایم روی قلبِ خالی او بنشیند تا بدانم چه اندازه میتوان سوخت و باز هنوز نفس کشید. لیلا مقدس
-
آخر زسرای محنت و غم
دوشنبه 4 اسفندماه سال 1404 12:42
آخر زسرای محنت و غم دل کندم و زین قفس پریدم با شوق رسیدن به خداوند دست از سر زندگی کشیدم یک عمر ازین زمانه ی پست خون خوردم و از کمر خمیدم افسوس که رفت عمر از کف بر باد فنا همه اُمیدم یک لحظه به شادی و به لذت بر باب دلم نیارمیدم از حاصلِ عمر مانده بر جا صد رشته به سر موی سپیدم از جور زمانه کنج خلوت ناچار به جبر بر...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 4 اسفندماه سال 1404 12:40
-
شده از دستِ خودت خسته و بیزار شوی؟
دوشنبه 4 اسفندماه سال 1404 12:40
شده از دستِ خودت خسته و بیزار شوی؟ همنشینِ غزل و دفتر و سیگار شوی؟ بزنی پرسه در آن کوچهیِ بنبستِ خیال یا که با سیلیِ هر خاطره بیدار شوی؟ شده در حسرتِ یک ذره رهایی از خویش پشتِ صد واژهیِ بنبست، خودآزار شوی؟ بزنی مُهرِ سکوت، بر لبِ فریادِ خودت تا که در خلوتِ خود، مخزنِ اسرار شوی؟ شده در محکمه ای قاتل و مقتول شوی؟...
-
به نازِ چشمِ تو ایمانِ عقل ویران شد
دوشنبه 4 اسفندماه سال 1404 12:34
تو خنده کردی و آتش به جانِ شب افتاد ستاره سوخت، مه از شرمِ آن لب افتاد به نازِ چشمِ تو ایمانِ عقل ویران شد خِرَد شکست و دل از بندِ هر سبب افتاد به نامِ عشق قسم، نرسید گزندی به چشم ولی نگاهِ تو آمد، تمام دیده تب افتاد من و جنون و تمنای بوسهای پنهان که صبر، پیشِ تو ای نازنین، از حجب افتاد اگر گناه تویی، راه گریزم چیست؟...
-
مهربانی باید کرد
دوشنبه 4 اسفندماه سال 1404 12:32
مهربانی باید کرد بر خویشتن آن و این هرچه که هست اندر این دیر کهن مهربانی شاخه ای معرفت در دست دختر آفتاب که در آن تاریکی می آید می زند انگشت پنجره خیال را... ابوالفضل مقدم