یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

گفت:«مرا یادت هست؟»

گفت:«مرا یادت هست؟»

دویدم و در راه فکر کردم که من چه یادی دارم،

چرا یادم به وسعت همه ی تاریخ است؟

و چرا آدم ها در یاد من زندگی می کنند و من در یاد هیچکس نیستم؟!

 

| عباس معروفی |

 

درجهان بینی طوفانها

درجهان بینی طوفانها نسیم کودک دردانه و نازکی ست قابل ترحم در بستر باغی همبازی شمعی مونس گلبرگی
اما نسیم حاصل صبریست که کوه احساس را جابجا می کند تن معشوق را به لرزه در می آورد و عاشق را هوایی می کند به دور از افراطی گری به دور از هیاهو به دور از ویرانی
مهدی عبداله زاده

چاشنی محبت

همسرم غذا را آورد

مزه ای داشت؛ولی خوشمزه نبود

چاشنی مهر و محبّت کم داشت
یادم آمد پدرم می گفت: دست پخت هیچ همسری مثل مادر نشود

بعد از این همه سال چقدر دلم برای دست پخت مادرم لَک زده بود....


دکتر سجاد فرهمند

سکوت می کنم و عشق ، در دلم جاری است

سکوت می کنم و عشق ، در دلم جاری است

که این شگفت ترین نوع خویشتن داری است

تمام روز ، اگر بی تفاوتم ؛ اما

شبم قرین شکنجه ، دچار بیداری است

رها کن آنچه شنیدی و دیده ای ، هر چیز

به جز من و تو و عشق من و تو ، تکراری است

مرا ببخش ! بدی کرده ام به تو، گاهی

کمال عشق ، جنون است و دیگرآزاری است

مرا ببخش اگر لحظه هایم آبی نیست

ببخش اگر نفسم ، سرد و زرد و زنگاری است

بهشت من ! به نسیم تبسمی دریاب

جهانِ جهنم ما را ، که غرق بیزاری است

حسین منزوی

بهانه ای می خواستم

بهانه ای می خواستم


تا یادم بیاید برای دلتنگ بودن


چه استعداد غم انگیزی دارم


بهانه ای ...


تا شعر تازه ای بنویسم


و بدانم برای زمستان
امسال هم چیزی دارم ..


{
لیلا کردبچه}

عادت داشت نوک خودکار را بین لب‌هایش بگیرد.

عادت داشت نوک خودکار را بین لب‌هایش بگیرد

یک روز جامدادی‌ اش را دزدیدم و تمام خودکارهایش را بوسیدم.

می‌دانم صورت خوشی ندارد ولی عصر خودمانی‌ ای بود، فقط من و خودکارها.

وقتی بابا آمد خانه ازم پرسید چرا لب هایم آبی شده،

می‌خواستم بگویم برای این‌که او آبی می‌نویسد.

همیشه آبی...

 

| جزء از کل / استیو تولتز |

 

چون سایه‌ام به بام شب افتاده بی‌صدا

چون سایه‌ام به بام شب افتاده بی‌صدا دل خسته‌ام ز خویش، ز دنیا و ماجرا
هرجا که می‌روم، تو به یادم نشسته‌ای در خلوتِ خیال، ز تو دارم فقط صدا
در کوچه‌های خسته، قدم می‌زنم هنوز با ردّ پای خاطره، با درد آشنا
هر برگ خشک، قصه‌ی یک آه بی‌کسان هر باد صبحگاهی، پُر از های و هویِ ما
ای کاش بودی و دل من کم نمی‌کشید از آتشی که مانده پس از رفتنت، رها
امیرحسین قمچیلی