این عادلانه نیست، گاهی در شعرهام مجبورم زیبایی ِ تو را در آغوش بیگانه ای تصور کنم، افسوس که تو همچنان زیبایی، حتی وقتی سهم من نیستی ... ((کامران رسول زاده))
از هر کسی که خاطره دارم پرید و رفت دل دست هر کسی که سپردم برید و رفت بادام چشم های مرا بی خیال شد تنها انار سرخ لبم را مکید و رفت من دل نداشتم که به او نه بگویم و او التماس دست مرا هم ندید و رفت حاشا به غیرتش که دم رفتنش مرا راحت سپرد دست رقیب جدید و رفت صد شاخه گل برای نگارش خریده بود یک شاخه گل برای من اما نچید و رفت آنقدر گفت و گفت حسابت از او جداست تا عاقبت شبی به حسابم رسید و رفت
زشت را هم چنان بر نمی تابم اگر این خانه را هم آب ببرد نقشه دیگری می کشم روی باد و شن ها باز ساز و کار جهان بردن است، بردن ما؛ چرخ دارد زیر کفش آدم ها جای محکم کجاست؟هیچ کجا بحث بر سر چگونه سر خوردن ماست. ((خاطره حجازی))