یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

پست ثابت

کاش فاصــــــــــلـه ها 
اجــــــازه مــــی دادن
 وقـــــتی قـــــ
ـــــلبــهـــا بــــــہ یــــاد هــــم می تـــپن
در کـــــنار هــــم بـــاشن . .

دگر آرام در جانم نمی‌ماند شبی آرام

دگر آرام در جانم نمی‌ماند شبی آرام
به هر سو می‌دود این فکرِ سرگردان، چو بادِ خام

دلم چون موجِ بی‌ساحل، پر از فریادِ بی‌مرز است
نه راهی پیش پا دارم، نه امیدی به فرجام

به هر اندیشه، صد تصویرِ بی‌نام و نشان آید
که گم گردد میانِ اشک، در آیینه‌ی ایّام

چه می‌جویم؟ چه می‌خواهم؟ نمی‌دانم، نمی‌دانم
که گاهی گریه‌ام خندان، گهی لبخندم آشوب‌کام

جهانم شعله‌ور گشته‌ست از تردید و از پرسش
خموشی هم نمی‌کاهد ز این آتش، ز این آلام

تو ای آرام جان، ای مرهم اندیشه‌ی آواره
بیا، شاید دلم بی‌تو شود روزی دگر آرام

ابوفاضل اکبری

گاهی اوقات دلم میگیرد

گاهی اوقات دلم میگیرد
نه به آن انسان ها
همان هایی که
دل من عشق به آنها سپرد
زیر لب میگویم چه جوابی که به من میدادند
آن چنان سخت که درون شامه ی قلب هایی هم
که مرا میبینند
گاهی میگیرد

اما
هر چه جلوتر رفتم
بیشتر میفهمم
که این هم گذراست
مثل غم هایی که
پیشتر بگذشتند
اما تجمع این حجم از غم
که درون دل من پنهان است
صبر ایوبم را
بی صدا میخواند

دل من میخواهد
آخرین مداران باشد
مدار اتمی
که دلش پروانست
و هر دم که غمی را حس کرد
به نزدیکی خود
از انجا برود
به مکانی دیگر
که دل هر کدام از ذراتش
شاد و پیروز شود


یگانه فروزنده

من خود شعر شدم قافیه ام درد کشید

من خود شعر شدم قافیه ام درد کشید
حجم سنگین غمی به فصل پر گرد رسید
از سیاهی دلم صبح دهان باز نکرد
سفره قلب مرا بر فلک آغاز نکرد
از هم آغوشی ما حنجره رنگ گسست
گرمی نطفه درد پیکره ننگ نشست
از سیاهی زمستان سخن از مرگ من است
شاید این شعر همان زمزمه برگ من است
که همین مثوی ام در پی طوفان شدن است
دفتر شعر شبی بستر هذیان شدن است
واژه هایم همگی مسخره عام شدند
از سیاهی قلم شهره ی بدنام شدند
نعره در حنجره ای زاده غم ها شده ام
سیلی سرخ زمان واژه نم ها شده ام
در شب تند سکوت قلم بغض شکست
تلخی زمزمه ای پیکره حوض نشست

رقیه کریمی

مَهِ تابنده نتابید شبی

مَهِ تابنده نتابید شبی
شب تاریک مرا نیست مهی
شب بی او شب تار است و سیه
ز کجا می‌گذرد از چه رهی بی‌خبرم
نکند خود فکند چاه و چهی
گل من شاخه گلش گشته جدا
نگرانم نکند ترک مرا
چو مرا خواست نبیند چه کنم
هدفش چیست ز رنجیدن من
به خدا هیچ نکردم گنهی
به جز از گوشه ی چشمم نگهش
مگر از گوشه ی چشمی نگهی
، ته جرم است که گیرد رخ خود
ندهم بند دلم را به کسی
به جز او تا بکشد سمت خودش
به جز او تاج سری نیست مرا
دل بی‌تاب ندادم به کسی
نکشم لحظه ی بی او نفسی
نگهش گر نکنم نیست شوم
شب بی اوفکِ ماریست سیه
ز سیه مار خورم نیش بدی
چو بیاید برود درد تنم
نکند نیش اثر بر بدنم
شب مایوس شدن می‌گذرد
گذرد ابر سیاهی ز نظر
مَهِ من رخ بنماید به ظفر
بزند خنده ریزی به لبش
سر صحبت بگشاید رطبش
نشوم رام کسی نروم دام کسی
ننشینم سر خود ،بام کسی، تویسی
نشوم یار کسی جز تو که خواهان منی

ابراهیم خلیلیان

بیا پُر کن شبی با مهربانی جای‌خالی را

بیا پُر کن شبی با مهربانی جای‌خالی را
بیا آرام معنا کن سکوتِ این حوالی را
بیا تا دستِ شب از شانه‌هایم وا شود، شاید
کمی روشن کنی این کوچه‌های احتمالی را
نبودت مثلِ خطی کج، میانِ زندگی افتاد
بیا صافش کن ای رؤیا، مسیرِ بدخیالی را
جهان بی‌تو مرا هر روز از خود دورتر می‌کرد
بیا نزدیک کن یک‌بار، دلِ دور از وصالی را

اگر ماندن هنوز امکانِ نرمی در نفس دارد
بیا ثابت کن ای ایمان، همین حدّ احتمالی را
مرا از مرزِ تردید و تعلیقِ شب عبورم ده
که خسته‌ام از این رفتن، از این بی‌اعتدالی را

امیرحسین قمچیلی

پدر شعر است، شعری پرتلاطم

پدر شعر است، شعری پرتلاطم
حضوری دائم و در سایه ها گم

همیشه حاضر اما بی هیاهو
تو لب تر کن ببین جان می دهد او

غمی جانانه و از جان گذشته
پدر را زندگی … پنهان نوشته

پدر را می توان کوهی نهان دید
میان آیه های بی نشان دید

پدر را می توان با درد آمیخت
پدر را می توان در چشمها ریخت

پدر را سایه روشن می نویسم
پدر را فارغ از « من » می نویسم

پدر حتی سکوتش قصه دارد
نمی خواهد … نمی باید ببارد

پدر می باید از خورشید باشد
بسان چشمه ی امّید باشد

پدر می خواهد از چشمش بخوانی،
که دنیایش تویی … آرام جانی!

پدر! ای آیه ی ایثار و رحمت!
تو ای مأمن ترین در شهر ظلمت!

تو خوبی … خوبتر از هر چه خوبی!
همیشه با من هستی، بی غروبی

همیشه در دلم یک کنج خلوت،
سند خورده به نامت تا قیامت

اگرچه نیستی … هستی همیشه
تویی معنای من … معنای ریشه!

به خوابم سر بزن، دلتنگ هستم
که با دلتنگی ام در جنگ هستم

که جای خالی ات را می سرایم
بیا و جان بده بر واژه هایم

که من در دست دلتنگی اسیرم
بیا اکسیر شو تا جان بگیرم

پدر! در خاطرت مانده که روزی
شدی همبازی ام تا هی بسوزی؟

که من از فرط شادی هی بخندم
و تو انشا کنی: « دورت بگردم! »

من و تو عاشق گلپوچ بودیم
تهی از بغض های پوچ بودیم

فقط سرزندگی و تکیه گاهی
فقط با تو جنون پادشاهی!

فقط سرخوش نشستن با حضورت
فقط چشمان داغ بی غرورت

و اکنون … لحظه های بی تو بودن،
شده یک عمر در حسرت سرودن!

به حسرت های من لطفا بیندیش
بیا و‌ جان بده بر عمرِ در پیش

بیا و باز هم همبازی ام باش
و لبخند نگاه راضی ام باش

بیا مشت مرا با خنده وا کن
و هر دو مشت دستم را نگا کن

ببین با دستهای نیمه سردم،
تو را در خاطراتم مشت کردم

بیا درمان بده بر شعر دردم
جهانشاهم! بیا دورت بگردم!

نرگس عینی