یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

میشوی سوار بار می‌بری به خر

میشوی سوار بار می‌بری به خر
در میان سنگلاخ کوه
گشته‌ای سوار روی خر
میش و گاو دشت می‌بری
آب و نان می نهی میان خورجین خر
گر صعود می‌کنی به کوه
راه سخت می‌دهی به خر
خوشه‌های گندمان و جو

می‌کنی درو
کار خود ببرجلو
حرف بد مزن به خر
حرف بار خر مکن
گوش می‌بری دلال می‌شوی
نان مفت می‌خوری گمال میشوی
شیر آب می‌کنی
هی دروغ چاپ می‌کنی
در گمان خود که بهتری ز او
حرف بد مزن به خر
مال خر شدی بار دزد می‌خری
نام بد رود برای خر
کار می‌کشی به دوش او
هیزمی وآردی زآسیاب
بار می‌نهی به کول خر
شیر خر دوای درد سینه می‌کنی
دراز گوش تشنه می‌کنی
حرف بد مزن به خر
گر لگد زنی نشان جرم اوست
پس لگد نزن به رزق دیگران
سم نزن به دیگ بی کسان
حکمتی نشانه‌ای و آیتی
هرچه ایزدم سرشت
مزدخرنبود حرف زشت
تاکنون خرندیده ام راه خانه گم کند
یاد گیر ره روی چو خر
حرف بار خرمکن


ابراهیم خلیلیان

نور روز می‌رود

نور روز می‌رود
جغد شب نشسته روی شاخه‌ای
کودکی زپشت بام
میکندنظربه قاب آسمان
رنگ گیسوان شب
چادری سیاه می‌کشد
روی سقف آسمان
کمی سکوت کهکشان
سپس دانه‌ای جوانه زد ز نور
ساقه ای جوانه زدزدانه ای
خوشه‌های زردگون گندمین
ستارگان آسمان شب شدند
شهاب سنگ آتشین
از میان راه شب گذشت
قلم به طرح شب کشید و رفت
گردگون توپکی به نام ماهتاب خنده روی
گونه‌های صورتش به رنگ صورتی
می‌شود نمون بر کران آسمان تیره گون
تمام آسمان نور می‌شود
فضای بین اختران تمام شور می‌شود
خوشه خوشه‌های اختران
دسته دسته چیده شد
خرمنی ز نور ،پرازنقوش
جایگاه خوشه‌های دیده شد
رنگ گیسوان شب، شهاب سنگ آتشین
رنگ خوشه‌های گندمین اختران، جغد شب نشین
در کنار رنگ بی‌نقاب ماهتاب
نگاره ای عمیق و بی بدیل
چنین بیکران نقش رابدون نقص
دست پرتوان ایزدی
کشیده است
یک اثربه نام
قاب شب

ابراهیم خلیلیان

تو همیشه درجوار باشی

نوشتم برایت
نمونه‌ای بی تکرار باشی
نوشته بودم برایت برقرار باشی
نوشتی برایم بی‌قرار باشی
نوشتی بدون من
سالی بی‌بهار باشی
یک عمر در جاده‌های انتظار باشی
این گونه می‌خواهی
برقرار باشی و من بی‌قرار باشم
همیشه در پی ات باشم
همیشه در فرار باشی
از بس صدایت زدم صدایم گرفت
به سکوت گفتی مرا
بهتر است که لال باشی
شاید برای من که همزاد کویرم
بهتر است قطره‌ای از باران باشی
نه مردابی در آن کویر بی پایان باشی
عابرت منتظرو تو خرسند انتظار باشی
رنگش به زردی گراید
تو چون شکوفه‌های بهار باشی
برای من که بی قرار توام

بهتراست
تو همیشه درجوار باشی

ابراهیم خلیلیان

دل خستگان هجریم دلبستگان مهریم

دل خستگان هجریم دلبستگان مهریم
ما عاشقان عرشیم دلرنجگان کبریم
در دل مگر بدی بود از ما کجی به دوران
زخمی به درد عشقیم عمری به کام هجریم

ابراهیم خلیلیان

خفته‌ام در سینه خاک زیر یک سنگ کبود

خفته‌ام در سینه خاک زیر یک سنگ کبود
خفته در تاریک نمناک
دلم خون بود از دنیای بالا ،سال‌ها درگیر آن همه رنج
پیدا شده زیر قبرم، خرواری طلا یک توده ی گنج
می‌برم سر در میان گنج‌ها
دل خوشِ دربندگاه، گنج پیدا کرده ام گنج
پیداشد ناگهانی، عمری در زندگانی
تن فرسودم ،هرگزنیاسودم
در پی این گنج بودم
درپی آسایشی بی‌رنج بودم
اکنون به آسانی صاحب یک گنج هستم
ولی این زیر، با این گنج کاری بر نمی‌آید ز دستم
شباهنگام روحم، پیغامی فرستادخاکیان را
گورم را گر بکاوید گنج می‌یابید
بارها گفتم با بانگ و نفیر
آسمان بالا سران
این گونه می‌دادند پاسخ
روحش شاد روحش شاد
ناتوان از فریادهای بی ثمر،می‌برم سر در میان گنج‌ها
در سرم دیگر اثر از درد نیست
مرگ دیگر بدتر از درد فقر نیست
می‌شود روزی فرستم گنج را روی زمین
می‌برد روزی درد فقر را؟
آن همه بیداد و درد و رنج را
همچنان در ظلمت تاریک قبر، پیشه کردم صبر پیشه کردم صبر
آسمان بالا سران اینگونه می‌گفتند روحش شاد روحش شاد
در کنار این گنج فکورم
حیف دیر آمد، چرا آمد حال که در گورم ؟
زین رزق دیر هنگام رنجورم
راستی بد شانسم
ماری بزرگ روی گنج است
تناول می‌کند از گوشت اندامم
نیش‌هایش جانگزاست
روح من این زیر در رنج است
سر دهم فریاد گنج می‌یابید این زیر
گورم را بکاوید، قبرم را گشایید
زدست این مار ها من رارهانید
ناتوان از فریادهای بی‌ثمر
می‌برم سر در میان گنج‌ها
تارسم برخاک سرد،سرنهم برروی خاک
میروم خواب در تاریک نمناک
نه آن بالا سران، شنیدند حرفم را
نه این زیر، گوش می‌دهند حرفم را مارها
دیگربرنمیدارم ازین خواب گران سر
خواب را سرمایه میدانم
تارهاگردم ازین آزارهای دهر


ابراهیم خلیلیان

چندپا و دو چنگال یکی خودکار

چندپا و دو چنگال
یکی خودکار
دگر جرار ابزار شکار
درهرصورت نابکار
اهل فریب هم درآب هم درخاک
دورو دوزیست ،فقط پشت رو
مشکوک پشت سر
بدبین پیش رو
کج راهرو برپهلو
پیر چند پا ودو عنبر
درترساندن بچه تورااستاد دیدم
درحرف بچه گانه تورااستاددیدم
متوهم به دانایی ،
خودغره متکبرخرچنگ
نیم وجبی ،کبر درحدنهنگ
با دو چشم یکی بزرگ دگر کوچک
خواست با روح آب بازی کند
با چنگال حرفی زماهی برید
ماهی ماه شدچراغ سپهربلند
حرفی زماه کندبه چنگال
شدما، من وشمای خوشحال
به گمانش رنجید ماهی زلال پرست
پلک زلال ماهی پولک شده دیگر
واشک ماهی دریاست
خرچنگ پاکوتاه
خرچنگ‌های مردابی
اشک مواج ماهی رانمی تابند
در آب‌های پاک
دلرنجه کردن جان گزاست
خرچنگ پایش کوتاست
چنگالش بلند
چشمانش حدقه راترک گفته اند
تا بچه ماهی هارا بترسانند
دو چنگ افکار پلید
نباشی رقیب
ماهی در تصرف آب
آب از تو نیست از ماهی نیست
آب از پاکیست
بفهم دل شکانی تاوان دارد
بزن و در رو تمام شده
به لالایی خرچنگ مردابی، ره نبرد ماهی زلال پرست
از درگاه دریا رانده شده
به ساحل پرآشغال پناهنده شده
چنگ بر دل مزن خرچنگ
ماهیها راچوافتدتفاق
کاریندواهل جنگ
همچو کوسه همچو نهنگ
ببرندازنام توچنگ را،بدنام شوی
گرفتاراندوه وآلام شوی
ببریده ازتو چنگال بهتراست
تاهم نام یک بدنام شوی

ابراهیم خلیلیان

درهوای ابری

درهوای ابری
بی چترنیابیرون
از ترس خیس کردن‌های اجباری
شاید نبارم
بدون چتر هستی
دست بردار نیا پیشم
ندارم با تو کاری
رهایم کن
عزم کردی بیایی زیر باران
چتر بردار بیا پیشم
تا ببارم بهاری
نکن کاری سپید ابر آسمان
گردد فراری
خشکسالی فراوان است
یوسف در مصر نزدیک کنعان است
باید برگندم ببارم
یعقوب نبی ، گندم، خواهان است
خشکسالی بلای جان گندم
برای نان انسان
کشاورز می‌کارد گندم را
خدا با مرد ایمان است
گندم خواستندمردم
برادرهای یوسف هم
گرگی که یوسف را
پاره کرد و درچاه انداخت
گندم خواست
تا دست بردارد ز گوشتخواری
یوسف هم گندم کاشت
چون گندم کاشت در مصر
گندم فراوان است
ببارم بهاری
نامم باران است
برای رویش گندم اجباری
چتر بردار خیسیت را باید نبینم
وجدان باران درد می‌گیرد
ببیند عابری بی‌چتر
نیا ،بی چتر بیرون
تا نبارم
خشکسالی بلای جان گندم
خدای باران با کشاورز است
برای رزق
خدا با مردم ایران
خشکسالی بلای جان ایران است


ابراهیم خلیلیان