دلم گرفته باشد و ....
تو نباشی !
و من ...
جایی میان سطرهای این شعر؛
مرده باشم !
دلت که گرفت ...
این شعر را بخوان؛
مـــــن
جایی ...
میان سطرهای این شعر
مــــرده ام!
"کامران رسول زاده"
| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
دلم گرفته باشد و ....
تو نباشی !
و من ...
جایی میان سطرهای این شعر؛
مرده باشم !
دلت که گرفت ...
این شعر را بخوان؛
مـــــن
جایی ...
میان سطرهای این شعر
مــــرده ام!
"کامران رسول زاده"
باید آمدنت
آنقدر بویِ ماندن بدهد
که من
از صد قدمیِ راه
شهر را خبر کنم
در میدانِ شهر باله برقصم
و همه را وادار به خندیدن کنم
باید آنقدر دستانت
محکم دستانم را بگیرد
که مردم خیال کنند
ما به هم چسبیده ایم
و ما در دل بخندیم به دلسوزیشان
و من در دل ذوق کنم
از عاشقیمان
باید قهر کردنمان تازه باشد
من خسته ام از قهرهایِ تکراری
از این قهرهایی باشد که
من با اخم یقه ی پیراهنت را صاف می کنم
تو با لبخند نگاهم می کنی
من باز به کارم ادامه می دهم
و تو یواش در گوشم می گویی :
یقه که کنده شد هیچ
این دل هم از این همه اخم
تکه تکه شد
می شود آشتی کنی؟
باید آنقدر چای دارچین بنوشیم
که دیگر چای فروشِ محله
نامِ چای دارچین را
بگذارد :
چایِ عشق..
باید یاد بگیری
دستِ رابطه در دستانِ توست
یا رهایش می کنی به امانِ روزگار
یا در آغوشش می گیری
نوازشش می کنی
بزرگش می کنی
پیر می شوی به پایش ...
"عادل دانتیسم"
نه زلیخا حریف دیوانگی های من
نه یعقوب حریف گریه های شبانه من
هفت سال نه ، تا هفتاد نسلم
عشق ترا در قلبم ذخیره می کردم
فقط اگر تو آنی بودی که می پنداشتم
"نسرین بهجتی"
عاشقان یکدل
در تاریکی شب نیز راه کوی یار را گم نمی کنند
کاش لیلی و مجنون زنده می شدند
تا من راه عشق را به آنان دهم
"یوهان ولفگانگ فُن گوته"
اگر سفره دلم را
برایت باز کنم
می آیی تا با هم
جمعش کنیم؟!
"ایلهان برک"
شاعر و مترجم ترکیه ای
به روزی میتراشد سنگِ صحرا را
مناسب با علایق خط بتها را
دو کارش با دو دستانش کند بت ساز
و او با سوز میخواند دعاها را
که آدمها خدایی سود ده خواهند
به عهدی هم تراشد نفسِ پیدا را
که با عقلش و در ذهنش بسازد رب
کند خود را بهشتی، دوزخی ما را
خدایش در تناسب با مزایایش
دهد فتوا، کند باطل رواها را
#مهدی_فصیحی_رامندی
باز آمدم از چشم تو یک شعر بسازم
دستم به قلم ماند و نشد وای ز چشمت
در چشم تو یکدشت پر از لاله مشکی
پنهان شده ، من دیده ام ای وای ز چشمت
از چالهی لبخند تو در چاه نگاهت
افتادم و عاشق شدم ای وای ز چشمت
پیراهن یوسف چو به یعقوب رساندند
بینا شد و فریاد زد ای وای ز چشمت
#سید_حامد_قائم_مقامی
