| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
در سکوتِ آغوشِ شب،
در اندوهی عمیق
با حسرتی،
بغضی گلویم را فشرد
اشک صورتم را لکه دار کرد
خاطرات مثل سایهها در تاریکی میرقصند
من مشتاق تو هستم
ای جرقهی عشق ابدی
نبودنت
باری چنان سنگین بر دوش داشت
که طفل را دچار پروگریا کرد
کارون را از خروش انداخت
هیرکانی سبز سوخت
در این شب بی ستاره
غرق در افکارم
به سختی خوابم میبرد
گفتگوهای ما،
زمانی مرهم آرامش بود
اکنون زمزمهها محو شده
با سرودی خاموش
به استقبال مرگ خورشید میرود
آه،
چه مهربانی
که از صدایت جاری بود
اکنون ناپدید شده
و خلئی بدون چاره بر جای میگذارد
ریههای بی اکسیژن من
قلبم دردناک من
خرچنگ های کوچک
دیگر بزرگ شده اند
معمایی که نمیتوانم آن را حل کنم
وای که چقدر این آخرین ها مشتاق حضورت هستم
من به دنبال پاسخها هستم
راهی برای بازیابی
پیوند گرانبهایی که ما داشتیم
برای همیشه
اما در روحم
حقیقتی که باید بیابم
تا این زخمها
دردها را التیام بخشد
و دیگر هرگز
هیچ عشقی را پشت سر نگذارد
محمد رسول بیاتی
چه ناگهانِ قشنگیست اینکه در بزنی
و سرزده برسی تا به عشق سر بزنی
میانِ شعلهی خورشیدسوزِ تابستان
تو ابر باشی و بارانِ بیخبر بزنی
چه انتخابِ غریبیست اینکه میخواهم
درخت باشم و دائم به من تبر بزنی
شکوفه میدهد این شاخهی شکستهی صبر
به زخمهای تنم بوسهای اگر بزنی
چهقدر فاصله دارند زندگانی و مرگ؟
شبی که لانه بسازی... شبی که پَر بزنی
آرمان کشاورز
قدم زدم به روی برگ ها ی زرد و سرخ و قهوه ای
به یاد چشم های تو
در این خزان سرد و عاشقانه ی زمین
پر از خیال می شوم
پر از نگاه عاشقت
ببین چه عاشقانه عاشقم
دلم برای دست های تو پر از ترانه می شود
و برگ های دفتر ترانه هام
پر از بهانه های شعر تازه می شود
می رود خزان
می رود که در شبی بلند
به یاد تو
سلام کند
به فصل تازه زمین...
میدیا جادری
هر لحظه
پریشان میکنی
گیسوانت را
با باد
نرگس ارغوان خواهم
امید من به آخرین
رنگش بود
آن گل بنفشه که میخواهد
می چیندسش به دست باغبان
شاید
امروز
باغبان
دستان گرم تورا میخواهد
سیاوش دریابار
طلوع می کنی
آنگاه ک نور حقیقت
در گردنهی تیز آسمان
زخم می خورد
آنگاه که خدا
با دستان خونین خود
به التماس زیبایی تو می افتند
که عشق را خلق کنی
آنگاه که خاک
در خلسهی قدم های تو
به پرواز در میآید و
فرشتگان را دفن می کند
آنگاه که آسمان
به زاویهی ابرو های تو
به چرخ پست خود می چرخد
آنگاه که شاخه های پیچ خوردهای بید
به التماس چنگ به موهایت می زند
تو طلوع میکنی
هنگامی که ماه
از زخم زهره
به قهر دریای خون غرق می شود
فرهان منظری
چه بگویم که بسازد به مذاقت، جانم !؟
چه کنم تا شکفد غنچهی باغت ، جانم !؟
همهی حرف دلم را غزلی ساختهام ،
با نسیمی بفرستم به سراغت ، جانم !
شمعم و دامنم از قطرهی اشکم دریاست ،
کِی به دادم برسد شمع و چراغت ، جانم !؟
حال ویران ، خبری نیست از آبادی آن ،
کور شد چشم من از درد فراقت ، جانم !
رو به محراب نشستم به دعا هر شب و روز
غافل از معجزهی سوی وثاقت ، جانم !
سرِ کوه آمدهام تا که به چنگت آرم
عمر من رفت ، نرفت عمر مُحاقت، جانم !
یاد ایام ، که غم از دلِ تنگم میرفت
سر به زانوی تو ، در صحن رواقت جانم !
نکنم شکوه از این محنت و رنج جانسوز
خود خطا رفتهام از خط وفاقت، جانم !
حشمت الله همتی
صبح بخیر،ای میخکِ وحشی
بویِ تو
تمامِ شب
در بالشها جا خوش کرده.
بیا و این رایحه ی مستیآور را
با نفسهایِ گرمت
تجدید کن.
حسین گودرزی
