یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

کم حوصله ام

کم حوصله ام

مثل گلی اول پاییز

قصری که مقارن شده با حمله ی چنگیز

 

بر شاخه ی تنهایی من،

 چند پرنده

دلگرم به ذکر غزلی رشک برانگیز

 

من شاید دیواره ی یک غار قدیمی

آزرده ام از آدم ها

مثل تو، من نیز...


از لای لبم، سر زده یک شاخه ی گیلاعلیرس

از لاله ی گوشت غزلی تازه بیاویز!

 

"علیرضا بدیع"

نامه هایت در صندوق پستی من

نامه هایت در صندوق پستی من
کبوترانی خانگی اند 
بی تاب خفتن در دست هایم!
یاس هایی سفیدند!
به خاطر سفیدی یاس ها از تو ممنونم!

می پرسی در غیابت چه کرده ام؟
غیبتت!؟
تو در من بودی!
با چمدانت در پیاده روهای ذهنم راه رفته‏یی!
ویزای تو پیش من استُ
بلیط سفرت!

ممنوع الخروجی
از مرزهای قلب من!
ممنوع الخروجی
از سرزمین احساسم!
...
نامه هایت کوهی از یاقوت است
در صندوق پستی من!
از بیروت پرسیده بودی!
میدان ها و قهوه خانه های بیروت،
بندرها وُ هتل ها وُ کشتی هایش
همه وُ همه در چشم های تو جا دارند!
چشم که ببندی
بیروت گم می شود.


"نزار قبانی"

ترجمه: یغما گلرویی

هر روز می پرسی که : آیا دوستم داری ؟

هر روز می پرسی که : آیا دوستم داری ؟
من جای پاسخ بر نگاهت خیره می مانم
تو در نگاه من ، چه می خوانی ، نمی دانم
اما به جای من ، تو پاسخ می دهی : آری 
ما هر دو می دانیم
چشم و زبان ، پنهان و پیدا ، رازگویانند
وآنها که دل به یکدیگر دارند
حرف ضمیر دوست را ناگفته می دانند
ننوشته می خوانند
من « دوست دارم» را

پیوسته در چشم تو می خوانم
نا گفته می دانم
من آنچه را احساس باید کرد
یا از نگاه دوست باید خواند
هرگز نمی پرسم
هرگز نمی پرسم که : آیا دوستم داری
قلب من و چشم تو می گوید به من : آری

فریدون مشیری

دست دنیا برای من رو بود

دست دنیا برای من رو بود
دست دنیا شکسته بود ای کاش

من که سیب از زنی ندزدیدم
یا امام زمان تو شاهد باش

علیرضا آذر

حاصل دور زندگی صحبت آشنا بود

حاصل دور زندگی صحبت آشنا بود

تا تو ز من بریده‌ای من ز جهان بریده‌ام


"رهی معیری"

مثل زندان

مثل زندان 

همه چیز در من

با سیگار معامله می شود


و هر کسی را که دوست دارم

پیش از من

کسی را

دوست داشته است


 مهدی اشرفی

از مجموعه شعر افراد

بعضی‌ روزا یه ساعتایی هست

بعضی‌ روزا
یه ساعتایی هست
که نه سر داره و نه ته
کافیه اون روز خورشیدم غروب کنه
تو می‌‌مونی و یه پنجره و
هزار تا بدبختی و بی‌ کسی‌ و دلواپسی
که اونم باز نه سر داره و نه ته...

امیر وجود