یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

توئی که عاشقش شدی سلام را بهانه کن

توئی که عاشقش شدی سلام را بهانه کن
سلام را بهانه ی ِ نشستِ عاشقانه کن

سلام کن! سلام اگر ترانه ساز می‌شود
بگیر آری از لبش جواب را ترانه کن

اگر نشد بروی چشم های او پُلی بزن
نظر به عمقِ آبیِ کرانِ بیکرانه کن

درِ امیدواریت جوابِ سروِناز شد
سلامِ چون کلید را درونِ قفل خانه کن

هوایِ آرزویِ من نفس کشیده ام تو را
اقاقیایِ خشک را پر از گل و جوانه کن

لبت که باز میشود گل نیاز میشوم
بخند و غنچه‌یِ مرا نشانه ای یگانه کن

که شاهِ شعر بودم وُ خزانه دارِ واژه ها !
غلام نامِ یارم وُ تو شاهی یِ خزانه کن

بیادِ ظرف نذری ام که پر نمودی از نبات
بلور عشق را پر از انارِ دانه دانه کن

شبانه روز زنده ام برای هر جواب تو
همیشه خون تازه‌ای به قلب این زمانه کن


میثم علی یزدی

تو بیا تا برویم از گذرِ آدم ها

تو بیا تا برویم از گذرِ آدم ها
از صفِ جمعیتِ دربدر آدم ها

از همان هیبتِ مخفی شده در پالتویِ
چرمِ خزدار و نگاهِ پکرِ آدم ها

دل نبندیم بر آن صورتکانِ خندان
خیمه شب بازی شام و سحر آدم ها

زخم گودالِ ریا خوب شود ای همراه
می رهیم از تله ی حیله گر آدم ها

آبِ لب شور بنوشیم بِه از شهدی که
پر شود از شکرِ هوشبرِ آدم ها

پا شدم پس تو چرا پا نشوی رقص کنیم
دلمان خواسته گور پدرِ آدم ها

روسری باز کن وُ مویِ خودت افشان کن
تا بسوزد هوسِ خشک و ترِ آدم ها

من زدم عطسه ای وُ صبر نکردم تو بِکش
خطِ بطلان به خرافاتِ سر آدم ها

ما رسیدیم به وادی یِ نپرسیدن ها
کس سوالی نکند از سفر آدم ها

میتوانی تو بیا راهی ی خوشبختی شو
دل بکن از قفس دور و بر آدم ها

میثم علی یزدی

کوچه مردانِ قدیمی خانه یِ شیطان شده

کوچه مردانِ قدیمی خانه یِ شیطان شده
نامِ امروزش پدرجان کوی نامردان شده

جای آن تیری که باباجان، تو را از ما گرفت
با ملاتی از گچ و از اشک ما پنهان شده

چون مگس هستیم ما بر عنکبوت خانگی
خونِ ما رمز بقای نسل این حیوان شده

بدتر از گندم نمای جو فروشند ای خدا
پسته ی لبخند ما از کِرمشان ارزان شده

کاش یکبارِ دگر می آمدی مکتب پدر
میزدی در گوشِ آن ملّایِ باباخان شده

نانِ ما در سفره یِ بابایمان آجر نشد
موشِ باباخان به انبار آمد و سلطان شده

شیرِ پیری می‌شود بازیچه یِ دست شغال
بعد از آن کفتار، شاهِ شیرِ بی دندان شده

خواهرم را سخت در آغوش می‌گیرم پدر
بعد تو خواهر شبیه کودکی بیجان شده

جشن میگیریم خواهر جان سرِ قبر پدر
خاک او وقتی برای درد ما درمان شده

خواهرم بی تاب بود از سیلی ی نامردها
گفت بابا کوچه مردان، خالی از انسان شده

عطرِ بابا میرسد از اِن یکادِ مادرم
مثل بابا بر سر سجاده قرآن خوان شده


میثم علی یزدی

باد به موی تو وزیدن گرفت

باد به موی تو وزیدن گرفت
سیب دلم سرخی چیدن گرفت

ابری ی چشمم به نگاهت که خورد
تاری آن قدرت دیدن گرفت

تا که انار لب تو چاک خورد
روح به من اذنِ دمیدن گرفت

بازِ پریشان به قفس بازگشت
چشمت از او بالِ پریدن گرفت

جوهرِ نایابِ محبت شدی
خامه پی ات جانِ دویدن گرفت

رویش دل بود همان لحظه که
باد به موی تو وزیدن گرفت

میثم علی یزدی

غارت شده‌ای چراغ میخواهد باز

غارت شده‌ای چراغ میخواهد باز
متروکه دلی سراغ میخواهد باز

یک سوخته از دماغِ ناکام از عشق
از خالقِ گُل دماغ میخواهد باز

یک بلبل ترسان شده از سایهء خود
سرخی یِ دو چشمِ زاغ میخواهد باز

بریانی یِ شهر خانهء قصاب است
یک راسته از الاغ میخواهد باز

هیزم شکنی چلاق از کهنه تبر
یک جنگلِ نذرِ باغ میخواهد باز

بشکسته جناقِ مرغِ بازنده شده
اقبالِ خود از کلاغ میخواهد باز


این شاعرِ سرمازده از سینیِ شعر
یک چاییِ داغِ داغ میخواهد باز

میثم علی یزدی

این روزها حوالی غم پرسه می‌زنم

این روزها حوالی غم پرسه می‌زنم
در دشت انزوای خودم پرسه می‌زنم

گاهی به باغ خشک ورق خیره می‌شوم
زیر چنار زرد قلم پرسه می‌زنم

خشکیده آبِ ریخته در پشت پای تو
در پیچ کوچه های عدم پرسه می‌زنم

چتری نبود، نم نمِ اشکم روانه شد
باران گرفته خیسم وُ نمپَرسه می‌زنم

گویی شدم شبیه علامت سوال ِ عشق
بر کاغذ ِ مچاله قسم پرسه می‌زنم

هر روز در تقاطعِ برخوردِ بینمان
با خاطرات ِ خورده بهم پرسه میزنم

میثم علی یزدی

خش خشِ این برگ ها گوشِ مرا پر کرده‌اند

خش خشِ این برگ ها گوشِ مرا پر کرده‌اند
خاطراتی مُرده پاپوشِ مرا پر کرده‌اند

میوه هایِ کالِ امیدم تمام از شاخه ات
دانه دانه ریخت آغوشِ مرا پر کرده‌اند

یک نظر برگشتی و مجنونِ دائم مانده‌ام
دیدگانی یخ زده هوشِ مرا پر کرده اند

واژه واژه آرزو را نذرِ آتش کرده‌ام
کیسه هایی سوخته دوشِ مرا پر کرده‌اند

چلچراغِ سینه ام با رفتنت خاموش شد
آه و ناله صحنِ خاموشِ مرا پر کرده‌اند

شاعرِ پاییزِ رویت را جز این چیزی نماند
خط خطی ها قلبِ غم جوشِ مرا پر کرده‌اند


میثم علی یزدی

من بودم و تو ماهترین ماهِ دل‌انگیز

من بودم و تو ماهترین ماهِ دل‌انگیز
من عاشقِ فصلِ تو شدم عاشقِ پاییز

چون برگِ درختی که دگرگون زِ خزان شد
دل بود اناری وُ رخ از ، زردِ تو لبریز

روشن شده تکلیفِ زمستان به گمانم
از عشق اگر سر بکشد شعله یِ ناچیز

پاییزِ پر از راز گهی موسمِ وصل است
گه نم نمِ یک چشم شود، خش خشِ دهلیز

با لطفِ خداوند سرِ رشته نگه دار
من نیز نگه داشتم این، گوهر وُ آویز

میثم علی یزدی