ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
دلآ، خو کن به تنهایی
که در این دیارِ عیّاران
هیچ آینه را نمیتوان به چشمِ راست دید
هیچ آواز را نمیتوان به گوشِ حقیقت شنید
سایهها همه دروغند
پشتِ چهرههای آشنایِ شب
خندهها همه نقابند
و دستانی که میفشارندت
فقط گرمایِ سنگِ خیانت را به یاد میآورند
دلآ، خو کن به پروازِ تنها
که در این آسمانِ بیستاره
هرچه پرنده میخواند
صدایش را بادِ فریب میبَرَد
تا در کوچهپسکوچههایِ فراموشی گم شود
حتی ماهِ این دیار
قرضی از نورِ خورشید میکشد
تا تو را فریب دهد
اما دلآ...
خو کن
که در این شبِ بیپایان
تنها چراغِ خانهات
سوختِ اشکِ خودت است...
مهدی علی بیگی
پنجره را تو بستهای دل نگران نشستهای
نه گلبنی نه گلشنی به چشم تو گل شده خار
سبزه سبز سبزه زار مژده دهد ز نوبهار
مژده دهد به سنبل و به ماهیان بیقرار
سپاه تندر جوان نعره کشد در آسمان
باده بریزد به خم منتظران تک سوار
قطره باران بهار ریزه الماس خدا
به گردن نوگل عشق حلقه شده چنان نوار
دست هنرمند بهار به مخمل سبز زمین
دفتر صدها گل عشق به گوشه و به هر کنار
جوانه زد به دل امید حلول سال نو رسید
شاپرک دلم ببین بوسه زند به دست یار
شکوفهها شکفته شد به باغ خاطرم کنون
مرا ز سال نو بگو گذشتهها مرا چه کار
سنت نوروز تو را بسته خدا به فرودین
تا که نفس کشد زمین جان بدهد بر گل و خار
فروغ قاسمی
در کدامین ره می توان جست تو را
در کدامین منزل پناه گرفته ای
تو بگو حتی بی صدا
من از فرسنگ ها اصغا می کنم تو را
تو فریاد بزن در سکوت پشت در
من همه گوش می شوم برای شنیدنت
می آیم آرام بی کوله بار اما استوار
از برایت همه جان می شوم در یک بدن
تو تمام آنچه هستی که سهم من است
و چقدر من صبورم برای ستاندن سهمم
بگو کجا پنهان شده ای؟
که باد از هر طرف که می وزد بوی تو را می آورد
شمیم دلنوازت پیچیده در هر کوی و دشت
خودت اما..!
غافلی از شهره شدن در چشم شهر
من ایمان دارم به وصال تو
و توو خود را می دهی در دست باد
قاصدک شو بیا بنشین به روی سینه ام
خوش خبر باش بگو رو به پایان می رود
شب هجر و احتراز
بر دلم گرد شادی و لذت بپاش
ناجی من شو در لحظه های انتظار
سحر کرمی
در سینهام غمیست چو سنگینی نگینی
هر لحظه بیقرارتر از لحظههای پیشینی
در کوچههای خاطره، عطر تو جاریست هنوز
گویی که نغمهای است که مانده ست در طنینی
چشمان خستهام به رهت خیره ماندهاند
در آتش فراق تو میسوزد این چنینی
هر شب به یاد روی تو این قلب بیپناهم
گردد چو ماه گمشده در ابرهای سنگینی
پروانهوار میرقصم در عطر یاد رویت
این عشق جاودانه نخواهد شدن غمینی
با یاد روی ماه تو ای مهربان دلبر
تا صبح میسرایم و میبافم از یقینی
هرگز نمیرود ز دلم مهر روی ماهت
ای خاطرات با تو بودن همیشه شیرینی
الناز عابدینی
چشم جان روشن ز روی چون مه تابانِ زینب
دل شده حیران به آن قد و رخ خندانِ زینب
خالِ مشکین بر بناگوشش چو دامی گسترده
مرغ دل افتاده در آن حلقهٔ پیچانِ زینب
ابروانش چون کمان، مژگانِ او تیر بلا
هر دلی را میزند یک دم به یک پیکانِ زینب
خندهاش چون غنچه در بستان، لبانش همچو قند
شهد نوشم من ز لعل آتشین، عطشانِ زینب
گر ببیند سرو، قد رعنای او، افتد به خاک
سرو هم حیران شود از قامتِ بستانِ زینب
عقل و هوشم میبرد با یک نگاهِ دلربا
من چه گویم؟ عالمی حیران ز سحر و افسونِ زینب
ای «آرمان»، از عشق او دم میزنی شب تا سحر
تا ابد مجنون بمان در کویِ لیلای زینب
آرمان پیروی
ما گاهی،
تنها
طرح خامی
از انسانیم
و
حقیقت،
در پس پردهی تاریکی،
صبورانه
در کمین شکفتن نور
و
مرگ،
نخستین پل عبور.
سید ادریس حسینی