ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
میبینمت
رو در رو
چشم در چشم
شرارههای شور
از نگاهمان میبارد
شورهزار نگاه خشکیده مان را
مخملی سبز میروید :
لبانت بوی گل و سرود پرنده را
در آسمان
پرواز میدهد
زمان از آواز پر میشود
زمین از گل و پرنده!
آبشاران ، نتهای بیتکرار کوهها را مینوازند
و دریاها نوای جنگل را نجوا میکند
به همنوایی ما،
و هستی را
خبر نخواهد شد!
میبینمت
در بامداد آزادی
حجت اله یعقوبی
تحویل دل است گل به صحرا دیدن
بوی گل و رنگ خوش رز را دیدن
تحویل دل است خوب بودن با زاغ
روییدن گل باغ پر از گل دیدن
تحویل دل است دیدن قامت سرو
رقص تن برگ را به شاخه دیدن
تحویل دل است رویت شاخه و برگ
روییدن غنچه را به صحرا دیدن
تحویل دل است یا که تحویل نگاه
آسودن ماهیان به دریا دیدن
الهه رزاز مشهدی
در آسمان دلانگیز عشق،
پرندهای به نرمی میچرخد،
پرچم شوق را برافراشته،
در نسیم لطیف روزهای بهاری.
چشمانت، دو دریاچهی عمیق و ساکت،
هر نگاه، جویباری از رازها و یادها،
غرق در آبی چشمانت، سیراب میشوم،
هر ضربان قلبت، نغمهای از عشق است.
عطر کلامت، بوی گلهای وحشی را میدهد،
صدایت در گوشم، خطی از موسیقی بیپایان،
نغمههایی که در صبحهای روشن،
دلم را برای عشق دوباره بیدار میکند.
دست در دست تو، دنیایی نو بنا میکنم،
نقشهای که با لبخندت رنگ میگیرد،
در هر گامی، عشق میرقصد،
رازهای خوابهایی که با هم بافتهایم.
ای عشق، تو شعلهٔ درونی منی،
در شبهای سرد، گرما و روشنی،
با تو، هر غروب، افقها را میسازد
نقش رویاهایم بر بوم زمان است.
تا در آسمان زندگی، ستارهگون شویم،
با هم، قصهای بیپایان بنویسیم،
در دل طوفانها، ناگسستنی،
عشقات در من، سرود جاودانهای باشد.
علیرضا رستاقی
نوروز بر اندیشه های کهنه جارو بزنیم
بر وفق کردارنیک تکیه به بازو بزنیم
جای افکار پریشان پندار نیک یاور بکنیم
برگفتارنیک خود،حَکَم ترازو بزنیم
عبدالمجید پرهیز کار
بهار آمد خیال تازه دارم
میان عاشقان آوازه دارم
زمستان زخم گرمای تنم بود
کنارت شوق بی اندازه دارم
نیلوفر سلیمانی
زیبا
نمی دانم
از زندان بی امید سحرگاه بنالم
یا شب های سخت تنهایی
یا از زخمی که بر دل نشاندی
زیبا
درختی تناور م
بی هیچ قلب و ثمر
در کویر بی سرانجام
بیا و
بر این پوچی بی حاصل
آخرین ضربه را تو بزن
زیبا
چه شبها
آه چه شب ها...
آه کِ چه شب ها...
درانبوه گیسوانت ردی به خاطره نشسته
وآغوشی به یادگار
من
هنوز
در خوابگاه تاریک خود
ماه تورا می بینم
راه شیری خورشیدِ
لبهای تو،
شب ستاره بوسه هایت
تا تنهاترین نقطه ی وجود
به تو می اندیشم
زیبا
زیبا...!
این منم
مسافر همه
راه های رفته ،
بلدِ آمدن ها
بیا
تا تمام چشم انتظارِی
مرا از سر دلتنگی جاده بگیر
تورج آریا