ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
ای همانی که
در اندیشه مرا دار زدی!
قِصه ی بغضِ فروخوردهِ شبهای مرا جارزدی!
سَرِ این قائله را آخر کُن
ورقِ آخرِ پاییز،منم
لحظه ی مرگِ غم انگیزِ مرا باور کن
دگر از حالتِ تردیدِ نفس گیر پُرم
خالی از فریادم...
از من و خاطرِ دلدادِگی ام ،کنجِ آغوشِ تو همواره،اگر یادی هست!
از همان فاصله برگردو و بیا
تو فقط فلبِ تَرک خورده و پُرخونِ مرا داورکن
جایِ احساسِ تو هرجایِ تنم ،پابرجاست
تو ببین حالِ پریشان مرا؟
تو مرا در قفسِ بسته مجازات مکن
حکمِ تبعیدِ مرا پَرپَر کن
صفحه ی خالیِ آزادیِ من را بنویس
تو خودت ،حال مرا بهتر کن...
فرزانه فرح زاد
مثل دریایی که زیبایی، زلالی چون آب
چشم من جاشو و چشمت خاطرم را گرداب
دست خود را برده ام تا عمق دریای سیه
قایقی کِی دیده امواجی چنین جذاب
گنج خوشبختی سراسر پر از مرواریدست
گنج لبخندت به روی طاقچه ی دل شد قاب
خاطرات گرچه در شعرم ندارد جایی
تا دلت خواهد خیالاتم شده شعری ناب
شعر می گویم که زیبا بخوانی آن را
شعر من همچون دلم دریاست آن را دریاب
امیر جهان آرا
چشمانت مثل برگ درختان پاییز است
میگریزند و بر ذهنم میلغزند
رخسارت همچو مهتابی از دل ابرهای غربت میدرخشد
هر لحظه لحظه وجودم را جای گرفته است
صدایت مثل نوای سه تاری که در تنهایی شب می نوازم
هر گوشم میچرخد و دلم می نوازد
چه کنم تا الان سرودم بیت و مصرع ها
ولی روزه ام گناه کارم
گناه کارم که به نامحرم دیده دادم
ولیکن از روی اجبارم دلم گیر است
حسن کریمیان
صبح نگشادست به زمین رویش را
ورنه آواز غزل خوان تو را میدیدم
آفتابی به بهاران نرسیده ست، خفته
تاسیان شد ز شب سیه ستاره میچیدم
قاصدک گر خبرت بی خبریست،
خبر از دلتنگی ست،
بی خبر باش و پیامی نفرست!
پیک خود را نه بدین سو
که به آن سو بفرست
خبری ز من روانه
که بی تو عمر زندگانی
به خموشی ست.
نه بهاران
نه خبر ز پیک پی خجسته
که زمستان
که نروییده چمن
نرسیده ست چمان
چلچله! کوچ تو را میدیدم...
خبر آمد
قاصدک سرزده از راه رسید
به چراغی
از آن سو به این سو
قاصدک مانده به اوج
دست کودک به تمنا
پای چابک به پرش
تا بدست آرد پر پروانه را
پرگشاید یا گشاید پیله را
قاصدک دور مشو
دست من کوتاه است
پای من میلغزد
نامه را با خود نبر
در خانه ام مهمان بشو
قاصدک دور شد و
پاسخم مانده به راه
ماه میخندد و دستم نرسید
تا تو را دور کنم
خبر از خورشید نیست
ماه را که تواند روشن کرد؟
ماه اینجا میا
دست من کوتاه است
کودکم
شب برسد میترسم
پی پیک و پر پروانه دواندم خود را
پای من بست زمین
مه من به آسمان رفت
بین ما فاصله افتاد
قدر وسعت لبخند
چون گرمی خورشید به زمین
همچو بارش باران به چمن
آسمان نیز نگاهت میکند
به سلامی دست بالا ببرم
آسمان دور شود
بین انگشتانم
من نور تو را می دیدم
مژه برهم زدم و
تاسیان شد!
ز شب سیه ستاره می چیدم...
زهرا ابراهیم خانی
جز ما کسی آنجا نبود
گورخوابِ مرگ آگاه
گفت چیزی از زنده بودنم نشنیده
و گفت چیزی از مرگم نشنیده
در کدام حلقه ی فرگشت جا ماندم؟
من منقرض نشدم
از نو تعریف شدم
خلا در خلا پیچیدم
اگر زندگی را می یافتم
میتوانستم در مشتم بگیرمش
اگر مرگ را می یافتم
میخوابیدم!
مهیار حریری
به گِردِ شعلهُ عشق
خم میشوم
که سوزِ سرمای درون
بسی سخت و جانکاه است
حامد غیاثپور