یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

صبح نگشادست به زمین رویش را

صبح نگشادست به زمین رویش را
ورنه آواز غزل خوان تو را می‌دیدم
آفتابی به بهاران نرسیده ست، خفته
تاسیان شد ز شب سیه ستاره میچیدم
قاصدک گر خبرت بی خبریست،
خبر از دلتنگی ست،

بی خبر باش و پیامی نفرست!
پیک خود را نه بدین سو
که به آن سو بفرست
خبری ز من روانه
که بی تو عمر زندگانی
به خموشی ست.
نه بهاران
نه خبر ز پیک پی خجسته
که زمستان
که نروییده چمن
نرسیده ست چمان
چلچله! کوچ تو را می‌دیدم...
خبر آمد
قاصدک سرزده از راه رسید
به چراغی
از آن سو به این سو
قاصدک مانده به اوج
دست کودک به تمنا
پای چابک به پرش
تا بدست آرد پر پروانه را
پرگشاید یا گشاید پیله را
قاصدک دور مشو
دست من کوتاه است
پای من می‌لغزد
نامه را با خود نبر
در خانه ام مهمان بشو
قاصدک دور شد و
پاسخم مانده به راه
ماه می‌خندد و دستم نرسید
تا تو را دور کنم
خبر از خورشید نیست
ماه را که تواند روشن کرد؟
ماه اینجا میا
دست من کوتاه است
کودکم
شب برسد میترسم
پی پیک و پر پروانه دواندم خود را
پای من بست زمین
مه من به آسمان رفت
بین ما فاصله افتاد
قدر وسعت لبخند
چون گرمی خورشید به زمین
همچو بارش باران به چمن
آسمان نیز نگاهت می‌کند
به سلامی دست بالا ببرم
آسمان دور شود
بین انگشتانم
من نور تو را می دیدم
مژه برهم زدم و
تاسیان شد!
ز شب سیه ستاره می چیدم...


زهرا ابراهیم خانی