یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

روز و شب ها می شنید حرف دلش را گوش من

روز و شب ها می شنید حرف دلش را گوش من
ماجرای پر تبی دارد سرش با دوش من
گیسوانش همچو خورشید است و رویش همچو ماه
وصف او در آسمان گُنجد ، خودش آغوش من !


بردیا صالحی

تو که باشی، دنیا رنگ دیگه‌ای داره،

تو که باشی، دنیا رنگ دیگه‌ای داره،
چشمانت برای من همیشه ستاره‌ای داره.
با هر نگاهت قلبم در بهت فرو میره،
دستت در دستم، همه‌ی دردها از بین میره.

یه لحظه نگاهت، دنیام رو می‌سازه،
دست تو که کنارم باشه، همیشه رنگی می‌سازه.
لبخندت که بشینه رو لبم، هر چیزی ممکنه،
دلم برای تو همیشه در تب و تاب می‌سازه.

چشمانت وقتی به من می‌خندد، دل از جا کنده می‌شود،
دست در دستت همیشه، هر غم از دل رفته می‌شود.
لبخندت همیشه توی دلم پر از نور است،
که با تو هر لحظه‌ی زندگی زیبا و شاد می‌شود.

چشمانت که به من می‌خندد، دلم پر از آرزوست،
با هر نگاهت، دنیای من پر از نور و نیکوست.
دستت در دستم، همه‌چیز از نو شروع می‌شود،
با تو همیشه، دل‌تنگی‌ها از یاد می‌رود

محمد عرفان

عشق، آتش بود،

در میان تپش‌های خاموش شب،
عشق،
چون جرقه‌ای در تاریکی،
ناگهان بر جانم افتاد.

هیجان،
چون موجی سرکش،
سینه‌ام را شکست
و مرا به ساحل رؤیاها کشاند.

نفسم،
در آغوش لحظه‌ها
گم شد؛
زمان ایستاد
و تنها صدای تپش‌های دل
جهان را پر کرد.

عشق،
آتش بود،
باد بود،
بارانِ ناگهانیِ نیمه‌شب...
و من،
مسافری در مسیر نور.

میعاد عصفوری

نوروز بهار دیگری به عمر ما افزوده

نوروز بهار دیگری به عمر ما افزوده
گرمی وصفا به طالع ما چیده
شاکر به الطاف الهی دلشاد
نشود دیده ای تر وغم نباشد فریاد
مبارک باد نوروزت
صفای دل به هر روزت ،
غمی گر پر نمود جانت .
به سال رفته بسپارش .
که در آیین نوروزی رسم آید
به لبخندی بهار آید .که گل برشاخه
به شادی چون گهر بر جای می‌ماند.


احمدرضاآزاد

برای چشمهای تو

برای چشمهای تو
باید اسپندی دود کرد
و قربانی داد
آخر اینهمه رنگ
کجا یکجا پیدا می شوند
گل اقاقیای من
و کجا اینهمه پروانه
گرد یک گل جمع می شوند
پیکر اهورایی من
تو اگر همسر یک نقاش بودی
دیگر نیازی به خریدن رنگ نداشت
و همیشه با قلم مویش
از دوات چشمهای تو
رنگ بر می داشت

رضا کوشکی

در حال پس از رفتن

در حال پس از رفتن
در کنج اتاق خویش
میگریم و می‌بینیم جز تو،مرحم زخمم نیست
ای جان دلم برگرد
دیگر نتوانم سوخت...!
در ره عشق تو جان را به لب آوردم
ای کاش کمی باشد
یک روز در آغوشت
برگردم و دنیا را در چنگ بگیرانم


مهکامه شریعتی