یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

منم آن مرغ شیدا سر که هر دم رو به آوازم

منم آن مرغ شیدا سر که هر دم رو به آوازم
ز شوق دوست می‌نالم، ز عشق او به پروازم

به بزم عاشقان دلبر، سرِ هر گوشه بنشستم
که در میکده‌ی عشقش، چو ساقی مست و دمسازم

به کوی جانفزای او، نظر کردم به دل گفتم
که خاک راه جانانم، ز دنیا دل نمی‌سازم

خرابم کن که سرمستم، ز شوق یار سرشارم
مگر ساقی دهد جامی، که جان بر او بسپارم

به شوق یار می‌خوانم، به شوق او جهان بینم
مرا این دل به کویش برد، که بر دردش دوا سازم

چو فاضل با خیال او، نشستم در رهِ حیرت
به هر شعری که گفتم من، نشان عشق آغازم


ابوفاضل اکبری

پاره کن آن عکس هارا زنده کن این مرده را...

پاره کن آن عکس هارا زنده کن این مرده را...
دور ریز آن غِصه ها را ناله کن این قُصه را...
تکه ای کاغذ بیار و بنگار این ماجرا...
آخرش هم اشک بریز و ترک کن آن خانه را...
کوله ات را دوش بگیر و راهی میخانه شو...
مست مستان راه برو نوش نوشان باده را...
مقصد آنجا میشود آن کوه های بی شمار...
گوشه ای ازلت گزین و نوش کن هی باده را...
آدمان هرکه رسید کج کن مسیرت را ز او...
هر که پرسیدش ازت بازگو برایش خواب را...
عاقبت دنیا پر از تشنه شود از شنیدن های خواب...
آن زمان ساقی بشو پرکن برایش آب را...


جواد اصغری

عشقش،

عشقش،
چون آتشی بود
که در پستوی جانش
برای افسونگر زبانه می‌کشید،
هر شراره،
آهی از عمقِ دلدادگی‌اش.

اما فریب،
مثل سکوتی که خنجر می‌پوشاند،
آن آتش را در اشک غرق کرد،
و او،
با روحی که هنوز
در حسرتِ آن لبخندِ مسموم می‌سوخت،
بی‌اراده نجوا کرد:
"این عشقِ ویران،
چون موجی از شبِ ابدی،
درونت را ببلعد،
هر تپش،
زخمی که خون گریه کند،
هر رویا،
سایبانی از اندوه."

و آن نفرینِ پنهان،
مثل ریشه‌ای در خاکِ جانش،
به هستی‌اش پیچید،
تا افسونگر،
در هر دردِ ناگهان،
در هر اشکِ بی‌صدا،
بفهمد
این دریای سیاه،
فریادِ خاموشِ همان عاشقِ ازدست‌رفته‌ست

رامین صحراگرد

قدو قامت یار بدیدم، مجنون شدم

قدو قامت یار بدیدم، مجنون شدم
استقامت یار که دیدم،مفتون شدم
شُکرِ من کمتر ز ناشُکری نبود گاهی
خجل گشتم زِ رویَت،رنگ خون شدم
گه گداری شکوه و گه گداری ناله ها
ای دادبه من که بَرحُبَّت مظنون شدم
درذهن وعقل نگنجد،روی تو،جمال تو
من دور بودم ،حال کمی مقرون شدم
یارب مگیر خرده برمن،که نادانم بسی
مگو که کفرمیگویم،کافر و ملعون شدم
شفا خانه ی من و ما درکعبه ات بود
غرق درحیرت ومبهوت این مضمون شدم
روح من از تو و جسم من از خاک بُوَد
این خاک هم ازتوست که مدفون شدم


امیردهقان

بهار

سلام و احترام
                                

                                
                                
                            </div>
                            <div class=

محمد

در نگاهت موج می زد عشق تو

در نگاهت موج می زد عشق تو
خنده ای خونین و لطف و مهر تو
بی شکیبی و قرارت سخت بود
کشمش بین تو و رویای تو یک سنگ بود
بی قرارش بودی و با خود جدالی داشتی
بحر بی موج شکوه ای از نازداری داشتی
بی سبب این سو و آن سو می کشیدی این همه احوال را
بی سبب رویای شیرینی به دل می کاشتی
ای عزیز جان من قسمت نبودش خنده ات
تو به پهنای دلت تصویر خوب انگاشتی

الهه رزاز مشهدی

وقت بیداری خاک است خبر می آید

وقت بیداری خاک است خبر می آید
گل به وجد آمده از خاک به در می آید

عاقبت دغدغه غربت ایام گذشت
موسم شبنم و آهنگ سحر می آید

چشم گل را نم شبنم نکند تر هرگز
که ز لبخند سحر، اشکِ گهر می‌آید

صبح، خورشید ز جام شفق افشان کرده
خونش اندر قدح لاله چو زر می‌آید

بر سر دار نمانَد سر عشاق مدام
باده نوشند ز تاکی که به بر می آید

چشم مستان ز خمار شب هجران وا شد
به صبوحی که تو گویی چو شکر می آید

دل ز غم بگسلد ار یاد رخش افتد باز
کز پس پرده غمش، همچو قمر می‌آید

شب هجران به سر آمد، سحر از راه رسید
دلبرم با رخ چون مَه ز سفر می‌آید

ماتیار آنکه شب اندر پی شب گریان بود
مژده ده کو سحر از شوق به پر می آید


رامین اسدی