یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

بگردان جام می ساقی،

بگردان جام می ساقی،
به «دشت سبز مشتاقی» ،
کزین بیراهِ کــژ راهی
بباریم و به خوشنامی گذر گیریم!
که هُـشیاران،
مسیل هر پـلیدی را
چـه بیـشرمانه
چـون چنگیز ، بـه چـنگال طمع ،
تاطـوقِ طـاقِ آسمان ،
بـس ناجوانمردانه ،

بر تـبلیس صد ابلیس
نـوردیـدند!

پـریوش_نـبئی_یـگانه

توئی که عاشقش شدی سلام را بهانه کن

توئی که عاشقش شدی سلام را بهانه کن
سلام را بهانه ی ِ نشستِ عاشقانه کن

سلام کن! سلام اگر ترانه ساز می‌شود
بگیر آری از لبش جواب را ترانه کن

اگر نشد بروی چشم های او پُلی بزن
نظر به عمقِ آبیِ کرانِ بیکرانه کن

درِ امیدواریت جوابِ سروِناز شد
سلامِ چون کلید را درونِ قفل خانه کن

هوایِ آرزویِ من نفس کشیده ام تو را
اقاقیایِ خشک را پر از گل و جوانه کن

لبت که باز میشود گل نیاز میشوم
بخند و غنچه‌یِ مرا نشانه ای یگانه کن

که شاهِ شعر بودم وُ خزانه دارِ واژه ها !
غلام نامِ یارم وُ تو شاهی یِ خزانه کن

بیادِ ظرف نذری ام که پر نمودی از نبات
بلور عشق را پر از انارِ دانه دانه کن

شبانه روز زنده ام برای هر جواب تو
همیشه خون تازه‌ای به قلب این زمانه کن


میثم علی یزدی

من زاده فصل پاییزم

من زاده فصل پاییزم
فصلی از جنس برگ های رنگارنگ
پاییزی با قدم زدن
میان خش خش هزاران برگ
و این..
پاییز است که..
انتظارها رو به سر می رساند
خاک تشنه و انتظار کشیده
با صدای دلنشین باران
جلوه و طراوتی تازه می بخشد
پرستوهای عاشق از راه می رسند
و این..
پاییز فصلی از هزار رنگ هست
که به پیشواز آنها می رود
آری...
پاییز فصل دوست داشتنی من است
فصلی برای شاعری تنها..


علی فلامرزی

بیا ای چشم آبیت رنگ دریا

بیا ای چشم آبیت رنگ دریا
بریم با هم دیگه گشت و تماشا

بشینیم روی سنگی تک و تنها
بگیم از امشب و دیروز و فردا

بخونیم نغمه‌های عاشقونه
نگیریم بهر یکدیگر بهونه

به تن از مخمل سبز صداقت
بپوشیم جامه عشق و عطوفت

به زیر نوری از مهر و محبت
شوم تنها عروس شهر غربت

مشو از من جدا با هر فریبی
اگر با من بمونی کی غریبی


فروغ قاسمی

قصه ها می چکد امشب

قصه ها می چکد امشب
از این سینه تب دار و
رویش پر زمزمه تنهایی
گونه های مهربان یک عروسک
غرق در شادی و نور
برکه ای ساکت و دور
زنجره می خواند
و مترسک های هراس
در آن سوی زمین های تهی
بیدارند
و هنوز عطر آرامش یک دوست
در کوچه باغ های خیالم جاری است
از چشمه یکرنگی احساس
قصه های ناتمام عشق را می شنوم
و آوای شبانه ای دیگر
تا حضور روشن چشم هایش
در دلم می جوشد

عبدالله رضایی

عشـق، آتش‌بازیِ بی‌باکی اسـت

عشـق، آتش‌بازیِ بی‌باکی اسـت
که شـعله‌اش
از اسـتخوانِ ترس،
قلمرویی از نور می‌تراشـد.
هرچه سـوختی، جهان توسـت.

و اینجا، در ژرفنایِ نمک‌زارِ وجود،
صدف‌ها زمزمه‌های خود را
به ریگ‌های بسـته می‌دوزند:
«دسـت‌هایشـان قفل اسـت،
و زبان‌هایشـان سـکّه‌های خاموش.»
خدایانِ حسـابگری که
تنها به زمزمۀ زوالِ خویش گوش می‌دهند.

اما آنان که دل را
قربانیِ آتشِ آشـکار می‌کنند،
در هر سـوختن،
اقیانوسـی را می‌زایند.
درد، خنجری اسـت که از پیکرِ شـب،
صبحِ روشـن می‌دزدد.

و چه‌کسـی می‌داند؟
شـاید زندگی
تنها خاکسـتری اسـت که پرواز را
به خاطرۀ بال‌های سـوخته‌اش می‌آموزد…

عاشـقان، با انگشـتانِ سـوخته‌شـان،
نقشِ دریایی را بر درگاهِ نیسـتی می‌کشـند:
«هرچه را نسـپاری،
تو را در پوسـتۀ خویش خفه خواهد کرد.»


وحید امنیت‌پرست