یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

بگردان جام می ساقی،

بگردان جام می ساقی،
به «دشت سبز مشتاقی» ،
کزین بیراهِ کــژ راهی
بباریم و به خوشنامی گذر گیریم!
که هُـشیاران،
مسیل هر پـلیدی را
چـه بیـشرمانه
چـون چنگیز ، بـه چـنگال طمع ،
تاطـوقِ طـاقِ آسمان ،
بـس ناجوانمردانه ،

بر تـبلیس صد ابلیس
نـوردیـدند!

پـریوش_نـبئی_یـگانه

چـه گـوئی چـرا و چـرا وچـراسـت

چـه گـوئی چـرا و چـرا وچـراسـت
هـمه از تـهی مـغز و حـرص و دغاسـت
چـو غیــرت نــبودی ، چـه عـزت بجاسـت؟
به مـزدور مردم دوصــد غـم رواسـت
همان خـودفروشان ِ ارزانــفروش ،
که با ناکــسان گـرگ سـان همنواست
چو با استخوانی شدی همصدا،
چــنین نــنگ را ، ایــنچنین انــتهاست
هر آن مـی کشیـم از مـن وماسـت خود،
که دون مایه ایم و ُ تـباهی سـزاســت
بیا تا چو آزادگان سر کنیم ،
به بالان دنیا بماندن خطاست


پریوش نبئی