-
و باز روز عشق است
دوشنبه 27 بهمنماه سال 1404 12:49
و باز روز عشق است و من همچنان تشنهتر از همیشه نه برای آب برای آن جرعهای که از لبهای تو زهر هم اگر بود نوش بود و سنگ مزارت امروز از گلهایی که آوردهام سیراب میشود و من از اشکهایی که ریختهام تشنهتر ای کسی که مرگ را به مسخره گرفتی و ماندی در تکتک خاطرات ای کسی که حتی در نبودنت حضور سنگینتری از بودنت داری دوستت...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 27 بهمنماه سال 1404 12:49
-
"میهن " نامِ مستعارِ باران است
دوشنبه 27 بهمنماه سال 1404 12:48
"میهن " نامِ مستعارِ باران است که روی استخوان یاران میبارد! وَ زیر رنگین کمان «ما»، سرود "بمان" میخوانیم و _ فاتحه _ برایِ، دشمن نادان..! محمد ترکمان
-
از ما چه دیده ای که رنجیده خاطری
دوشنبه 27 بهمنماه سال 1404 12:48
از ما چه دیده ای که رنجیده خاطری برگشته روی ز ما ودل مکدری پنهان نموده ای چهره در پس نقاب تر سم نبینمت تو بردل من باوری ای دل نومید مباد از حصر روزگار دانم درون تو روشن تر از منوری بر گلستان می روم بینم به هر چمن بسیار گل ها ولی تو بر همه افسری آهی به هر کجا گذر می کند یقین گویا گذشته ای که آید بوی عنبری عبدالمجید...
-
چیزی در من بیاجازه روشن شد
دوشنبه 27 بهمنماه سال 1404 12:47
چیزی در من بیاجازه روشن شد نه مثل چراغ مثل کبودی که اول میسوزد بعد خودش را ثابت میکند راه میرفتم اما زمین مدام جایش را عوض میکرد انگار قرار نبود به مقصد برسم فقط شاهد باشم بدنم زودتر از فکرم فهمید چطور باید دوام آورد چطور باید صدای شکستن را قورت داد در من اتفاقی افتاد که زبان صلاحیت توضیحش را نداشت دستها از کار...
-
تا یاد کنم نیمه شبی خاطره ات را
دوشنبه 27 بهمنماه سال 1404 12:43
تا یاد کنم نیمه شبی خاطره ات را این وحشی باد پخش کند عطر تنت را بینم که تویی آمده ای پنجره باز است این سینه ی تنگ ؛ باز تورا غرق نیاز است لبخند زنان خیره به من عشوه بیایی گویی که تو هم منتظر بوسه ی مایی دیوانه شوم ذوق کنم سمت تو آیم تو غیب شوی شکوه کنان شعر سرایم هر شب که دلم در هوس بوسه ات افتاد غافل ز سراب گریه کنان...
-
مینشیم لحظه ای با فکر تو سر میکنم
دوشنبه 27 بهمنماه سال 1404 12:42
مینشیم لحظه ای با فکر تو سر میکنم حال دل را هر دفعه با غصه بدتر میکنم با خودم میگویم او را دل فراموشش بکن تا سحر با فکر او ، صد قصه از بر میکنم در خیالم هستی ای عشق قشنگ من ولی من هزار و یکدفعه خود را مکدر می کنم سالهاست با اینکه رفتی بی وفا، اما هنوز هرچه خواهی من برای تو ، مقدر میکنم مینشیم روبه روی آیینه با چشم...
-
هر بار که لب باز کنی آیه بریزد
دوشنبه 27 بهمنماه سال 1404 12:41
هر بار که لب باز کنی آیه بریزد از جام غزلهای تو آرایه بریزد آنقدر می ارزی که زنی مثل زلیخا بت های خدایان خود از پایه بریزد محبوب همه گشتی و من دوست ندارم جز من احدی پای تو سرمایه بریزد هر بار که رد میشوی از کوچه و بازار خون است که از عابر و همسایه بریزد علیرضا مختاری
-
چون دفتر به پایان رسید،
دوشنبه 27 بهمنماه سال 1404 12:40
چون دفتر به پایان رسید، شاعر سر بر آسمان برداشت. گفتند: چه مانده است؟ گفت: همهٔ این راهها اگر به او نرسد، پیچوخمِ بیمقصد است. سالها از انسان گفت، از رنج، از شهید، از آینهٔ عمر. آخر دانست آنچه دل را آرام میکند نه ستایش خلق است نه نامِ بلند، بلکه لحظهایست که بگویی: «من از توام.» غافر فهمید شعر، اگر به عشقِ خالق...
-
باز تکلیف مرا یکسره معلوم نکن
دوشنبه 27 بهمنماه سال 1404 12:40
باز تکلیف مرا یکسره معلوم نکن پیش بینی ِقضا و قدری شوم نکن کور باشد که نبیند چقدر زیبایی از خودت چشم مرا اینهمه محروم نکن ارزش عشق به ِآزادی از بند غم است بال و پر را به شبی یخ زده محکوم نکن آسمان سقف قشنگی ست زمین را انقدر سست بنیاد و به ظاهر بد و مغموم نکن کاسه و کوزه ی ما را نزن اینگونه بهم عشق را خارج از اوصاف و...
-
قلمم تاب توان
یکشنبه 26 بهمنماه سال 1404 12:45
قلمم تاب توان نوشتن دیگر از این پس ندارد او مرا چو سنگ دلی در کشتی غمینش تنهاتر رها می گذارد دفترمن هم از او دست بر ندارد که ندارد که ندارد،،، و چو ذلیخایی امیدوارتر در انتظارش نشیند که شاید مجالی یا مجال ها به جویا احوالم نامم را عاشقانه چلچله زنان تر به دریا ها بخواند پوران گشولی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 26 بهمنماه سال 1404 12:45
-
ای که در شــــبهای تنـــــها میروی
یکشنبه 26 بهمنماه سال 1404 12:44
ای که در شــــبهای تنـــــها میروی با دلِ پُـر درد و بی جــــــا مــــی روی _________________________________ خواب در چــشم جهان بنشسته است لیــک تــو با چشـــــم بیــــنا می روی _________________________________ ر هــــگذر بر خــــاک میافتد ز خویش همــــچنان بر موج دریـــــــــا میروی...
-
ز تنــهایی مترس ای جـــــان بیــــــدار
یکشنبه 26 بهمنماه سال 1404 12:44
ز تنــهایی مترس ای جـــــان بیــــــدار که خلوت میشــــود راهـــــی به اسرار __________________________________ به هر سو بنــگری در وهـــم و تــــردید جواب آید ز دل، گــــر باشی هشـــــیار __________________________________ ز شـوق زنــــدگی بر خویـــــــــش بنگر مشـو غافـل، مشـــو مغــلوب تــــکرار...
-
گاهی بیا در کوچه باغ خواب هایم
یکشنبه 26 بهمنماه سال 1404 12:43
گاهی بیا در کوچه باغ خواب هایم اینجا دلی پر میکشد هر شب برایت سمیهمهرجوئی
-
دختر ایل سیاه چادرش باد را می پیچاند
یکشنبه 26 بهمنماه سال 1404 12:40
دختر ایل سیاه چادرش باد را می پیچاند موهایش برفِ خوابیده روی شانه های خمیده چشم هایش دو کوهِ یخ زده در دلِ خاکسترِ صبح دست هایش پرنده های خاموش در جیبِ سکوتِ باد قدم هایش راه های خمیده روی تپه های سرگردان لب هایش سرخیِ یخ زده در دهانِ شب سیاه چادر همچون دریای سیاه می غلتد روی زمین ردای ماه دو بالِ خیس...
-
گفتم زدرد طوفان دل را بپا کنم
یکشنبه 26 بهمنماه سال 1404 12:39
گفتم زدرد طوفان دل را بپا کنم ازسوز جگر آتش معنا بپا کنم درظلمت شب چوجلوه انوار بتافت صدصبح بی غروب دراینجا بپاکنم ازقطره قطره اشک، اگرراه بحرنیست دریای بی کران تماشابپاکنم بانام توکه قبله جانهای خسته است ویرانه وجودخودم رابپاکنم گفتم اگربه خویش رسم، ازخویش بگذرم تادرفنابقای تماشابپاکنم آخرزخویش وخوی جهان دل برآورم...
-
در قامت تنهایی خود درد کشیدم
یکشنبه 26 بهمنماه سال 1404 12:26
در قامت تنهایی خود درد کشیدم از دوری تو تیره شده بخت سپیدم در خلوت خاموشی شب های نگاهت جز حس پشیمانی از این عشق ندیدم خون شد دلم از عاشقی و هیچ نگفتم عمری فقط از حنجره ام آه شنیدم تا اینکه غبار از رخ آیینه گرفتم در خاطره ها گم شده سوی تو دویدم در همهمه ی باد خزان از غم دوری هر شب لب این پنجره تا گریه رسیدم آن لحظه که...
-
این شعر نیز ته چین آخر است
یکشنبه 26 بهمنماه سال 1404 12:26
این شعر نیز ته چین آخر است بعد از وفات دوست چیزی نخور ، جز عدس پلو این چینیان دوست، هم سوای تو در این سراج بگشای وفات دوست من هم در این وسط جانم به جان دوست آری وفات کرد چرچیل خاکسار جانم به چرچیل متصل ساعت نمانده است ساعت به وقت دوست ساعی شدیم همه زنگار آهن و ملامتی وسیع شد اتحاد، تندیس پیکرم زین التهاب ولی در قفس و...
-
کافر شده ام اما، دلتنگِ نمازِ صبحگاهی،
یکشنبه 26 بهمنماه سال 1404 12:18
کافر شده ام اما، دلتنگِ نمازِ صبحگاهی، این ماه، هلال می شود باز، من باز نشسته ام به آهی من در پی بادها دویدم، شاید بِوَزَد نسیمِ ایمان، من دور زِ آنچه بودم، کافر شده ام گاه گاهی من رهروِ عشقم، دورم زِ حدیثِ زاهدِ شهر، من راه طلب بوده و هستم، افسوس کجا نشانِ راهی بَر قلبِ پُر از یخ و جمادم، خورشید کجاست تا بتابد، صد...
-
افتادهام به جادهی رویا سوارِ دل
شنبه 25 بهمنماه سال 1404 12:14
افتادهام به جادهی رویا سوارِ دل مستانه میرسد به اتاقم بهارِ دل امشب نشسته یادِ تو در قبلهی خیال در من تویی رها شده پروردگارِ دل در قابِ خیسِ ذهن، تو تکرار میشوی مثلِ نفس در آینهی بیقرارِ دل نامت طلایهدارِ نفسخانهی غزل جاوید باد سایهات ای شهریارِ دل گرمایت از خلیجِ جنون آمدهست و با دستانِ موج میکِشَدَم در...
-
درد دل با هر که کردم درد سر شد آخرش
شنبه 25 بهمنماه سال 1404 12:13
درد دل با هر که کردم درد سر شد آخرش هر که محرم شد به اسرارم قَدَر شد آخرش آنکه غم های مرا با گوش و با جان می شنید، جار زد طوری که عالم باخبر شد آخرش، دوست را از دشمنان تشخیص دادن مشکل است، درد دل با هر که کردم بی ثمر شد آخرش، درد دارم، دردِ دوری، دردِ هجران و فراق این همه عشق و محبت بی ثمر شد آخرش فکر میکردم که مرهم...
-
من به اندازهً تصویرِ تو
شنبه 25 بهمنماه سال 1404 12:13
من به اندازهً تصویرِ تو درآینه یک نقش زِ یک قطرهً باران دارم که به اندازهً مهتاب شبی تیره به مهمانیِ تنهاییِ من می آید و دران لحظهً موعود که یک دایره در محبسِ پرگار کمی می چرخد نقطه ای می شکفد درمهتاب نه به اندازهً تصویرِ تو در آینه اندازهً من در قفسِ ژرفِ زمان نا محدود ودرآن لحظه خروسی به خیالِ سحری می خواند و کسی در...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 25 بهمنماه سال 1404 12:07
-
نشین پهلو به پهلویم تو ای ساغی
شنبه 25 بهمنماه سال 1404 11:57
نشین پهلو به پهلویم تو ای ساغی من آن شیدای رسوایم من آن یاقی من آن گم کرده راهم به صد راهی؟ زپا افتاده ام ساقی ز فرداها چه میدانی؟ از آن ویرانه در کابوس تنهایی از آن تاریکی مطلق ز گمراهی بر این خسته ز تقدیر ده نشانی بر این پیمان شکسته ده عنانی تو ای ساقی بگو از یار چه میدانی؟ مرا بر پیک مشتاقان نمیخوانی؟ من آن مهمان...
-
آفریده ایی خواندی برای دفتر سلطان سخن
شنبه 25 بهمنماه سال 1404 11:56
آفریده ایی خواندی برای دفتر سلطان سخن نغمه هایت ریشه می زد در باغ بی بنیان سخن ما هر دو همدم شدیم اما موقت ای ریحان نما آیه ای خواندی به نام دفتر شیراز عریان سخن عشق تو افتاده در این سینه ی سوزان من در سکوت غم شنیدم نغمه شبنم و باران سخن وصل ما چون حباب آخر آه چه بی راه بود چون که با تو بودنم تحمیل بود با نازدان سخن...
-
پیراهن چرکی مرا چاک کنید
شنبه 25 بهمنماه سال 1404 11:55
پیراهن چرکی مرا چاک کنید هر باور کهنه از تنم پاک کنید گر زندگی ایناست که من میبینم ! بهتر که مرا نمرده در خاک کنید نعمت الله احسانی بنافتی
-
لحظه، هم درمانده
شنبه 25 بهمنماه سال 1404 11:54
لحظه، هم درمانده سریالِ خاطرههایت تمامی که ندارد، مدام… آخرین بار که مهمانِ دلم بودی، چند خواندی این ترانه: «باز کنید پنجرهها را که دلم باز شود…» بعد پرواز، از این پنجرهی درد، دل مُرد و بسته شد. حال که برمیگردم به خانه، پنجرهها قدِّ دیدنِ تو بازِ باز است. به خودم که میآیم، اشک نمی دهد امان؛ و من خیسِ ترانه…...
-
صبح بخیر
شنبه 25 بهمنماه سال 1404 11:46
صبح بخیر ای نسیمِ شعرهای ناتمام که در سکوتِ مهآلودِ پنجرههایمان نفس میکشی صبح بخیر به دستهایت که هنوز نبضِ کلمهها را لمس نکردهاند اما من از پشتِ پردههای شب صدای قلبِ مهربانت را میشنوم که شعری را با نام من آغاز میکند زمستان است و برفِ صبح بر شاخههای بیبرگِ فاصلههایمان نشسته است اما من تشنهام تشنهتر از...
-
ایستگاهِ بیقطار بی تو
شنبه 25 بهمنماه سال 1404 11:45
گر چه این شهر شبیه ایستگاهِ بیقطار بی تو ساعتش تنظیمِ وهم و انتظارِ بیقرار بی تو راه میرفتم در این پیادهروهای شلوغ اسم تو میریخت آرام از لبم مثل غبار بی تو عشق اگر آتش نبود، اینگونه روشن میشدم؟ پس چرا افتادهام در التهابِ بیشمار بی تو گفته بودی منطقی باشم، ولی ممکن نشد قلب وقتی در تو گیر افتد ندارد اختیار بی...