-
هیچگاه با من حساب وبر کتابم نشدی
پنجشنبه 23 بهمنماه سال 1404 12:22
هیچگاه با من حساب وبر کتابم نشدی دل مشغولی قشنگ هم به خوابم نشدی بر سوالات شکیب و چراهای دلم یک بار ننشستی مقابل و جوابم نشدی عبدالمجید پرهیز کار
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 23 بهمنماه سال 1404 12:21
-
من چنین بیمار بودم؟
پنجشنبه 23 بهمنماه سال 1404 12:20
من چنین بیمار بودم؟ نه به والله مرا سرگشته کردی به هرکس که نگاهش خم شود سویت حسادت میکنم چون به چشمهایت قریباند، به ابرویت حسادت میکنم دوستی از ذوق دست کشید بر سلسله مویت در لحظه خندیدم… برسم کُنجی قیامت میکنم طبیبی خواندم، گفت مرا دردت چیست گفتم شرمسارم، من بر این دستش که میگیرد آن دستش حسادت میکنم گفت پس تو...
-
من حسودم با غریبه ها خرابم نکن
پنجشنبه 23 بهمنماه سال 1404 12:19
من حسودم با غریبه ها خرابم نکن با رقیبان رفته اینگونه عذابم نکن من حسودی می کنم حتی به عطرِ تنت. عاشقم لطفا تو دیوانه حسابم نکن در کجا با عاشقان اینگونه تا می کند بیش از این با ندیدن ها کبابم نکن من گناهی که نکردم دلبرم عاشقم خواهشاً مثلِ غریبه ها جوابم نکن هر کجا با این جماعت از تو گفتم فقط در حضوری این جماعت تو...
-
تا نباشد رنجشی
پنجشنبه 23 بهمنماه سال 1404 12:18
تا نباشد رنجشی لذتی در کار نیست بهمن نوری قاضی کند
-
به تو که فکر میکنم،
پنجشنبه 23 بهمنماه سال 1404 12:17
به تو که فکر میکنم، اشیاء شکلِ دیگری میگیرند؛ اتاق، پیراهنم، حتی غباری که در نور میچرخد، نامِ تو را به خود میگیرد. در نگاهت، آسمانیست که هنوز کشف نکردهام؛ و دستهایم در تاریکی، نه به دنبالِ دستت، که به دنبالِ امنیتِ مردهام میگردند. تو کنارم هستی؛ نه مثلِ یک خاطره، که مثلِ ضربانِ سمجی در رگِ گردن. عشقِ تو رود...
-
عشقت جنونآور شده، دل را تو باری شاد کن
پنجشنبه 23 بهمنماه سال 1404 12:16
عشقت جنونآور شده، دل را تو باری شاد کن این کلبهی ویرانه را، با یک نظر آباد کن بینی تو حال زار من؟ غمناک تعبیر من است بستان تو جان خستهام، یا از قفس آزاد کن اندوه دنیا بر دلم، سنگین و جانفرسا شده با گوشه چشمی ای صنم افسردهای را شاد کن حال خرابم کن نظر ای باعث شور و غزل این جسم بی تو مرده را حتی به خوابی یاد کن غرقم...
-
از کنارِ تو بیاینکه بایستم
پنجشنبه 23 بهمنماه سال 1404 12:15
از کنارِ تو بیاینکه بایستم گذشتم. چیزی در من جا به جا شد چشمهایم مدتی ست در مسیر آمدنت ماندهاند و راه حافظه ندارد. تمام تو لغزید از میانِ انگشتانم مثل چیزی که قرار نبود بماند. پسرم دایرهی ناتمامِ من، این حس نامی ندارد جز وزنی که هر روز با خودم حمل میکنم طیبه ایرانیان
-
یک شبی دیگر گذشت،روزی گذشت،ماهی گذشت
پنجشنبه 23 بهمنماه سال 1404 12:14
یک شبی دیگر گذشت،روزی گذشت،ماهی گذشت من،منِ آشفته حال، هر دم فقط یاد تو اَم بعد از آن روز های سرد و من پی چشمان تو آمد آن یلدای عاشق پیشه و یاد تو ام در پی چشمان سرد و سردی روز و هوا گرم تر شد عشق من هر دم به تو، یاد تو ام آمد آن یلدای پاک و نیک محضر همچنان در تمام فال ها و بیت ها یاد تو ام امشب هستم من به فکر تو در...
-
دل به پرواز گشودن داشتم
پنجشنبه 23 بهمنماه سال 1404 12:13
دل به پرواز گشودن داشتم در ره عشق تو سوختن داشتم همچو شمعی که می سوزم ز خویش تا نهایت شعله بر تن داشتم گر کشیدم حسرت دیدار دوست مهر بیگانه تنیدن داشتم بی امان گشتم و مضطر از غمی شاخه ی گل ز تو چیدن داشتم همچو مهرت جان من دریده بود مهر اغوشت رسیدن داشتم بر لبانت گر بشیند بوسه ای طعم عشق تو چشیدن داشتم زهرا شعبانی
-
نهان شدی و دلم در پی تو آواره شد
چهارشنبه 22 بهمنماه سال 1404 12:28
نهان شدی و دلم در پی تو آواره شد هزار پرده فرو ریخت و راه بی پاره شد چهل بهار گذشت و نشان نیافتمت که هر چه جستم آن سو غبار سواره شد درون سینه سئوالی نبود جز نامت ولی جواب ندا دادی و جان شراره شد نه علت از تو شنیدم نه کز جهان خبری فقط غمی که درین سینه سپر چاره شد به هر نفس طلبیدم تو را و راه نبرد که عقل خسته ز پرسشی...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 22 بهمنماه سال 1404 12:28
-
خواهی بَرَبایی دِلِ ما را ز خَفا
چهارشنبه 22 بهمنماه سال 1404 12:27
خواهی بَرَبایی دِلِ ما را ز خَفا با خود بَبَری بهرِ شکستن نه وفا تا چند تو باید شَکَنی قلبِ مرا از بعدِ شکستن بَنَمایی تو رها کردم چه جفابهرِتو من درهمه عمر خواهی که تلافی بَنَمایی سَرِ ما آخر به چه جُرمی تو دَهی زجر بَمن کی کرده ام از بهرِ تو یک بار خطا از من چه جفا دیده ای آخرتوبَعمر هر لحظه کشانی تو مرا دامِ بلا...
-
خواهی بَرَبایی دِلِ ما را ز خَفا
چهارشنبه 22 بهمنماه سال 1404 12:25
خواهی بَرَبایی دِلِ ما را ز خَفا با خود بَبَری بهرِ شکستن نه وفا تا چند تو باید شَکَنی قلبِ مرا از بعدِ شکستن بَنَمایی تو رها کردم چه جفابهرِتو من درهمه عمر خواهی که تلافی بَنَمایی سَرِ ما آخر به چه جُرمی تو دَهی زجر بَمن کی کرده ام از بهرِ تو یک بار خطا از من چه جفا دیده ای آخرتوبَعمر هر لحظه کشانی تو مرا دامِ بلا...
-
نگاهِ من
چهارشنبه 22 بهمنماه سال 1404 12:23
نگاهِ من یکباره با نگاه تو همراه می شود دیوار ها می شکند و نقشِ نگاهِ ما به سویِ ستاره ای راه می کشد کنجِ اتاقِ مادر بزرگِ پیرم نشسته ام ساعت کمی از نیمه شب گذشته راحت بگویم هیچ صدایی نمی شنوم جز صدای نوازشِ تو وقتی صدایم زدی زیرِ درختِ کاج در باغِ همسایهً دیوار به دیوارِ مردِ کور هیچ کس میانمان نبود من رو بروی تو تو...
-
دور میشوم
چهارشنبه 22 بهمنماه سال 1404 12:20
دور میشوم صدایت در گوشم نجوا میکند که چه آرام صدایم میزنی دورتر میشوم چون سرابی ظاهر میشوی میرقصی آواز میخوانی و من هر چه دورتر میشوم در سکوت تنهاییام پدیدار میشوی به هر کجا که میگریزم تو زودتر از من آنجایی نشستهای روبروی افکارم درست همینجا در خیالاتم و من که هر چه میروم فراموشی تو در خاطرم میماند تو.... زین...
-
خوش بحال آنکه همراهش دعای مادر است
چهارشنبه 22 بهمنماه سال 1404 12:20
خوش بحال آنکه همراهش دعای مادر است ثانیه در ثانیه ذکرش رضـای مادر است چشمها را رو به چشم انداز دنیا بسته است مست و شیدای نگاه آشنای مادر است ٫ میکشد مانند بلبل حسرت دامان گل غرق رویای حدیث دلربای مادر است لذّت دنیای فانی ؛ گر برد هوش از سرش چون نیکی بنگری عطرش صفای مادراست سختی دنیا اگرکوه بلا گردد ، چه بَاک بر کسی که...
-
سرانگشتی نمیبینم که بنوازدیتیمی را
چهارشنبه 22 بهمنماه سال 1404 12:19
سرانگشتی نمیبینم که بنوازدیتیمی را گُلی را هم نمی جویم که بشناسد نسیمی را. قناری هم دگر کنجِ قفس آشفته می نالد گمانم میکشد بر دوشِ خود دردِ عظیمی را. تعفن جاری است از کوچه های کبر و خود خواهی دریغا گر کنی حس بر مشامِ خود شمیمی را. هزاران دردِ جانکاه ریشه در روحِ زمان دارد ولی هر جا که میگردی نمی یابی حکیمی را. شده...
-
دوش عاقبت بدیدم عمرم ثمر ندارد
چهارشنبه 22 بهمنماه سال 1404 12:19
دوش عاقبت بدیدم عمرم ثمر ندارد تاریک شبیست گویا کز خود قمر ندارد حیرانم و هراسان در این سرای ظلمت در انتظارم اما این شب سحر ندارد نیست یارِ همزبانی کز دل سخن بگویم زین حالِ هر شبِ من هیچکس خبر ندارد ویران دلی به سینه باشد مرا که دائم جز حالِ بی هوایی حالی دگر ندارد هرشب به حالِ خویشتن چون ابرِ نوبهارم خون هم اگر ببارم...
-
روز ازل چون شاعرم بنوشت دیوان مرا
چهارشنبه 22 بهمنماه سال 1404 12:18
روز ازل چون شاعرم بنوشت دیوان مرا پیوسته کم کرد از من و افزود جانان مرا «در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن» جانی نبود اندر بدن دادند به او جان مرا محبوب این دنیای دون عالی مقامی چون خداست عُجبی ندارد گر خدا خود دارد ایمان مرا بوی جدایی میوزد عطر فراقت میرسد ای دل اگر خواهی روی بشنو تو فرمان مرا گر عاقبت تنها شوی...
-
دستی به لمسِ پنجرهام آمد و گذشت
سهشنبه 21 بهمنماه سال 1404 11:47
دستی به لمسِ پنجرهام آمد و گذشت پلکی به خوابِ منظرهام آمد و گذشت عمری میانِ پیلهی خود حبس بودم و شوری برایِ حنجرهام آمد و گذشت من با سکوت، دورِ خودم تار بستم؛ او با تیغِ تیزِ خاطرهام آمد و گذشت آرامشی که سهمِ تنم بود، پاره کرد طوفان که سمتِ پیکرهام آمد و گذشت یک جرقه بود؟ نه! عطشِ سالیانِ دور بر جانِ خشکِ...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 21 بهمنماه سال 1404 11:45
-
مرو آهنگ دلم باز بمان میخواند
سهشنبه 21 بهمنماه سال 1404 11:44
مرو آهنگ دلم باز بمان میخواند واژه را نرم به تحریر بنان میخواند لحظهای خوب به آواز دلم گوش سپار این دل پیر به مهر تو جوان میخواند شده دیوانه شب و روز ترا میجوید پیر دلداده تُرا از دل و جان میخواند ساعتی حال دلم را به تفکُّر بنشین کز سر صدق و صفا با هیجان میخواند گر به بُستان تو راهی نَبَرد مُرغ دلم تلخی قصّهی...
-
شبم ز نور مهتاب تو روشن است
سهشنبه 21 بهمنماه سال 1404 11:44
شبم ز نور مهتاب تو روشن است دل ربودن برای تو آب خوردن است عمریست می کشم رنج فراق تو را دل غمینم من و اشکم به دامن است کمی مدارا کن با دوستان خود یارا این کار که می کنی کار دشمن است این که دلم دوست دارد بخواهدت دلیلی برای ، عاشقانه گفتن است هرگز از دلم برون نمی شود مهرت طلوع چشم تو آغاز شکفتن است دلم به شوق تو پر می...
-
"همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی"
سهشنبه 21 بهمنماه سال 1404 11:39
"همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی" به امیدِ روز دیدار که واعد از الستی چه ظریف گفت سعدی که تو در گِلم دمیدی "که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی" به طریقِ عاشقی ره، به هزار گونه باشد رهِ عشق، مشق، هرگز که ز واعظی فرستی شک هر نمازِ من را چه دلیل؟ غیر اینکه ز یقین به رحمِ راحم، برهم ز بند و بستی...
-
در خیابانِ بی صدا
سهشنبه 21 بهمنماه سال 1404 11:35
در خیابانِ بی صدا چراغ ها روشن و خسته هر رهگذر یک فایلِ خطادار در حافظه ی شهر که پاک نمیشود دیوارها اطلاعات شخصیِ گریهها را ذخیره میکنند و باد گزارشِ ترافیکِ لبخندها را منتشر ما در صفِ نان و نوتیفیکیشن منتظرِ بهروزرسانیِ امیدیم زبانم پایه ی رمزگذاریِ درد وقتی سیاست با فونتِ بزرگتر از انسان چاپ میشود در پایان...
-
جایی که عشق در آن اسباب شرمساریست
سهشنبه 21 بهمنماه سال 1404 11:31
جایی که عشق در آن اسباب شرمساریست انسان اسیر درد و آشفته روزگاریست وقتیکه غم فضیلت، خندیدنت گناه است جز تفرقه نبینی، قانون مرگ جاریست تعریف شکل پرواز، چون با قفس عجین شد آزادی از جوار، انسانیت فراریست ترویج مینمایند، بر هم دروغ بندیم باید دروغ گوئیم، چون راه رستگاریست آراسته به زیر، باران نمیتوان رفت هرگونه بدسگالی،...
-
دروغ نیست
سهشنبه 21 بهمنماه سال 1404 11:31
دروغ نیست اگر بگویم هر خیابان به سمت خانه میرود غروب که میشود حالا سالهاست که حوالی دریا پهلو گرفتهایم با ساکنین ساختمانهای سر به فلک کشیده راست گفتهام که خانهی ما به شن ریزهها تکیه داده زیر پایمان بسیار خالی شده اما نیافتادهایم من عصرها کولههای سنگین بسیاری را به شانه کشیدهام شبیه کولبرها راهی چهار دیواری...
-
آدم
سهشنبه 21 بهمنماه سال 1404 11:17
آدم درچهار جهت اصلی گند تلخ کاشت اما آن حشره به شش جهت مومی شیرین عسل ساخت. پرشنگ بابایی
-
در غیابِ حضورت
سهشنبه 21 بهمنماه سال 1404 11:16
در غیابِ حضورت احوالم بیقرارتر می شود و سکوت بغض دارم که مرا غریبانه تر در خود می بلعد پوران گشولی