یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

پاییز

پائیــز که شـد، راهی جنگل بشویم
با دیدن رنگ و برگ، همدل بشویم
باید که دل و دیده، همه، تازه بکرد
با هـم همه همـدم و یکدل بشویم
...

سلیمان بوکانی حیق

محبوب من،

محبوب من،
بی خیال گرانبهاترین وخوشبوترین
عطرها
بوی تنت روی پیراهنم
به مؤاخذه کشانده تمامی شان را
آدم باید تنش
بوی عطر تن یاررا بدهد .\

لعیا قیاثی

به بلوار سعادت چون رسیدم،

به بلوار سعادت چون رسیدم، گلی زیبا همچون تو چیدم
بسی دوست داشت ما را خداوند، که زیبا رویت را هم بدیدم
به وقت زندگانی این نسیب شد، بلیط دیدنت را من خریدم
برگ آخر هم چون که افتد، آرزو نیست، چون تو را...... باری بدیدم


محمد بنیادی

من همان دیوانه ام، دیوانه‌ی لبخندِ تو

من همان دیوانه ام، دیوانه‌ی لبخندِ تو
قصدِ هوشیاری ندارم، دل‌برِ نازم بخند..

حسن کریم‌زاده اردکانی

خنده‌هایت می‌برد عقل از سرِ هوشیارها

خنده‌هایت می‌برد عقل از سرِ هوشیارها
قصدِ ویرانی اگر داری بر این دنیا بخند..
حسن کریم‌زاده اردکانی

شده پاییز و غم کوچه همان است که بود

شده پاییز و غم کوچه همان است که بود
تاب آورده دلم ماتم هجران و چه سود
شده پاییز و هنوز حال دلم آشوب است
بی من اما روزگارش به گمانم خوب است


مرضیه دوکانه ای

گوییا گشته رها عالم و عصیان میکرد

گوییا گشته رها عالم و عصیان میکرد
جهل درنقطه جوشی که غلیان میکرد
غافلانه به مدار عبثی میچرخید
بشر از فطرت خود دور چه طغیان میکرد
کو رهاننده ی دنیا ازاین بدبختی
که زمین خسته تروتشنه تر ازهروقتی
مرگ در گوش زمین یکسره نجوا میکرد
گور آغوش خودش را به گل وامیکرد
پرده ی یأس جهان بی خبراز حادثه ای
که خدا داشت به مکه مهیا میکرد
دردها کوه بلندی که برآن دامنه نیست
چاره درد بجز کودکی ازآمنه نیست
کاخها لحظه ی نازل شدنش میلرزید
آن همه رنج به این آمدنش می ارزید
رحمت واسعه ی ذات خداوندی بود
مِهر ها بود که در هر سخنش میورزید
نیست هرگز  بشری آمده ازاو بهتر
یاکه هرگز ننوشتند از او کاملتر

علی امیرزاده