ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
بگو ای مرگ از بختم، گره وا میکنی یا نه؟
مرا در قلبِ چون سنگش بگو جا میکنی یا نه..؟
وصالشرا بهجان میخواهم امّا تو، تو ای دنیا
بگو آیا قماری اینچنین را هم، مهیّا میکنی یا نه..؟
مناز آندم کهدل دادم، گذشتم از تمامِ خویش
تو ای سودای دل با جان، مدارا میکنی یا نه..؟
غزل پردازِ شیرینم ، غزالِ دشتِ آغوشم
بگو با من که امشب را، تو فردا میکنی یا نه..؟
تو را جانِ غزلهامان، کمانابرو بگو با من
مرا از مهرِ دیدارت، شکوفا میکنی یا نه..؟
منو جانم تو و تیغت، بزن ای مرگ بسمالله
تهِ این قصّه را آیا ، تو زیبا میکنی یا نه..؟
کشاندی با غمت پروانهرا در پیله بر آتش
مرا در خون و خاکستر تماشا میکنی یا نه..؟
حسن کریمزاده اردکانی
از ازل ایدل بهغم خوردن جسارت داشتی
از همان آغاز بر پایان رضایت داشتی...
غصّهها را میگرفتی یکبهیک از یارِ خویش
سالها اینگونه دستی در رفاقت داشتی...
سودی از عقلِ کجاندیشت نمیبردی ولی
در جنون گویا به تعبیری مهارت داشتی...
از ازل میخواستی آیینه باشی اندکی
قدرِ یک پروانه بر آتش ارادت داشتی..؟
تازگیها دیدهای خود را درونِ آینه
کی به مجنون اینچنین روشن شباهت داشتی..؟
شعلهای در دل نهان کردم بسوزم تا ابد
در امانت کاشکی، شرم از خیانت داشتی...
میپرستیدی مرا گر چون من عاشق میشدی
دوستم ای دوست حتماً، تا قیامت داشتی...
کشوری در دل بنا کردم برایت ای دریغ
چون خزان امّا به سر رویای غارت داشتی...
شکوه کردی زندگانی پیش از او لطفی نداشت
بعد از او دیگر بگو، خود خوابِ راحت داشتی..؟
حسن کریمزاده اردکانی
هر سحر خواهم بهیادِ تو نواخوانی کنم
کوچهها را از غمت غرقِ پریشانی کنم...
خواهم آهی برکِشم از سینه در شهرِ غزل
از غمت آیینهها را خیس و بارانی کنم...
خواهم از این غصّهها دل را کنم آتشفشان
هم بسوزم هم بسازم هم گل افشانی کنم...
من به رویِ او که پیدا میشود آدینهای
نذرِ آن کردم خدا را سجده طولانی کنم...
در فلک یاری ندیدم تا کند یاری مرا
قدسیان را قصد دارم مدّتی بانی کنم...
بشکنم راهِ سکوت و کوچهها را سر نهم
بر بیابان و به راهش دیده بارانی کنم...
باز خواب آمد مرا از یادتان غافل کند
خواهم او را هم اسیرِ این پریشانی کنم...
کی بمیرم من که از عشقِ تو دارم این نفس
دوستدارم خویش را این جمعه قربانی کنم...
بسته راهِ عیش و نوشم را نگاهی ساقیا
شاید از امشب دگر ترکِ مسلمانی کنم...
حسن کریمزاده اردکانی
میبرم داری اگر دردی به دوشم هر چه هست
کوهم و مشتاقْ هم ، بر شانهام بگذار دست...
نعمتِ دیدار کمتر از طوافِ کعبه نیست
میطوافم من خدایی را کهدر چشمِ تو هست...
در تحیّر مانده عقل از قدرت و افسونِ عشق
پا گرفت این عاشقی جانانه از روزِ الست...
باز کن شیخ آن دو چشمِ خفتهی پندار را
میشود با دوست هم شیدا شد و یکتاپرست...
هیچ کس دیگر نمیآید به چشمم هیچ کس
سرخوش از دوشینه دیدارم سراپا مستِ مست...
رفته تا پیمانهها عشقت شرابی نادر است
از همان جامِ نخستین بر دلم مهرت نشست...
تا نگاری چونتو دارم حالِ من آری خوشاست
جز تو در عالم دلم با هیچ کس عهدی نبست...
عاشقم، از سایهات دارم به سر چتری ز عشق
بیخود از خویشم،به شوقت از جهان دل شسته دست...
لذت وصلِ تو را آیینه میفهمد عزیز
پیش ازینها کاش بغضِ دردمندم میگسست...
کاش میمردم همینجا با همین رویای خوش
تا نبینم بعد از این طرفی از این دنیای پست...
عشق حتماً زنده میسازد منِ دل مرده را
همچنان امّیدوارم، همچنان تا دوست هست...
حسن کریمزاده اردکانی
باران آمد و غمت نشانم داد
که من
مردِ روزهای بیتو نیستم...
حسن کریمزاده اردکانی
زیباترین خوابم اگر تعبیر میشد
شایستهی پیوستهی تقدیر میشد...
تصویری از برخوردِ شیرینِ تو با من
مجنون هم از لیلاش دیگر سیر میشد...
سیمرغِ وصلت را به دستم میسپردی
دنیا از این پروانگی تحقیر میشد...
دیوانِ زلفت را به رویم میگشودی
پیرِ جنونم لایقِ تفسیر میشد...
یکبار اگر یکبار با من مینشستی
تا حشر در دامت دلم زنجیر میشد...
با سر خودت را تا کنارم میکشاندی
یکآن اگر چونمن دلت درگیر میشد...
دردی کهمن، از دوریات یکشب کشیدم
یوسف اگر میبود جایم پیر میشد...
چون منتظر افسانه میشد داستانم
زیباترین خوابم اگر تعبیر میشد...
حسن کریمزاده اردکانی
در من تو باید نقطه ی آغاز باشی
پر وا کنی یادآورِ پرواز باشی...
خالی مبادا چهره ات آری ز لبخند
باید همان مستانه ی آغاز باشی...
جلدِ همین بام و همین کاشانه باشی
پایانِ اندوه ، شادیِ آواز باشی...
از شُهرتت پیداست آبادی ، آباد
باید دمادم با دمم دَمساز باشی...
اثبات کردی با لبت پیغمبری را
حتماً نباید در پیِ اعجاز باشی...
مستم کنی با بادهای از جام لبهات
گیراتر از پیمانه ی شیراز باشی...
لب بستهای چون غنچهای زیبا چرا دوست
عیبی ندارد اندکی هم باز باشی...
من عاشقی را با تو تنها میپسندم
باید میانِ شهرِ قلبم راز باشی...
فتحم کن و شهری بساز آباد از من
شاهانه میبازم اگر شهباز باشی...
پایان ندارد عاشقی این حیِّ جاوید
پایانِ ما هم میشود آغاز باشد...
حسن کریمزاده اردکانی
من همان دیوانه ام، دیوانهی لبخندِ تو
قصدِ هوشیاری ندارم، دلبرِ نازم بخند..
حسن کریمزاده اردکانی