یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

عشق می جوشد چو آتش در دلِ آرام من

عشق می جوشد چو آتش در دلِ آرام من
من هم مثه تو باخزان نو بهاری داشتم

خون دل را مدفون کردم درشب سیه تارخود
درعالم والا بین خوبان تو خود شناسی داشتم

گربدانی قلبِ خوبان بهاریست در قلب خویش
با نغمه اشعار خود خاطرات قدر شناسی داشتم


امشب از لطف به دلداری ما زودی بیا
خوش قدم باشی بجا با تو گوهر شناسی داشتم

منوچهر فتیان پور

هر روز خدا در انتظارت می مانم

هر روز خدا در انتظارت می مانم
به یادت خواهم بود
بی آنکه ببینی
روز وشب در شهر عشق و غزل می سرایم
.
.

آری می دانم بیداری و غمگین، سربین هر دو زانو
من هم لحظه شماری می کنم، سر بر داری ببینی
در همه فصل ها بی آنکه ببینی می آیم ومی رم
.
.

عین مجنون عاشقی سرگردانم
لیکن آنقدر خواهم نوشت تو خود طلبی بیا
وابسته شدم بس ماندم منتظر
آغوشم سینه چاک بهانه تو را می گیر
.
.
عاشق واسیر تنهایت شدم
پنجره را ببند اینقدر به بیرون ننگر
آمدم درون خانه هنوز تو به بیرون نگاه می کنی
مهر آورده ام تا هر زمان که هستی
منتظرم
فضل بخش کنی محبت را با خود نبری دور بیا اندازی
دیگران دق کنند که ز محبت بی نصیب هستن

منوچهر فتیان پور

هر چه آمد به دهان درس عذابی دارد

هر چه آمد به دهان درس عذابی دارد
در امانات بگویید که مختار پر بارشماست


منوچهر فتیان پور

من دوست دارم چشم و ابروت روبروی صورتم باشد

من دوست دارم چشم و ابروت روبروی صورتم باشد
همه ی رویای خواسته ام باتو عاشق طاقتم باشد

وقتی نگاهت می کنم هرشب از دور باحال آرام آرام
قلبت میان دل تنگی ها سمت عشق و وصلتم باشد

درتقدیرم انگار یک لحظه بی درد و غم ودوری نیست
وقتی درآغوشم پیراهنت دور از عشق وبی تنم باشد


در سرم غیر وصال تو نیست عمرم رو به پایان نرسید
عنوان خاطرم این بود عشق دل نازک تر از ساغرم باشد

وقتی حسرت دیدنت دردل و چشم دلم عشق کاشتی
ذهنم قربانی شدوگر ایمان در شما خویش تنم باشد

می خواهم امشب از چشمای مستت می ناب نوشم
وقتی لب غنچه داغ دیده تر سر و سینه ام باشد


منوچهر فتیان پور

یک دم به من نگاه کن دوباره برگرد برو

یک دم به من نگاه کن دوباره برگرد برو
بی مهر تونیستی مرا صدا کن برگردد برو

دانی که من وابسته توهستم بی مهر نباش
ای که بی جا و می نامی احیا کن برام برگرد برو


منوچهر فتیان پور

یارب این بوی خوش گل زآل عمران من است

یارب این بوی خوش گل زآل عمران من است
یا نسیمی فرستاده ز شما بحر اوان من است


تو خردمند که بر تخت جمشید غالب شده ایی
راه باز کن گر دروازه شیراز امن و امان من است


به قبول حرف دلم با خود حرف می زد
گر چه دانست حرف عشق رساتر ازآسان من است

دوش از دم مسجد سوی میخانه ببردن مجنون هما
خود بگو این همه رحمت ز یزدان من است


چکنم در خرابات مرا دوش به هوش می بردند
آن که در باده فروش شده بی حال، هم ادیان من است

منوچهر فتیان پور

دل مسوزان که من عاشق یکپارچه شب و روزم

دل مسوزان که من عاشق یکپارچه شب و روزم
مهری هم رشته جانم به پر و پایت بدوزم

منوچهر فتیان پور

بااحساس عشق

بااحساس عشق
آب می خوردم

ذوق ام گرفت

لحظه خواندن اشعار یادم کرده ای
دیدم قطره اشکی ریخته بود
زیر راست گونه ات


ترس بر دلم افتاد
یعنی آشوب شد

من که دنبال تو کرده ام
در زمین مدرسه با رنگ احساس عشق
تنها بوده ایی اما با اشتهای شور عشق

لحظه ها پنهانی در کنار بادکنک ها
سبز و طلایی سفیدبه انتظار
آنقدر تنها

انگار در بازاری چون در فرنگ
کاش بودم
آن موقع که تصویر تو مانده در ذهن
دست زیر چانه بودی در کافه ایی زیبا و قشنگ

با یک شاخه گل
تا که بینی فیس تو فیس چهره ام
آه که این نماد
چقدر محبوب است در چین دوست

باورد باد من هم
عشق می ورزم به اعظم با خاطرات خوب
آدرنالین شور و شوق زندگی

خوش بحالم
چقدر زیبا بود فهیدم
اشک نبود

آب چکید برروی تصویر تو
آه من هنوزم دلتنگم
تشنه رخ رخسار توام


منوچهر فتیان پور