یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

هیچکس باور نکرد

هیچکس باور نکرد
آن بهار عاشقی که هر روز مهر ب غ ل می زد
از دلتنگی عاشق مهرشده بود
تنها ماند
سرمایی نشد
آتش دل اش فوران شد
تا بیش ازین سرزنده بماند

منوچهر فتیان پور

دیواری کوتاه تر از ما ندیدند

دیواری کوتاه تر از ما ندیدند
غارت کردن جیب مان
دوربین فلاش بزد
شهر بی آجادان نبود
وجدان به قهر رفت
جیب مان را کسی ندوخت


منوچهر فتیان پور

بگذار ازین کوچه وشهر که رفتم بُگذار برو

بگذار ازین کوچه وشهر که رفتم بُگذار برو
هر روز نقطه بگذار سرخط پی دلدار برو

گر زین کوچه که رد شی دل آزار شدی
حا ل دلم نه پرس پی دیدار بی تکرار برو

بگذار به گریه ام زین عشق و تلخ کامی روز
پای عشق ببند بی پیغام به اصرار برو

گر امشبی در پُشت کوچه آرام بد کام شدی
قاصد بفرست و بی شام پی اطراد طیار برو

گر رفتم توهم زدی به غریبی اشکت جاری شد
بد نام نشدم بی نام بیا با کوله ی قهار برو

شاید بازار دلت بی عشق فردا تعطیل شود
سرپوش بنه بی دعوت تا ته ره هموار برو

چون خاک برِیختی به سرم بی مکتب نان شدی
با پنبه نبر جگرم با دهدار پی کار تا ته پیکار برو

منوچهر فتیان پور

آنچه می خواهم می نویسم

آنچه می خواهم می نویسم
خاطره ایی ازدیدنی های کوتاه
اول اینکه گرعشق است که هردو ما باهم همسفر شده ایم
دوم اینکه لب تشنه ات سیراب شد
حالا شرح حال بده لبت خندان موافق اولی هستی یا هر دو
می خواهم خاطره را در برگی از زندگی تو ثبت کنم
هنگام خندیدن هرکسی نشمارد دندان های تورا
یادم کن بهارگراینچنین است


منوچهر فتیان پور

روز های سخت یک به یک خواهد گذشت

روز های سخت یک به یک خواهد گذشت
زمان باقی بماند واسه ترخص
با هر درد امتحان پس دادی
تنها حرف های نگفته ماند
منزوی در دل دریا ته نشین شده اند

وصد آرزوی نشکفته

سیلی پُر از شادی درون آینه خواهی دید
آن چنان بوسه برآیینه خویش خواهی زد
که بیستون بردستان فرهاد سیلی زد

بهار بیا واسه بهترین جشن دلتنگی ها چراغ سبز بده
حسودان گالری دریا همه خواب
لنگری بندازیم در ساحل خیمه عشق سی ساله برپا کنیم
از این لحظه به عشق ات روز شماری می کنم تا به اید

منوچهر فتیان پور

شُکر ایزد که تو عاشق دردم شده ایی

شُکر ایزد که تو عاشق دردم شده ایی
شهد شیرین دعا دوای چندم شده ایی

خنده برلب بیارم قد یک شیشه و سنگ
شهرکاشانه فرزانه هفت بندم شده ایی

گر چه ترک دنیا ننمودم خسته گردید دلم
بی شک مادر فرزند هم عقدم شده ایی

گرهمه باده فروشان بنوشن جامه ی می
بی گمان یاد تو بوده است قلم حرفم شده ایی

ای قلم چه بگویم از پریشان حالی کام تنم
با زخم ایام خوشی همچو جامه زردم شده ایی

با جامه ی زرد تو پوشان چکنم قانع نشدم
آتش روح چه بود که تو قاتل پندم شده ایی

بلبل طبعم به شوق قلم بشکسته تا رعنا بدید
با حس گرمی عشق بهار مرهم درکم شده ایی

راد این چه شور عشقی است که هنوز پیدا نشد
نفسم چند قدمی چشمم نکند محرم مستم شده ایی


منوچهر فتیان پور

تازه فهمیدم دور گشتن ز تو دلم بی قراری می کند

تازه فهمیدم دور گشتن ز تو دلم بی قراری می کند
گریه ام گر نرفته تا به عرش با تو شادابی می کند

گر از چشمم لخته لخته خون می ریزد از پی دوری تو
دانم با تو بودن سرا پا غرق درد عیب پوشانی میکند

دیدم چشمِ نگاهم خورده می گیرد با حض دوست داشتنی
از نبرد عقل و عشق چه گویم مِی ننوشم نا ثوابی می کند

چون در امتداد کوچه ها همه با هم و بگشتن هاج و واج
باورت شدهمچو از برگشته گان چطور دل نکته یابی می کند

گفتم بگذار بار دگر تا نگاه ات از دست نرفته ببینم تورا
ترسم در دل بماند آرزویی که ز پیش دل ستانی می کند

منوچهر فتیان پور

دل شکسته زعشق بی خواب می روم

دل شکسته زعشق بی خواب می روم
پا به زنجیر و در پی ارزیاب می روم

با لرزش فریاد بلند و این شمشیر دیار
آلوده به ز هر سجده به محراب می روم

چون دلم پندی دهد بهت تاریکی شب
وقت موعود دربستر خواب می روم

دیده بیند ذهنم تهی زین عشق نیست
انگار از درد دوری پی مهتاب می روم

خود بدان می شنوم زین معمای سرشت
هم صدای آشنا غرق درسیلاب می روم

درگه دل دار عشق شوق دیدن دارم هنوز
الحق همچو پروانه در پی یار نایاب می روم


منوچهر فتیان پور