یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

با دلی پر شده از دلتنگی

با دلی پر شده از دلتنگی
با خودم می گویم
تو دگر از همهمه و
هر غوغا بیزاری
تو دگر از سرزنش
طعنه زنان بیزاری
تو دلت می خواهد
مثل آن آهنگی
که رفیقی می خواند
قلب تو قلب پرنده گردد
که تو از هر قفسی بیزاری
پر گشایی به آن جنگل سبز
دشت ها را روز ها را
به امید نیم شب های روشن
پشت سر بگذاری
همچنان بال زنان پر گشایی
به آن نقطه ی اوج
که ببینی او را
و برای لحظاتی
محو تماشای نگاهش گردی
و بگویی عشقم جانم
من تنها خسته ام از این همه درد
آمدم تا رها گردم . وآزاد شوم از
من خویش
عشق تو جان مرا پوشاند
آری آری بشوم آنچه باید بشوم
عاشقی کز عشقش
هستی اش را بدهد
ومنم در هستی تو هیچ شوم
مست شوم
در هستی تو هست شوم
خود خود رافدایت بکنم
وه! چه زیبا باشد
اینچنین عاشقی کردن و عاشق ماندن


شیدا جوادیان

آی با توام دلتنگی یا که رفیق

آی با توام
دلتنگی یا که رفیق
آری آری باز منم
من همان خسته دل تنهایم
نرسیدم از راه به در خانه ی تو
من با خا طر ه ات
که بر دیوار اتاقم
در سیاه مشقی زیبا
جای دارد
آمده‌ام
با یادت بار دیگر
خاطر ه بازی بکنم
پنداری این خاطره ها
کعبه ی آمالی شده است
از نقشی که عشق را در
همه جا عیان می سازد
و من هر روز
اول صبح
نگاهت را که چاشنی از عشق
دارد می بینم
و سلامی می دهم
گاه هم لبخندی
که تو هم پنداری می خندی
در پس خاطره ایی
بر دیوار در دل قابی چوبی
می دانی
من ترا در تک تک
واژه های شعرت
بر دیوار
با تمام ذرات وجودم
می بینم
گاه هم غیبتت را با
همه دردی که دارد
به امید حضور سبزت
خریدار می گردم
شکوه ایی نیست و نخواهد بود هرگز
از برای نبود تو رفیق
من با گلبانگ واژه های
شعرت
ترانه ایی
خواهم ساخت
که خداوند عزیز
حافظت می باشد
تا نکند چشم حسودی
بر تن و جان و دلت
آسیب رساند
گاه هم در خیال خویش
از جود و حسن نگاهت
امیدی دارم
که تو سلامم را
با سلامی به زیبایی بهار
و لطافت بارانش
و گرمی تابستان
پاسخ گویی
و منم خنده کنان
از شوق زیاد
با دلگرمی
غرق در این همه زیبایی
انگشت به دهان مانم و
باز با لبخندی
در طلوعی دیگر
بگویم
به امید دیدار رفیق
خدا همراهت

شیدا جوادیان

بی رحم ترین فصل جهان فصل خزان است

بی رحم تر ین فصل خدا
فصل خزان است

چون قصه ی او قصه ی
هجران و فراق است
دردی فتاده است
بر شاخ درختان
بی برگ شدن قصه ی
پر درد خزان است
چشمی به زمین و
رنگ به رخسار ندارند
آری چه توان گفت
که این رسم خزان است
ابرها همه از درد درختان
غمینند
آری چه توان کرد
جز اشکی
چون رود روان است
عشاق ز بی مهری دلدار
دل نگرانند
آری چه کنند هجر و فراق
رسم زمان است
دل را همه دادند
به مستی به سر و چمانی
سروی که همه از پی او
انگشت به دهانند
افسوس که او غافل از این
مستی و هجران و فراق است
بی رحمی و عاشق کشی اش
دیر زمان است
آری چه توان گفت که این
رسم زمان است
بی رحم ترین فصل جهان
فصل خزان است


شیدا جوادیان

با منی که از دور تو را می نگرم

من عاشق
چندیست در خیالات خود غرق شدم
در خانه ایی سرسبز
که عطر وبویی دارد
همچون بهاران که مستت
خواهد کرد
من حیاط آن خانه را با اشک هایم
می شویم
میزی از قصه ی دل از برایت می چینم
که بر آن میزسفر ه ایی
پهن خواهم کردم
از شقایق های عاشق
و دلم را مثل گلی بر گلدانی
کز جانم خواهد بود
بر رویش می گسترانم
اگرم باران آید
چتری خواهم ساخت از برای ورودت
به این خانه ی مهر
با دو فنجان چای با نقش گل سرخ
مهمانت خواهم کرد
اگرم باران نیاید
آسمان ابری باشد
به درخت بید گوشه ی حیاط
می گویم:
با شاخه ها یش همچو دستی
ابرها را به کناری بزند
تا زمان آمدنت
آسمان آبی باشد
وز آب باران در حوض خیالی
آب خواهم ریخت
و چند ماهی قرمز را
در خیال خویش نقاشی خواهم کرد
و در آن حوض به رنگ آبی
رها خواهم ساخت
آه یادم رفت
کوچه های قبل خانه را
با گل یاس
پر خواهم کرد
نام این کوچه را عشق می نامم
کز آن به خانه ی عشاق راهی دارد
و منم در گوشه ایی
پنهانی نگاهت خواهم کرد.
من زبانم از دیدن این همه شوق
این همه عشق بند می آید
نتوانم نتوانم
که صدایت بکنم
آری افسوس رفیق
عشق در خیالات منم
غرق سکوت است


پس چه کنم؟
من تنها
تنها در گوشه ایی
پنهانی صدای قدمت را
می شنوم
ضرب آهنگ زیبایی دارد
پنداری عشق را در نوایی
عیان ساخته ایی
و من افسوس افسوس
نتوانم صدایت بکنم
شایدم با چشمانی بارانی
و بغضی در گلو
در دلم تنها بگویم
سلام
آری من با بستن چشمانم
ترا در خانه ایی
و حیاطی در کنار حوضی
و میزی با دو فنجان چای
که نقشش گل سر خیست
و کوچه ایی
پر شده از
گل یاس
خواهم دید
که صد افسوس با باز شدن چشمانم
نه صدایی نه خیالی می ماند
اما من تنها
در خیالی دیگر
باز هم من باشم و آن
خانه ی سبز

و تویی که خواهی آمد

با قدم های که پنداری عشق را با
ضرب اهنگی می نوازد

با منی که از دور تو را می نگرم
با لبخندی
و صد افسوس در خیالی
که بر یک چشم بر هم زدن
هیچ شود
در خیالی غرقه شوم
که نبود
وندیدم ونباشد هرگز

شیدا جوادیان

دلم آنقدر بیمار است

دلم آنقدر بیمار است
از عشقی
که بری از هر ریا وخطا بوده است
آری دلم بار دگر لرزید
و چندی ایست حس تازه ای دارم
نمی دانم نمی دانم
گهی شادم گهی خندان ونالانم
گهی نالان و گریانم

می دانم که عشقم در اولین دیدار
هراسی داشت ترسی داشت
ولی نیک می دانم که این
لرزیدن دل
بری از هر هوی وگناهی بوده است
آری دلم لرزیدو با شایدها و تردیدها و
اگر ها همراه شد
دلم آنقدر بیمار است
از وفایی که در عشقم ندیدم
جفا افتاده در کارش
نمی دانم نمی دانم
گهی شادم گهی خندان و نالانم
گهی نالان و گریانم
نمی دانم چرا یارم جفا کاری
شده است اکنون
آیا جفایش از برای ترسی بزرگ
بوده است؟
نمی دانم
چرا هایی ایست که بر دل مانده
است
نمی دانم دلیل این همه بی وفایی را
ولی او ترسوتر از آن بود که
می پنداشتم
دلم آنقدر بیمار است
از برای هجرانی
که داغی گشته است بر دل
نمی دانم چرا یارم هجر و دوری را
پذیرا شد؟
من که او را بیشتر از جانم
دوست می داشتم
به یک لحظه نگاه کردن به چشمانش
به یک لحظه نشستن در سکوت
در کنارش قانع بودم من
ولی افسوس وصد افسوس
وفایی در دلش جایی نداشت هرگز
شاید داشت؟
نمی دانم نمی دانم
نشانی از او ندارم تا بگوید
دلیل کار هایش را
دارم
ولی می دانم او هرگز
جوابی را نخواهد داد بر چرا هایم
آری این روزها درد دلم بسیار است
دگر دردی نمانده است
که دل را مبتلا سازد
دلم این روزها بیمار از عشقی ایست
وفا داری نداشت
هرگز
قدر دوستی و دوست بودن را نمی دانست
نمی دانست عشقم تنها از برای
کسی ایست
که دوستش می دانم
آری او ندانست
جفا کاری شد و
بر جانم آتش زد
جفا کاری که هجران را
از برایم ارمغان آورد
آری نمی دانم نمی دانم
از برای کدامین درد دل
گهی شادم گهی خندان ونالانم
گهی نالان وگریانم
نمی دانم نمی دانم


شیدا جوادیان

دلم می خواهد اکنون

دلم می خواهد اکنون
از این دنیای رنگارنگ
رها گردم و روی برگردانم
از جاهلانی که نام جهل خویش را
دانایی می گذارند
که من جز جهل ونادانی
در این جمع چیزی نمی بینم
دلم می خواهد اکنون
مجنونی شوم
ره صحرا بگیرم

نه ترسی دارم از گرمای سوزانش
نه ترسی دارم از خار مغیلا نش
مرا افتاده است دردی در جانم
که درمانش در این شهر و دیار و
جاهلان مست نمی بینم
دلم می خواهد اکنون
عاشقی باشم که خواهان است
عشقش در کنارش جای گیرد
ولی افسوس که دلدارم
تر سو تر از آن است
بیاید در کنارم جای گیرد
و عشقش را با فریادی عیان سازد
آری در این دلداده ی ترسو
عشقی نمی بینم
دلم می خواهد اکنون
خورشیدی شوم
و عشقم را همچون نوری
بر سرتاسر گیتی بتا با نم
ولی دیگر توانی نیست
نایی نیست
ز دست جاهلان مست و آن دلداده ی
ترسو
مرا از نور افشانی باز می دارند
دلم می خواهد اکنون
وفا داری بیا موزم
به یار بی وفای خویش
که عشقش را وفایش را
برده از یادش
کجا یابم او را
نشانی یا سراغی از او نمی بینم
دلم می خواهد اکنون
شاعری گردم
شعری سرایم
ز فر هادی بگویم من
که شیرینش از برایش
شیرین تر از جان شد
آری فرهادی که از عشق عیانش
نه ترسی داشت و نه از رسوایی کارش
ویا نه ز مجنونی شعری سرایم
که جز لیلی خویش
عشقی نداشت بر دل
وشاید شایدم روزی
از دل پریشان حال وشیدایم
شعری سرایم
که چون مجنون در پی
لیلی خویش می گردد
که چون فرهاد در پی
شیرین خود باشد
آری دلم می خواهد اکنون
رها گردم
شوریده ایی گردم پریشان حال
که هر لحظه دما دم
عشقی را خواهانم
بیاید در کنارم آرام گیرم
بسان پر وانه ایی
به دور شمع وجودش بگردم من
و از عشقش پر و بالم بسوزانم
ویا خورشیدی شوم
وفاداری وعشقم را
همچون نوری بتابانم

نه نیرنگی و ترسی نیست در کارم
وفا دارم وفادارم
ولی افسوس صد افسوس
دلداده ام چندی ایست
عشق و وفا را برده از یادش

شیدا جوادیان

ای ساز قدیمی وغبار گرفته

ای ساز قدیمی وغبار گرفته
ای رفیق سال های بی قراری من
ای آشنا ی دیرینه
ای شاهد شکوه هاو ناله های
بر دل مانده ام
دیگر نایی نیست تا نوایی باشد
تنها قصه ی پر سوز وگدازیست
که همچون داغی بر دل مانده است
وفریادی گلوگیر که آن هم
فریادی بی صداست
و آهی سرد از سال های سپری
شده ی عمر خویش
من وتو سالیانی ایست
که از قصه دیگران
نغمه ها ساختیم
نواختیم وخواندیم
از آنچه بر دل داشتند و داشتیم
از نفس باد صبا
از مشک فشان شدن زمین در
بهاران
از عاشقان شوریده حال
آری آری نواختیم وخواندیم
مانند آن نی ببریده از نیستان
از سوز وگداز خویش ناله ها
سر دادیم
و حال بعد آن سال های دور
من وتو تنها
یک خاطره آیم
تو از یادها ونام های
بر دل مانده
تنها غبارش را بر دوش می کشی
و من داغی جاوید را
که هنوز در نهانخانه ی دل احساس
میشود
اما ای کاش توانی بود
تا از کنج عزلت خویش برون آییم
تا بار دیگر نغمه های از یاد رفته امان
را بر سر هر کوی و برزن سر دهیم
من از داغ عشق
تو از غبار غم گرفته است
من از دلدادگان شوریده حال
تو از شکوه های پنهانی خویش
آری آری آنگاه است که نوای
خویش را
با رقص دشت های سرسبز
این دیار همراه خواهیم ساخت
می رقصیم و می رقصانیم
با موج ها واب های روان
همراه وهمراز می شویم
می لرزیم ومی لرزانیم
ولی افسوس و صد افسوس
دستهایم تکیده ورنجور است
و بند بند وجود تو گسسته و جدا
پس به ناچار در آسمان خیال خویش
تو را در دست می گیرم
و همچون شوریده گان پریشان حال
در سماع عار فا نه ای
می رقصم ومی ر قصا نم
از عشق و فرا موش شد نمان
ناله ها سر می دهم
آوا ز هایی از فریاد های
مشتر کمان
و آنگاه است که من وتو
یار قدیمی
در فریا درهای خویش
گم خواهیم شد
همانند خا طر ه ای زیبا
در آسمان آبی خیال
آری آری خا طر ه ای پاک وزلال
آبی آبی
همچون آسمان خیال خویش


شیدا جوادیان

گاهی نمی شود که نمی شود

گاهی نمی شود که نمی شود
که نمی شود
اما اگر شود
تو هیچ می شوی
و آنگاه که هیچ شوی
چیزی نخواهی داشت
که نثارش کنی
هیچ یعنی هیچ
همچون هیچستان
پس ای رفیق
بهتر است با صدای بلند
فریاد زنی
گاهی نمی شود که نمی‌شود
که نمی شود
وبه همین نمی شودهایت
خو کنی وقانع شوی
آری ای رفیق


شیدا جوادیان