ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
تشنه ام
چون کویر نیمه جان
لختی ببار و
عطر آگین بارانم کن
زخم خورده ی
روزگار
بی رمق وخسته جان مرحمی آر
و درمانم کن
چون گنجشکی بی لانه
می لرزد از سرما تنِ نحیف
گرمی دستانم باش
و آرامم کن
در حسرت دوریت یتیمِ بی پناه
بی همزبان
چینش الفبا رفته از یادم
بشکن فاصله را وغزل خوانم کن
رحیمه خونیقی اقدم
می شمارد تابستان شمارشِ
معکوس را
می نوازد سال زنگ
ناقوس را
پرستوی متولد بهار
مرور می کند دوباره در ذهن خسته
فصل کوچ را
بی تفاوت به قرارِ کوچ
شد باصیاد همراز،
وماند از پرواز
عصر های رنگارنگ پائیز زیبا بود
و گردش در کوچ باغ هایش
بسی دلفریب
،،،
پرستوی جوان بامهرِ
صیاد
برد سختی غربت را ز یاد
گفت آید دوباره بهار،شود تابستان
و روشن، چشم او به دیدار
دوستان
،،،
چشمی که آن روز محو تماشای صیاد بود
ودر دام افتاد
نمی دانست بعد پائیز دلفریب می آید
فصلِ سرما،
وآنچه بافته در دلِ ساده ی
خویش
شود دفن درسینه ی سردِزمستان
ز رویا
رحیمه خونیقی اقدم
امروز
شاید هم فردا،
بعد سالها شاید
باد رساند فریاد خسته ی ما را
به گوش ها ؛
وبگنجد رویای خفته ی ما
در دل باورها
شاید
رحیمه خونیقی اقدم
از فصل خزانم
عابری
با رد پای پاییز،
خودم را به تو می رسانم
امید آن که
باشی پشت پنجره
در انتظارم ؛
،،،
نمی خواهم هیچ
ازتو؛
تنها ،به یک خنده
امیدوارم
من هم می خندم
و یک رد پا
جا می گذارم
آن را به نگاه مهربانت
می سپارم ،
می رسد به پایان
دفتر عمرم ،
،،،
آخرشبی
به یاد آن روز شیرین
یک قاب عکس از خود
با ربانی مشکی
در طاقچه غبارآلود خانه
برجای می گذارم
ودر کوچه باغ خاطره
جان می سپارم
رحیمه خونیقی اقدم