یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

گفتی: جنگل

گفتی: جنگل
از بستگی ی صدایت به صید ماهی ها
در گودی ی دستانم
دریا را نگه داشتم به لمس.
یک نفس با چهره های سکوت از خوشحالی
به فصل های رودخانه ای ریختم
در پروانه گی.


گفتی: جنگل
فروریز نسیم صبحگاهی
در انتظار دشتی به اندک باران.
و من تابستان گیسوان
بر پاره ای از خورشید رویایی
چنان هوایی تازه از سفر.
به سبز سبز تاکستان درون
به دمادم تو شدن
کشیده شدم.

گفتی: جنگل
سهم شمعدانی ها شدم به ایوان
و از لادن ها
سارها
دلم گذشت به آفتاب
رقصان و پریده رنگ
گل بنفشه ی اضطراب
ریخته ام
در جام شعر

گفتی: جنگل
جوانه شد
چکه چکه آفتاب
از دریچه ی صبح.
به پناه آخرین لحظه
زیباتر
پیش آمدی تا روزنه ها
تا دستی که به نور خواهم داد

مرضیه رشیدپور