-
عاشق واقعی شاملو بود که به آیدا میگفت:
دوشنبه 20 مردادماه سال 1399 11:48
عاشق واقعی شاملو بود که به آیدا میگفت: . . . . . . . "نفسى که مىکشم تو هستى؛ خونى که در رگهایم مىدود و حرارتى که نمىگذارد یخ کنم"
-
دوستان را در دل رنجها باشد
دوشنبه 20 مردادماه سال 1399 11:24
دوستان را در دل رنجها باشد که آن به هیچ دارویی خوش نشود؛ نه به خفتن، نه به گشتن و نه به خوردن، الّا به دیدار دوست...
-
قدرِ آن دوستت دارم ، را
دوشنبه 20 مردادماه سال 1399 11:23
قدرِ آن دوستت دارم ، را که گفته ام، بدان آن را از دلِ سنگ بیرون کشیده ام مروت خیری
-
قسم به ماه،
دوشنبه 20 مردادماه سال 1399 11:22
قسم به ماه، که شب در چشمانت خسوف کرده در برابر سیاهی چشمانت،به ماه می نگرم گم میکنم عاشقانه هایم را می ترسم از این زبان که با دل دست به یکی شود امیر محمد حسرتی
-
چند وقتی است که بی حوصله و خاموشیم
یکشنبه 19 مردادماه سال 1399 12:32
چند وقتی است که بی حوصله و خاموشیم لب فرو بسته ز گفتار تناتن گوشیم شربت و شهد گوارای وجود رفقا ما از آن جانورانیم که خون می نوشیم علی_اکبر_یاغی_تبار
-
گلستانی به پا کرده خدا برصورتش امّا
یکشنبه 19 مردادماه سال 1399 12:25
گلستانی به پا کرده خدا برصورتش امّا چنان میترسد ازبوسه که گل میترسد از چیدن دهد پندم همان موجی که دورم میکند ازاو پُرم ازگوشماهی ها برای حرف نشنیدن کاوه_احمدزاده
-
در شهر قرنطینه ی عاشقان
یکشنبه 19 مردادماه سال 1399 12:10
شما ! که روزنامه می خونی کتاب های خوب خوب می خونی بگو به من... در شهر قرنطینه ی عاشقان بوسه ی تبدار از لب و لپ دلدار چیدن مُجاز است ؟! #محمد_مولوی
-
قصد جانم داشت آن چشمان سگ دارش ولی،
یکشنبه 19 مردادماه سال 1399 12:04
قصد جانم داشت آن چشمان سگ دارش ولی، جای وحشت بیشتر دیوانه ی چشمش شدم ... امیرحسین خطیبی
-
کفر یعنی ، ناگهان پای رعیت زاده ای
یکشنبه 19 مردادماه سال 1399 11:59
کفر یعنی ، ناگهان پای رعیت زاده ای از خطوط قرمز ایل و تبارش بگذرد!! استاد محمد سلمانی
-
دو "عاشقیم" ولـی در دو داستانِ جـدا،
یکشنبه 19 مردادماه سال 1399 11:57
دو "عاشقیم" ولـی در دو داستانِ جـدا، به هم رسیدنِ ما خوب بود،اگر می شد...!
-
یه روز میاد که
یکشنبه 19 مردادماه سال 1399 11:56
یه روز میاد که تموم زندگیت از جلو چشمات میگذره ؛ پس کاری کن که ارزش دیدن داشته باشه ...
-
ما .... انبوهی از آدمهایِ فراموش شده
یکشنبه 19 مردادماه سال 1399 11:51
ما .... انبوهی از آدمهایِ فراموش شده در انتظارِ معجزه در تصورِ گرمِ آفتاب در تکرارِ غریبانه ی چشم ها ترانهها گفته ایم و هیچکس ... هیچکس نخواهد فهمید که این انتظار حتی از خودِ زندگی هم طولانی تر بود! #نیکى_فیروزکوهی
-
عیدتون مبارک
شنبه 18 مردادماه سال 1399 11:34
-
آغاز و ختم ماجرا لمس تماشای تو بود
شنبه 18 مردادماه سال 1399 11:33
آغاز و ختم ماجرا لمس تماشای تو بود دیگر فقط تصویر من در مردمک های تو بود افشین یداللهی
-
ما ....
شنبه 18 مردادماه سال 1399 11:11
ما .... انبوهی از آدمهایِ فراموش شده در انتظارِ معجزه در تصورِ گرمِ آفتاب در تکرارِ غریبانه ی چشم ها ترانهها گفته ایم و هیچکس ... هیچکس نخواهد فهمید که این انتظار حتی از خودِ زندگی هم طولانی تر بود! #نیکى_فیروزکوهی
-
راه گریزی نبود
شنبه 18 مردادماه سال 1399 11:08
راه گریزی نبود عشق آمد و جان مرا در خود گرفت و خلاص... من در تو همچون جزیرهای خواهم زیست...
-
قلبِ من بهسانِ دریاچهاى گسترده است،
شنبه 18 مردادماه سال 1399 11:03
قلبِ من بهسانِ دریاچهاى گسترده است، که لبخند مىزند بر آن آفتابِ چهرهى تو. در ژرفا، در تنهایىِ جان موج روى موج آرام فرو مىریزد. شب است یا روز؟ نمىدانم هنوز امّا بر من لبخند مىزند عاشقانه و آرام روشناى آفتابِ چهرهى تو، و من خوشبختام بهسانِ یکى کودک...
-
من صدای قدم خواهش را می شنوم
شنبه 18 مردادماه سال 1399 11:03
من صدای قدم خواهش را می شنوم و صدای کفش ایمان را در کوچهٔ شوق و صدای باران را، روی پلک تر عشق روی آواز انارستان ها و صدای متلاشی شدن شیشهٔ شادی در شب.. سهراب سپهری
-
زمین شناس حقیری تو را رصد می کرد
شنبه 18 مردادماه سال 1399 11:01
زمین شناس حقیری تو را رصد می کرد به تو ستاره ی خوبم نگاه بد می کرد کنارت ای گل زیبا، شکسته شد کمرم کسی که محو تو می شد مرا لگد می کرد! تو ماه بودی و بوسیدنت، نمی دانی ... چه ساده داشت مرا هم بلند قد می کرد! بگو به ساحل چشمت که من نرفته چطور به سمت جاذبه ای تازه جزر و مد می کرد چه دیده ها که دلت را به وعده خوش کردند چه...
-
چقدر ساده میشد در این برف ردِ پای دو نفر بماند
جمعه 17 مردادماه سال 1399 12:40
چقدر ساده میشد در این برف ردِ پای دو نفر بماند اما غرورت ... اما غرورم.... سحر رستگار
-
دلِ عاشق به پیغـامی بسـازد
جمعه 17 مردادماه سال 1399 12:39
دلِ عاشق به پیغـامی بسـازد به یـادِ نـامه یـا نـامی بسـازد مرا کیفیتِ چشم تو کافیست ریاضتکش به بادامی بسـازد باباطاهر
-
تا بینهایت
جمعه 17 مردادماه سال 1399 12:18
تا بینهایت تا آنسوی حیات گسترده بود او دیدم که در وزیدن دستانش جسمیت وجودم تحلیل میرود. فروغ فرخزاد
-
مامانا و جمله های معروفشون :
جمعه 17 مردادماه سال 1399 12:17
مامانا و جمله های معروفشون : . . . . . . . -من که سیرم ، شما بخورین ! -بخور جون بگیری ، رنگت پریده - حالا ناهار چی بپزم ؟ - بذار بابات بیاد !!! -من که کاره ای نیستم از بابات بپرس ... -من میگم نرو ، دیگه خودت می دونی ....
-
گفتگو با کافکا
جمعه 17 مردادماه سال 1399 12:10
کافکا : قلب خانهای است با دو اتاق خواب. در یکی، رنج زندگی میکند و در دیگری شادی. نباید خیلی بلند خندید وگرنه رنج در اتاق دیگر بیدار میشود. یانوش : شادی چطور؟ از سر و صدای رنج بیدار نمیشود؟ کافکا : نه، گوش شادی سنگین است. صدای رنج را در اتاق مجاور نمیشنود...
-
بهش گفتم:
جمعه 17 مردادماه سال 1399 12:05
بهش گفتم: بهش بگو دوستش داری بهم گفت: خیلی میترسم، میترسم از غروری که به باد بره، از تمسخری که ممکنه تو نگاهش بشینه میترسم... بهش گفتم : ترس برادر مرگه... نگو تا روزی هزار بار بمیری! بلو لوتوس
-
در جامعه "سرمایه داری"برندهها ,
جمعه 17 مردادماه سال 1399 11:41
در جامعه "سرمایه داری"برندهها , بازندهها را به بردگی میگیرند و بنابراین به بازندهها بیشتر نیاز است تا برنده ها...!!
-
اگر جرات زدن حرف حق را نداری ،
جمعه 17 مردادماه سال 1399 11:39
اگر جرات زدن حرف حق را نداری ، لااقل برای کسانی که حرف ناحق می زنند ، دست نزن !
-
عاشق نشدی دکتر.
پنجشنبه 16 مردادماه سال 1399 11:20
عاشق نشدی دکتر. وگرنه میدونستی مُردن با مُردن تومنی دوزار توفیر داره. ما قول داده بودیم واسه خنده هاش بمیریم نه از دوریش...
-
می توانستم گیلاسم را تا نیمه از شرابِ کهنه پر کنم
پنجشنبه 16 مردادماه سال 1399 11:18
می توانستم گیلاسم را تا نیمه از شرابِ کهنه پر کنم می توانستم یکی از آن آهنگهای قدیمی را بگذارم و آرام آرام خمارِ نوستالژی روزگارِ خوب شوم می توانستم پا برهنه کوچههای باریکِ باغ را بدوم می توانستم دامنم را پر از شکوفههای یاس کنم و مست شوم ... مستِ مستِ مست اما پشتِ این پنجره، رو به دریا نشستم و برای تو شعر...
-
می توانستم گیلاسم را تا نیمه از شرابِ کهنه پر کنم
پنجشنبه 16 مردادماه سال 1399 11:18
می توانستم گیلاسم را تا نیمه از شرابِ کهنه پر کنم می توانستم یکی از آن آهنگهای قدیمی را بگذارم و آرام آرام خمارِ نوستالژی روزگارِ خوب شوم می توانستم پا برهنه کوچههای باریکِ باغ را بدوم می توانستم دامنم را پر از شکوفههای یاس کنم و مست شوم ... مستِ مستِ مست اما پشتِ این پنجره، رو به دریا نشستم و برای تو شعر...