ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
چشمانت مثل برگ درختان پاییز است
میگریزند و بر ذهنم میلغزند
رخسارت همچو مهتابی از دل ابرهای غربت میدرخشد
هر لحظه لحظه وجودم را جای گرفته است
صدایت مثل نوای سه تاری که در تنهایی شب می نوازم
هر گوشم میچرخد و دلم می نوازد
چه کنم تا الان سرودم بیت و مصرع ها
ولی روزه ام گناه کارم
گناه کارم که به نامحرم دیده دادم
ولیکن از روی اجبارم دلم گیر است
حسن کریمیان
صبح نگشادست به زمین رویش را
ورنه آواز غزل خوان تو را میدیدم
آفتابی به بهاران نرسیده ست، خفته
تاسیان شد ز شب سیه ستاره میچیدم
قاصدک گر خبرت بی خبریست،
خبر از دلتنگی ست،
بی خبر باش و پیامی نفرست!
پیک خود را نه بدین سو
که به آن سو بفرست
خبری ز من روانه
که بی تو عمر زندگانی
به خموشی ست.
نه بهاران
نه خبر ز پیک پی خجسته
که زمستان
که نروییده چمن
نرسیده ست چمان
چلچله! کوچ تو را میدیدم...
خبر آمد
قاصدک سرزده از راه رسید
به چراغی
از آن سو به این سو
قاصدک مانده به اوج
دست کودک به تمنا
پای چابک به پرش
تا بدست آرد پر پروانه را
پرگشاید یا گشاید پیله را
قاصدک دور مشو
دست من کوتاه است
پای من میلغزد
نامه را با خود نبر
در خانه ام مهمان بشو
قاصدک دور شد و
پاسخم مانده به راه
ماه میخندد و دستم نرسید
تا تو را دور کنم
خبر از خورشید نیست
ماه را که تواند روشن کرد؟
ماه اینجا میا
دست من کوتاه است
کودکم
شب برسد میترسم
پی پیک و پر پروانه دواندم خود را
پای من بست زمین
مه من به آسمان رفت
بین ما فاصله افتاد
قدر وسعت لبخند
چون گرمی خورشید به زمین
همچو بارش باران به چمن
آسمان نیز نگاهت میکند
به سلامی دست بالا ببرم
آسمان دور شود
بین انگشتانم
من نور تو را می دیدم
مژه برهم زدم و
تاسیان شد!
ز شب سیه ستاره می چیدم...
زهرا ابراهیم خانی
جز ما کسی آنجا نبود
گورخوابِ مرگ آگاه
گفت چیزی از زنده بودنم نشنیده
و گفت چیزی از مرگم نشنیده
در کدام حلقه ی فرگشت جا ماندم؟
من منقرض نشدم
از نو تعریف شدم
خلا در خلا پیچیدم
اگر زندگی را می یافتم
میتوانستم در مشتم بگیرمش
اگر مرگ را می یافتم
میخوابیدم!
مهیار حریری
به گِردِ شعلهُ عشق
خم میشوم
که سوزِ سرمای درون
بسی سخت و جانکاه است
حامد غیاثپور
باده گلگون گشته است و یار ! دل بی بال و پر
سر به دامانت گرفتم ، جان من را ، خود ببر
در دلم غوغا به پاکردی و جانم جان گرفت
ساربان را ره بدادی و بدان ، سامان گرفت
«ساربان آهسته ران کارام جانم می رود »
دل به دامان در هوایت درد ها را می برد
علی پاشائی
در کوی طلب بی عشق بدل راهی نبری
روی نیاز باشدت نه که از بی پناهی ببری
در محفل دلشدگان غیر نیکوان جایی نبود
جز این عبث است راه به چاهی نبری
عبدالمجید پرهیز کار
گیسوی گل است خرمن فروردین
گل های جهان به دامنِ فروردین
آواز پــرستــو خـبــری دارد از
شبهای قرار و گلشن فروردین
نیلوفر_سلیمانی