یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

آن سوی پنجره، به گمانم بهار نیست

آن سوی پنجره، به گمانم بهار نیست
با اینکه رفته ای، به خیالت دچار نیست

دنیای رنگی ام، که سیاه و سفید شد
در قابِ خالی ات، اثری جز غبار نیست

لبخندِ یخ زده، نمِ خشکیده در نگاه
بغضی گره زده ، به عکسی که تار نیست

در کنجِ خاطره، شبِ در تو یکی شدن
فصلی که خوانده ام، دل من با تو یار نیست

آن سو تر از بهار ، بغلِ بازِ پنجره
رفتی و بعدِ تو، خبری از مزار نیست.


مطهره احمدی

رها کن همان‌طور که فرو می‌ریزد

رها کن
همان‌طور که فرو می‌ریزد
و می‌کوبد
و کار می‌کند
رها کن
رها کن
چرا که بهترین گزینه است
بهترین بازیابی
بهترین افسون
که بر آن افکنده شده است
چون طلسمی.

تو کیف درخشانی
پر از زخم‌هایی
که بر پوستم نقش بسته‌اند
تومور
تومور
بر مغز.

پر از عفونت
کیسه‌ای پر از باور
پر از بوی گاو
گاو… آه، آه
نه خود حیوان
بلکه آنچه از بدنش باقی مانده
آنچه تکه‌تکه شده
آویخته شده
بر رشته‌هایی بازیافتی.

لطفی در حقم کن
و برو
همان‌طور که من فرو می‌روم
برو
می‌دانم که اشتباه کردی
می‌دانم که اشتباه کردی
اما انتخابی نیست
من حیوانم
و حیوان
هیچ‌گاه
از رابطه روی‌گردان نیست
همان که پنهانش کردی
تا روزی که
برهنه شدیم
بر بستر.

فریاد بزن
فریاد بزن
زبانی بیگانه برخاسته
وزیده
منفجر شده
انفجار در همه‌جا
و من دیگر نمی‌توانم تو را پالایش کنم
همانند بی‌خوابی‌ام
همانند کابوس‌هایی
که سال‌ها در آن زیسته‌ام
سال‌ها، سال‌ها
هفت کابوس‌وار.

آری،
از آن زمان تو را دیده‌ام
و با تو قرار گذاشته‌ام
از وقتی که هفت ساله بودم
کودکی معصوم
کودکانه، کودکانه
کو کو
بو کو
هفت‌گونه
آری،
از همان زمان تو را دیده‌ام
از آغاز
از نخستین خاطراتم.

و آنگاه تو را دیدم
و آن روز را گرامی داشتم
آنگاه تو را دیدم
در بعدازظهر چهارشنبه‌ای
و آن روز را گرامی داشتم
ملاقاتی به‌یادماندنی
نظم خارق‌العاده‌ای
از فرمانی هفت‌گانه و خدایی.

اشتباه نکن
من به خدا ایمان ندارم
نه به تقدیر
نه به طالع‌بینی
فقط به احساسات آدمی باور دارم
همان‌گونه که بر هم می‌افتند
همان‌گونه که نادیده گرفته می‌شوند
عشقی که در یک کنش پنهان است
عشقی که انکار می‌کنیم
می‌بلعیم
و خام می‌خوریم
خام
خام
کباب‌شده.

نگهبان بیدار است
بیدار است
و دفاع بی‌نقصش را
حفظ می‌کند
در برابر…

تو،
من،
ما،
ما محو شده‌ایم
نمی‌دانم درباره‌ی تو
اما حداقل
من محو شده‌ام
نگهبان بیدار است
مراقب باش…


آرش پاکدامن

باغبانی باغ دیگران،

باغبانی باغ دیگران،
آسان است؛
آسان‌تر از آن‌که به زمینی بازگردی
که ردِ پای هر شکست، هر اشتباه،
هر حقیقتِ تلخِ گریخته،
در گوشه‌اش جا مانده است.
ما به باغ دیگران پناه می‌بریم،
تا از خاک خود دور شویم،
تا از پرسش‌هایی که
از عمق ذهنمان شعله می‌کشند،
فرار کنیم.

باغ دیگران چه نیازی به عمق دارد؟
نگاه سطحی کافی‌ست؛
آنجا،
گل‌هایش را نقد می‌کنیم،
ریشه‌هایش را کم‌ارزش می‌خوانیم،
و با قدم‌های سبک،
می‌گذریم؛
چرا که این بازی ساده‌تر از آن است
که بیلی برداریم
و زمین خود را بشناسیم.

چرا زمین خودمان دشوار است؟
زیرا زیر هر لایه‌ی سخت خاک،
خودمان را دفن کرده‌ایم؛
بذرهایی که حسرت خورده‌اند،
ریشه‌هایی که به لبهٔ پرتگاه نرسیده‌اند،
و هر سنگی که
یادآور زخم‌هایی‌ست که از یاد بردیم،
تا فقط عبور کنیم.

اما انسان،
هرچند دیر،
روزی به زمین خود بازخواهد گشت.
روزی بیل برمی‌دارد،
و با اولین ضربه،
در می‌یابد که خاک خود، دشمن نیست.
این زمین،
همهٔ حقیقت اوست؛
هر شکست،
هر پیروزی،
هر دردِ مدفون.

آن روز،
در می‌یابی که قضاوت باغ دیگران،
تنها سایه‌ای بود بر ضعف‌های خویش‌ات؛
تنها تلاشی برای کوچکی هر گلی،
برای گریز از عظمت پرسشی که از خود گریختی.
و آنگاه شجاعت رخ می‌نماید،
شخم می‌زنی،
سنگ برمی‌داری،
و حقیقت را از ریشه‌های خاک خودت می‌رویانی.

آن‌گاه، در سکوت،
می‌فهمی:
تمام باغ‌ها،
تصویری ساده‌اند،
و جهان، از همان نقطهٔ آغاز،
به زمین تو ختم می‌شود.

باغبانی باغ دیگران، آسون‌تر از شخم زدن مزرعه‌ی خودته!

سودابه پوریوسف

"دلت را خانه‌ی ما کن، مصفا کردنش با من"

شهریار:
"دلت را خانه‌ی ما کن، مصفا کردنش با من"
"به ما دردِ دل افشا کن، مداوا کردنش با من"
صفدری :
اگر از غصه لبریزی، زِ اشکِ شب نمی‌گویی
ببار ای ابرِ بی‌تابم، تماشا کردنش با من
ز داغِ درد، حیرانی؟ شکستی در مسیرِ خود؟
بیا در سایه‌ام آرام، تسلا کردنش با من
اگر بر زخمِ تو، مرهم نشد دستِ زمانه، غم
بیا در خلوتِ قلبم، مداوا کردنش با من
اگر در بندِ غم هستی، اگر دنیا نمی‌خواهد
بیا در آشیانِ دل، پذیرایی زِ مهمانش با من
نبندی در به روی عشق، مگذار این دلِ خسته
بماند گوشه‌نشینِ غم، مُحبت کردنش با من
اگر طوفان تو را برده، اگر بی‌چشمِ ساحل شد
به امواجت نزن بر سنگ، رساندن جانبِ جانش با من
به دنیا دل نبند ای یار، که ویران است این خانه
تو تنها ساکنش گردو، معماری و بنیانش با من


علی سجاد صفدری

امروز ... پیچک ها

امروز ... پیچک ها
شاعرانه نمی پیچند
کوچه ها اجباری ست
خندیدنِ ، یک شاخه گُل
در ذهنِ خستۀ باغچه
اجباری ست

... دشمنی ، نه ، آن چونان غریبه
کنارِ تنهایی اَت ایستاده است
دشمنی قدیمی
باچند دشنه گُلِ هراس

امروز ، دوست داشتنِ گُل مینا
کارِ ساده ای نیست
تا لبخندِ تلخِ ...
گوشوارۀ مرواریدِ
دخترِ جذامی

پوستِ مرا تعطیل کنید

با این لبخند ، چه سال ها گذشت
با گوشه ای از
سکوتِ تکّه ای کاغذ
چه باران ها ، که ، نیآمد ...

نوروز
پیروز

فریدون ناصرخانی کرمانشاهی

هر شب منم و ظلمت هجران و دگر هیچ

هر شب منم و ظلمت هجران و دگر هیچ
آشفته‌تر از خاطر ویران و دگر هیچ

در حسرت دیدار تو، ای ماهِ شب‌افروز
ماندم به رهِ بسته‌ی طوفان و دگر هیچ

جز نام تو بر لب نفسی نیست مرا، آه
آه است مرا همدم جان و دگر هیچ

دل خسته شد از وعده‌ی بی‌رنگ و خیالی
ماندم من و یک سایه‌ی نالان و دگر هیچ

چون شمع بسوزم به امیدی که بیایی
خاموش شدم در شب هجران و دگر هیچ

الناز عابدینی