یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

فرهاد ز جان کند و به شیرین نرسید

فرهاد ز جان کند و به شیرین نرسید
مجنون به غم عشق، به لیلی نرسید
این قصه‌ی ماست، ای دلِ شوریده‌باز
عشق است، که بی‌حاصل و شیرین نرسید


ابوفاضل اکبری

دل داده بودم‌من‌به ایشان، اشتباهی

دل داده بودم‌من‌به ایشان، اشتباهی

هی ریختم دریا به فنجان، اشتباهی

هر چند گنجایش  ندارد  قلب گلدان

من کاشتم بیدی به گلدان، اشتباهی

انگار  چشمم  غیر  او  چیزی نمیدید

چون لنگه کفشی در بیابان  اشتباهی

یک  شهر  زیبایی  تماماً  پیش رویم

تنها  امیدم  یک  خیابان ،  اشتباهی

وقتی‌که دیگرخاطرش پوسیدنی شد

بی چتر  ماندم  زیر باران،  اشتباهی

با شال آبی چون پری می‌دیدم او را

دستم میان  دست  شیطان اشتباهی

این‌شوکران‌را باز می‌نوشم‌دراین‌بیت:

دل داده بودم من به ایشان، اشتباهی


حسین یوسفی

شاید آن گرگِ وحشیِ بی‌رحم،

شاید آن گرگِ وحشیِ بی‌رحم،
که از ژرفای سینه‌مان
ریشه‌ها را کند،
و قلبِ بی‌پناهمان را
چون میوه‌ای نارس
از شاخه‌ی وجود ربود،
همان معرفتِ تلخِ زمانه بود.

اما چه سود؟
اگر در این ظلمت‌زده‌ی روزگار،
قلم به دستِ بی‌خبری بگیریم،
و بر دیوارِ فراموشی
نقشِ جهل کشیم،
پس تفاوتِ ما با
سنگِ خارا چیست؟

سنگ چه می‌داند؟
نه عشق، نه درد، نه پرواز
نه شعله‌ی شوقی،
نه آهی، نه آوازی.
ما اگر فراموش کنیم،
سنگِ سردِ کویریم
بی تپش، بی یاد
بی آیینه‌ی اندوه.


پرنیا جبارزاده

آسمان رنگ جنون ،ابرها پر رعد و خروش

آسمان رنگ جنون ،ابرها پر رعد و خروش
پیله ها از هم  دریده پروانه ها غرق خون
زمین عصیانگر و دشت ها پر همهمه
کوه ها در پی رفتن از سکوت سال ها
سارها آشفته در هوا پرهاشان بر چیده
غروب وحشی دیوانه وار در گذر از روزها
شب اما گریزان از آمدن مانده پشت حصارها
ستارگان دور افتاده از دامن سیاره ها
زوزه ی گرگان گرسنه بی امان از گریزها
یک سبد شب تاب ترسیده از فانوس ها
آن طرف پرچین احساس پر از تردیدها


سحر کرمی

زلفت چو آبشار رها گشته در نسیم

زلفت چو آبشار رها گشته در نسیم
جاری‌تر از خیال منی در شبانۀ بیم

چون موج نرم رود به هر سو کشد دلم
با هر نسیم مست شود بختِ ناتمیم

اسلم رییسی

ای نوشِ دوشم تا سحر، زیباترین، ماهم بمان

ای نوشِ دوشم تا سحر، زیباترین، ماهم بمان
باید بمانی در برم، شاهم تویی سلطانِ جان

تا دیدمت عاشق شدم، از هر چه غم فارغ شدم
عشق مرا کتمان مکن، پیداست در چشمت عیان

مست و غزلخوان آمدی، گیسو پریشان آمدی
عشقم بمان، عمرم بمان، این نغمه را با من بخوان

می‌بوسمت، می‌بوسمت، با بوسه‌ها می‌نوشمت
نوشین لبی، شیرین زبان، نوشم از آن کام و دهان

ناز تو را من می‌کشم، ناز تو را من می‌خرم
جانان بمان تا لب به لب گویم به تو راز جهان


سید مرتضی سیدی