ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
نه با خودم، که بی خودم، کجا روم، کجا بگو ؟
نفس گرفته دم به دم، کجا روم، کجا بگو ؟
تو ای نگاه ِ آشنا، رهاتر از رها، رها
منم اسیر شهر غم، کجا روم، کجا بگو
نشستهای به بیکران، چو نورِ نورِ نورِ نور
نه من به پای تو رسم؛ کجا روم، بگو
تو ای نوای قلب من، کران، کران؛ افق، افق
به غیر تو ندیدهام، کجا روم، کجا بگو
سرودهام غزل، غزل؛ ترانه از نگاه تو
بگو نظر کجا برم، کجا روم، کجا بگو
نوای سبز چشم تو نشسته در نگاه من
تمام خواهش دلم، کجا روم، کجا بگو
به رنگ دیدهات اگر چه گریه کردهام ولی
تمام هستیام الم، کجا روم، کجا بگو
به پای عشق سبز تو، چو سرو ایستادهام
نیفتد از دلم علم، کجا روم، کجا بگو
نه بوسهام دوای پینههای پای انتظار
نه گریهام دوای غم، کجا روم، کجا بگو
بیا که سجده گاه من، ضریح پای خستهات
کبود و خسته این قدم، کجا روم، کجا بگو
به پای کین، مکوب بر در سرای دل، که دل؛
چو شیشه است و محترم؛ کجا روم، کجا بگو
بیا تو ترک غم کن و بده نگاه غم به من
که من انیسم از عدم، کجا روم، کجا بگو
نوای سبز عشق را، دو باره نَه، سه باره نَه ـ
نفس، نفس زنم رقم، کجا روم، کجا بگو
شکسته، خسته، بسته در کویر غم، بیا بزن
به مشق هستیام قلم؛ کجا روم، کجا بگو
ضیغم نیکجو وکیل آباد
خورشید چشمانِ سحر؛ از من نمیگیری خبر ؟
روشن تر از نورِ بصر ؛ از من نمیگیری خبر؟
مستم من از بوی عسل؛ چشم تو کندوی عسل
شیرینیِ شهد و شکر؛ از من نمیگیری خبر؟
تو بی خبر، من بی خبر؛ من بی خبر، تو بی خبر
آتش در آتش هی شَرر؛ از من نمیگیری خبر؟
من در گذر، تو در گذر؛ از این منِ من، درگذر
در من نگر، در من نگر؛ از من نمیگیری خبر؟
این کوچه بویت می دهد؛ آن کوچه بویت می دهد
از کوچه ی چشمم گذر؛ نمیگیری خبر؟
در حسرتم بی چشم تو؛ در ظلمتم بی چشم تو
ای بر شبِ من چون گُهر؛ از من نمیگیری خبر؟
هم صحبتِ چشمت منم؛ با روز و با شب دشمنم
هجرانِ تو دیو خطر؛ از من نمیگیری خبر؟
سجاده گلشن کردهام؛ خود شمعِ روشن کردهام
تا کی کنی از من حذر؛ از من نمیگیری خبر؟
از سبزی سجادهام؛ رویَد گُلِ آزادگی
کی می دهد هجرت ثمر؟ از من نمیگیری خبر؟
این هجرِ سرد آهنین؛ سرد است و سیمانی ولی
هرگز نمییابد ظَفر؛ از من نمیگیری خبر؟
از من چو میجویی اثر؛ من خاک پای چشم تو
بر خاکِ پای خود نگر؛ از من نمیگیری خبر ؟
تو در سفر، من در سفر؛ من در سفر، تو در سفر
دل آبله از این سفر؛ از من نمیگیری خبر ؟
از پا اگر افتادهام؛ همدرد پایت بودهام
از دل نیاندازم سِپر؛ از من نمیگیری خبر ؟
هرگز خلاص از چشم تو؛ در فکر چشم من نبود
لعنت به بخت بی پدر؛ از من نمیگیری خبر ؟
خاکم ولی خاکِ بشر؛ تاکم ولی تاکِ بشر
چون آتش است و شَرّ، بشر؛ دیگر نگیر از من خبر
نقشی کشیده زندگی؛ سر تا به پا، شرمندگی
تو باهنر، من بی هنر؛ دیگر نگیر از من خبر
پایان روزِ روشن است؛ من روزِ پُر شب بوده ام
بشکسته شب را هم کَمَر؛ دیگر نگیر از من خبر
آن برگِ پائیزی منم؛ اشکی که میریزی منم
این است حال منتظر؛ دیگر نگیر از من خبر
من شمع خاموشم عزیز؛ مرگست همآغوشم عزیز
در بَستَرم من، مُحتَضَر؛ دیگر نگیر از من خبر
من گریه ی چشمان تو؛ هرگز نمیگردم تمام
کن گریه هایت مُختَصَر؛ دیگر نگیر از من خبر
خود قاضی است این روزگار؛ بر که شکایت میبَری
از روزگارِ بی پدر؛ دیگر نگیر از من خبر
ضیغم نیکجو وکیل آباد
هوایت با دلم سرد است میدانم که میدانی
تمامِ روز من زرد است میدانم که میدانی
تویی افسانهی چشمم؛ منم شبگردِ چشمانت
نوای نایِ من درد است میدانم که میدانی
تویی آن آرزوی رفته بر باد من ای عشق
دلم اهواز پر گَرد است میدانم که میدانی
دلم بازندهی سیب است یا گندم نمیدانم
دلم چون تختهی نرد است میدانم که میدانی
خدایم در قمار عشق از من باخت امّا حیف
جواب عاشقان طرد است میدانم که میدانی
پناهش دادم امّا عشق شد ویرانگر جانم
عجب این عشق نامرد است میدانم که میدانی
پناه چشم گریانم نگاه بیقرارت شد
برایم او دعا کردَ است میدانم که میدانی
ضیغم نیکجو وکیل آباد
بیتابیام
بیتابیِ نور
دلتنگیام
دلتنگیی خداست
هرچه، از تو؛ دور میشوم
از شعر
از زندگی
از نوشتن
محروم میشوم
امید را که؛
از عاشق، نمیگیرند
هرچه، از من؛ دور میشوی
از نفس
از عشق
از دوست داشتن
محروم میشوم
خدا را که؛
از عاشق، نمیگیرند
اتِّفاق عاشقی؛
دیر میآید
ناگهان میاُفتد
زود تمام میشود
خاطراتش هرگز امّا؛
فراموش نمیشود
اتّفاقها
گاهی خوب
گاهی بد
گاهی ...
اتّفاق عاشقی
همیشه؛
خوب است
حتّی عمق زخمهای روز به روز
زخمهای رو به ...
بگذریم
خدا
از اتّفاق
از زخم
از عشق
نمیترسد
دوریات را
هرگز امّا
تاب ندارد
ضیغم نیکجو وکیل آباد
شعرهایم
نامههای بیپاسخند
نامههایی که
خوانده میشوند امّا
به مقصد نمیرسند
عشق حقیقتیست
فناناپذیر
بر من از فراموشی سخن مگو
فراموش میشوم
هرگز امّا
فراموشت نمیکنم
محبوب من
نا امید نیستم امّا
امید ندارم
طعنه بر تیشهی اندیشهی فرهاد مزن
کوه کندن
آسانتر از
دل کندن از شیرینیی عشق است
بر من از آرزو سخن نگو
نفس چشمانت
امید آرزوهاست
تنهاییام کتابی ناسرودهست
میدانم به مقصد نمیرسم
مرا بنویس برای خویش
مرا بخوان برای خویش
چشم بر من مبند
تولّدت نزدیک است
عشق، روشنی میخواهد
روشنی؛ عشق
بهار؛ اردیبهشت
من؛ بوی بهشت
شعرهایم
نامههای بیپاسخند
نامههایی که
بوی تولّد بهشت میدهند
ضیغم نیکجو وکیل آباد