یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

سنگینیِ خوابم ،

سنگینیِ خوابم ،
پاره شد ،
با یه صدا

حسِ تقوایم ، به سَحَر،
کرد عابدانه با مِیل اقتدا

نماز انجام شد ، ادا
با حقیقت ،
بی ادا

حس خوبی داشتم
حسی معصوم
انگار آغازکرده ام از ابتدا

حسِ آزادِ یک ،
دوچرخه سوار
و پاهای تکاپو،
به روی پدال
خارج از افراط و تفریط
مالامال ،
ز اعتدال
حرف گوش کنِ ذات و وجدان
بی جدال
من مقابل خدایم ،
حسی دارم خوبِ خوب
بهر او که یگانه خدای من است
منهم درمقابلش ،
تنها یه گدا


بهمن بیدقی

سر را میخارانم ازیکریز تعجب

سر را میخارانم ازیکریز تعجب
ازکجا آمده ،
اینهمه تحجر؟
ازکجا آمده ،
اینهمه ،
توجه به تحجر؟
بسوی حق کجاست ،
ذره ای توجه ؟

چرا بی آنکه بگوئیم ،
باطل را اینقدر دوست داریم ؟
این دقیقاً مثل اینست که بگوئیم ،
قاتل را دوست داریم

تحجر،
همان باطل است بی شک
تعصباتِ پوچ ،
بهرایمانمان ،
همان قاتل است بی شک

تعجب میکنم ،
از رشد بینظیرِ اینهمه گیاه هرزه
آدمی گاهی میشود ،
مثل یک گیاه هرزه
همین آدمی که ادعا میکند :
به هرحیوان می ارزه
به هنگامه ی مرگ ،
همین آدمست که از،
یکریزگناه خویش میلرزه


بهمن بیدقی

حالا میرسیم به بالبداهه ای که ،

حالا میرسیم به بالبداهه ای که ،
از مشنگ ذهن تراوید

اول روحی همچوطاووس ،
به باغ جان خرامید
پس ازآنکه دلخوشی زیردلش زد ،
نومیدی ،
جاشُو داد به امید

به زمین و زمان مشکوک شد و گفت :
شما همه خرابید
زفحش و ناسزا دریغ نمیکرد
حتی ، ترورِشخصیت و افکار را ،
کاملاً روا دید

به هرجایی و مکانی سرکشید
نخود هرآش شد ، بی روادید

با اینکه جغد شده بود ،
تَوَهُم زد و گاه خود را ،
طاووس این سرا و گاه ،
طاووس آن سرا دید
غرورش رسید بیخ خرخره ش
خودش را در اوجهای اعلی دید
حتی خود را ، از مَلک فرا دید
حتی خود را ،
انگیزه ی هر اُم القری دید
حتی خود را ،
معاون خدا دید
دیگر خود را ،
زیرهیچ ، لوا نمیدید
حتی ازاین که حکومت ، چندروزی ،
به دستانش افتاده ، خود را ، وَرا دید
بلاهت های آدمها ، ورای همه اینهاست

کدام آدمِ جاهل را تودیدی ، که رَوَد سوی صلاحدید ؟

بهمن بیدقی

دراین طریقِ لاعلاج ،

دراین طریقِ لاعلاج ،
دریا مرا یاری کند ،
شاید
دراین دریغِ این مَلاج ،
پَریا مرا یاری کند ،
شاید

دراین میانه ای که ،
دارکوبِ وجدان روو مخ ام ،
یکریز و یکریز،
هِی نوک میزند
فریاد مرا یاری کند ،
شاید

براین دار و روی اش حلّاج
اعیاد مرا یاری کنند ،
شاید

من تافته ای نیستم جدابافته
من ساخته ای نیستم جداساخته
امیال مرا یاری کنند ،
شاید

من میروم بسوی نور،
اما همان نورِعزیز
شاید مرا ، نخواهد درمقامِ نابِ یک حزیز
آنوقت کسی هست تا مرا یاری کند ؟
هرگز
اما امید که قطع نیست
هر ناامیدی ، هرگز
اما امید لاعلاج ، به روی این ملاج ، بسانِ حلّاج ،
خداکند برلبم آرَد ماندنش را
بی شک ، باید
خداکند برلبم آید : باید

بهمن بیدقی

فقط دو پا مونده برام اما ،


پای رفتنم نیست

خودمو یه عمر نوشتم تووی دفتر
اما دفترم نیست

وجدانمو چپوندم ، توو جونِ یه کفترِجَلد
اما کفترم نیست

مستی ام رُو ریختم توو شراب
اما چَتوَلم نیست

متقاطع شده ایده هام ، تووی جدول
دراینهمه تقاطع، جدولم نیست

اونروز کفن به من گفت :
ازتو خفن ترهم هست ؟
بهش گفتم : جزفکرِ زیرِخاک رفتنم نیست

به میل بافتنی گفتم :
رؤیاهای منو بباف
به من میگه :
حس و حالِ بافتنم نیست

به قصه گفتم :
برام حالا که شبه قصه بگو
به من میگه :
حس و حالِ گفتنم نیست

آخرین تیر تَرکِشو درمیکنم
به روح میگم : توو راهِ اینجا خودمو ،
توو بیابون گم کردم
برو منو پیدا کن
به من میگه :
حس و حالِ یافتنم نیست


بهمن بیدقی

بعد از چند سال و بوقی ،

بعد از چند سال و بوقی ،
افتاد در کافه ی منهم ،
یه شوقی
یکی میگفت :
اینهم که پُراز دردست
شوقی ست دروغی

با اینهمه رفتار خُزعبل ،
انگار کَره اش را ،
کشیده اند ز دوغی
آنهم از دوغی دروغی

اما روحم ،
همین هم غنیمتی بود براش طفلک
چجور می خندید از دیدن آن شوق
با چه ذوقی

دلِ زیبادوستِ من ،
آری ،
همین کفترباز هیز
دلش گیرکرده بود اینبار به طوقی
دل من ، یه غیرتی بود
طوقی ماده هم ،
یه زیبای لوند ،
اما آسمون جُل بود و،
یه جورایی ، ملنگ
طوقی عشق من شد
بهر سینه ریزِ زیبایش بود ،
اسمش را گذاشتم طوقی

قلبم میگفت که اینبار،
برو تا آخرخط
مهم عشق است
گورپدرِ گیر و گورهای حقوقی

بهمن بیدقی

گفتم هرچی خدام بگه ،

گفتم هرچی خدام بگه ،
حرف ، حرفِ خُدامه

شاید عشقش ،
سرِ از بدن جُدامه

من که حتی نمیدونم ،
خیر و شرّ،
برام کدامه
اون همیشه بیداره که ،
حافظِ لحظه های ،
ظاهراً کوتاه ولی مُدامه

من عاشقِ آسمونم و،
دنیاطلبه که ،
واله ی دنیاست
اون ابن ملجمه که ،
عاشقِ هُتامه
نمیدونه این سر و شکل ،
همه ش یه دامه
این چه زیبایی ای ست که ، بند به زُکامه

امان ازاین سر و مغزِ بلکامه

با آسمونه که همیشه ،
وقتِ شروعه
وقتِ افتتاحه
دراین دنیا که همیشه ،
وقتِ اختتامه
این چه دنیایی ست که وقتی میروم ،
دیگری جامه ؟


بلکامه پُر آرزو
بهمن بیدقی

براین آبشار چشمام ،

براین آبشار چشمام ،
بینی ، صخره ست
براین هق هق دشوار،
درپائینِ صخره ،
به حالِ لرزیدن ،
دوتا پَره ست

گاهی دنیا ،
چنان سخت گیرد برمن ،
انگار دنیا ،
سریال ارّه ست

گاهی آرام چو برّه ست

گاهی مملوست از علم و ،
گاهی ، حافظ جهل است
سختی اغلب ، برای لقمان هاست
آسانی برای لقمه خوارانِ حرام است
همه اینها ز بازیهای دهرست

مهم هنگامه ی رحل است
همه چیز بازگردد به حالِ تعادل
آنجا قارون است که ازترس ،
ترکیده زَهره ست

جهان گردانی بهرِ قدرتِ حق ،
سهل است
بهترین حکمران خداست و ،
عالَم ،
بهترین شهرست

صدا زدم حوّا را ،
تا بیاید بخورَد باقیِ سیب اش را
نمی آید ،
انگار که با خودش قهرست


بهمن بیدقی