ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
نبینم دل دلخوره
ولش کن طفلکی رُو
بذار مثلِ کام ، شیرنی بخوره
خرِ جهلو بذار بِرِه توو بهار
از کِی تووی آغُله ؟
براش ازخدا بگو
ازخدای مهربون
ریاکارا تووی چشم دیگرون ،
همون بهترینو کردن عینهو،
لولو خورخوره
دنیا مملو از گُله
پَری هنوز سوگله
تا کِی یکریز آبغوره ؟
بذار بِرِه تَن روو تپه های ،
سبزِ مخملی
بذار هِی غلت بخوره
ول کن حرف مردمو
با اونهمه افکارِ خردرچمن
خودت فکرکن جای دیگرون ،
برای خودت
خودتی که باید تا ابد بمونی همراه با خودت
چه به روی تپه های پُرازخار،
یا که پُرچمن و سبزمخملی
فعلاً سبزی رُو عشق است ،
باقیشو ولش
کودکِ درونمو باش !
بارک الله ، داره تخمه میشکونه
یکریز آتیش میسوزونه
روی دنیا هِی داره غلت میخوره
به کلاغ میگم چغولی رُو ولش
حرف زحق بزن که خیلی بهتره
میگه : اونوقت منو با سنگ میزنن
میگم اونوقت تو غماشونو بدزد ،
اونوقت آدما باهات دوست میشن
بذارعشق یکریز بسوی قلبامون سُر بخوره
بهمن بیدقی
وقتیکه نگاهم ،
ازمیان پنجره ی چشمم ،
بیرون پرید
درحین سقوط ،
گوشه ی دستش ،
به شیشه ی قلبم خورد و،
اندکی بُرید
نگاهم فریاد میزد :
چرا دُورم جمع شُدید ؟
ز دُور و برم کنار رَوید
چکه چکه های خونم ،
نیست شَدید
بِرید از زندگیتان حظ ببرید
اندکی هم ، نگرانِ نگهِ خود بشوید
ورنه از ابله هم ابله ترید
خوب شد هر نگهی ،
حرفش را خرید
اما ازمیان آنهمه نگاه ،
آن نگاهی که ،
درونش سگ داشت
نزدیکتر شد
نزدیکتر و نزدیکتر شد
یکباره سگ چشمانش ،
نگاهم را درید
بهمن بیدقی
چه شیرینه زندگیم چون ،
حلوای تنترانی
چه برکتی ست در زندگیم
بسان گندما با ، خوشه ی تن طلایی
عشقی به جانم افتاده
میسوزه جان و تنم
چه باشکوهه این ققنوسِ خوبِ پرطلایی
زندگی بسیار زیباست
مثلِ خوابی طلایی
به قلب خونرنگ قشنگم میگم :
تو مثل کفترایی
پاک و ساده و رها
: همیشه با حق بکن تو تبانی
نه با ظلمی که روباهارُو یاد من میاره
حتی اگر غرق بشی توو تنهایی
میروم گردش از سرِ تنهایی
میرسم به تو اِی خدا ،
ای اسوه ی تنهایی
زندگی تنها با تو خوبِ خوبه
چقدرخوبه مداومت ،
توو قیام و قنوت ها ،
رکوع ، سجده ، ثنایی
چه خوبه زندگی زیر سایه ات
چه خوبه زندگی توو روشنایی
چه خوبه با تو بین هرغنایی
چه خوبه آواز خوش قناری
چه خوبه پیاله ای دون اناری
چه خوبه اذان بشم روو مناری
داد بزنم اسمتو
دنیا که هیچ نیرزید ،
حتی به یک صنّاری
بهمن بیدقی
دل به کنجی غمبرک زده بود
اعتیاد معتاد ، به سرخیِ ذغال ،
انبرک زده بود
تار قدمت به گوشه گوشه های اتاق ،
عنکبوت زده بود
رخنه درعشق شعله ی شمعی ،
شاپرک زده بود
بازهم بی تفاوت ، هرکس ،
کارخویش را میکرد
کبوترِعشق آزادی ،
بی دانه ، به فضای تراس ،
چه بسیار، پَرپَرک زده بود
درآن حال که ایمان ،
میرفت بسوی شکهای مستهجن ،
کافر از موضع اش ،
اندکی کوتاه آمد
دستی بسوی باورک زده بود
آنهمه پاهای ،
بسی آواره و برهنه ی ذهن ،
مثل رخنه های بین سنگ ،
چه بسیار تَرَک زده بود
سنگ ها پَرت میشدند ،
درون حوض پُرآب
به دست کودکی بازیگوش
نمیدانم چند بار آب ، ز آنهمه شتک زده بود
بازیگوشی هاش ،
زجرِ ماهیان قرمز را نمی فهمید
ماهیان قرمز از لابلای شلیکها عبور کردند
به زندانی بی فرار، دعاکنان ، پُر رعب
میرفتند هرچه دورتر از،
آنهمه حمله ی کور
زآنهه قیل وقال کودکانه های بد ذات
به جایی که ، کودکی خوش ذات ،
روزی نی لبک زده بود
بهمن بیدقی
بی تو عشقی نیست
نوری نیست
نیست هیچ شعفی
بی تو خوبی نیست
نوری نیست
نیست هیچ شرفی
بی تو ویلانم به دنیایی همچون ،
چراگاهِ سبزِ پُرعلفی
بی تو مُشرکم و نیستم حنفی
چه جای پُر تلفی
چقدر گرگ است درمیان گَله ها
یکی میپرسد همان چوپانِ خوب ،
کجا غیبش زده دراین بلبشو؟
ترا میگوید
تو که دنباله رُوی ،
پدرانِ ماورایی و، خوبِ سَلَفی
حواسِت هست به ما
تو ما را مینگری
تو زمینی نیستی آسمانی ای
مثلِ روح مینگری ،
درآنِ واحد ، به هرطرفی
تو ای مهدیِ پُراز ایده ها ی خوب
چه خوب است که تُوی خوب ،
یه دنباله رُوی بس حقیقی ای ،
بهرِ ابراهیمِ نابِ حنفی
بهمن بیدقی
شش دانگ حواسم ، به تو بوده که چنین با رفتنت ،
داغون شده احساسِ لطیفم
داغون شده دیگر آنهمه ، رفتارِ ردیفم
وضع وحالِ من را گر اینک ببینی ،
دانی که دگر من یه عتیقه م
با اینهمه خاک گرفتگیِ اندیشه ،
با این حالِ پریشان ،
که همچون سنگِ قبری بی کس و کار،
به گوشه ای فتاده ، دگرمثلِ یک کتیبه م
انگارکه قرنهاست ز من گذشته
اما ازمن تا جوانی ، مگر چند وقت گذشته ؟
آیا میخورَد به وَجَناتم ،
که دراین دنیای خاکی ، خلیفه م ؟
انگار تنها به میانِ نانوایی ، یه خلیفه م
هق هق میکنم ، آنهم با چه صدایی ، زوزه مانند
مدتیست شیادیِ گرگ رخنه کرده ، به همه آدمیتِ من
کجا رفت آنهمه احساسِ لطیفم ؟
انگار که از جیبم افتاد
یا که آنرا زدند ازمن، دنیادارانِ حرامی
فهمیدم ، آری آن دزد ،
آن عابرِ ظاهرالصلاح بود دقیقاً
خوب شد که ندیدی که چگونه ،
مدعیانِ غارتگرِ آخرت ،
ایمانم را دزدیدند و بردند
ایمانِ مرا ، که یه شهروندِ شریفم
خوب شد که ندیدی که چگونه ،
این روحِ مصورکه روزی میگفت دنیا را حریفم ،
همان دنیاطلبان ، چه آوردند برسرش که ،
درد دل میکند این مغزِ مغموم ، که چگونه ،
دزدیدند ازمن ، آن راه و طریقم
چه بگویم که از وقتی که تو رفتی ،
خشن گشته است احساسِ لطیفم
بهمن بیدقی
حسِ پیرم افتاده در،
ژرفنای ،
احساس جوان تو
مرامم نیست جاخالی دهم ،
ز مژگانِ ناوکِ ابرو کمانِ تو
توانم نیست برابری کند ،
با آن توان تو
گمانم نیست برابری کند ،
با آن گمان تو
حتی
زبانم نیست برابری کند ،
با آن زبان تو
اما
در لَه لَه اند ، لبانم ،
تا به رسوایی کشند خود را
در وصلِ خوب آن ،
زیبا لبان تو
فقط زل میزنم تا مستفیض شوند گوشهایم ،
ز آن زیبا بیان تو
حالم خوب میشود با ، شیرین بیان تو
عاشقم ، عاشق
به مخفی و عیان تو
عاشقم ، عاشق
به آن روحِ راحت و،
پُراز حَیّ و حیّان تو
چه خوش شانسم که بودم در زمان تو
چه خوش شانسم که هستم در امان تو
بهمن بیدقی
نمیخوام فیلم درارم
ولیکن ،
کاملاً بیقرارم
چون میزان الحراره م
انگارمیخوام بزودیِ پَر درارم
من تبرم ، یا طیاره تبارم ؟
جزوِ طیور که نیستم
اما تبر؟
شاید
چون دارم زندگیمو،
از ریشه درمیارم
شاید گویی جبّارم
شاید گویی به یک جنون دچارم
شاید گویی ناشکرم ،
وقتی برکتها رُو هِی میخورم ،
اما در دنیای خدا هوارم
بَدَست حسِ یه آوار
مُشتم ولی نمونه ی یه خروار
من دنبال تولدی دوباره م
درواقع یه زوّارم
کِی می بینم بر اسبی پَردار وسفید سوارم
ای وای کِش ش در رفت بازم شلوارم
بازم قوزِبالا قوز،
هنگامیکه گفتم چابک سوارم
با اون سرای نیکو،
چون پارچه ای قواره م
وقتی ز ماندن بگی ،
چشمانم ،
مثلِ دوتا فواره ن
بهمن بیدقی