یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

به نام توست شهرزاد که من شروع میکنم

به نام توست شهرزاد که من شروع میکنم
و نام توست کز دلم قرار و تاب میبرد
تو قصه ام شنیده ای و آگهی ز درد من
که از جنایتی عظیم دلم عذاب میبرد
تمام روزهام را یدک کشم خلیفگی
و باز شب که می‌رسد مرا شراب میبرد
ولی به بوی تو دلم قرارکی گرفته و

صدای آسمانیت مرا به خواب میبرد
به هر خمار بامداد بیرزد ار کنون مرا
به قعر قلب تار خود شب سراب میبرد
ولیک آخرین شب است ز قصه هات ماه من
سپیده مرگ جان من تو را رکاب میبرد
ز خون سرخ دختران سیاه گشته دست من
و عدل پای کار من ؛ تو را جواب میبرد
بلی قدر خلیفه ام ولیک عدل عزیز من
خلیفه و گدای را به یک طناب میبرد
دلم که خورده بد گره به بند تار موی تو
نشست چون که در غمت مرا نقاب میدرد
تمام گشته الف لیل و لیلة ی که بر در است
دل مرا دل مرا چونان عقاب میدرد
تمام قصه هات را شنیده ام و شهرزاد
کدام قصه زین سپس مرا به خواب میبرد ؟

فاطیما کریمی

باز با عشق تو دل ، شوقِ سُرایش دارد

باز با عشق تو دل ، شوقِ سُرایش دارد
قلمم‌ ، رقص کنان ، شورِ نگارش دارد

باز هم تیرِ نگاهت به هدف خورد آری
قلبِ زخمی شده از عشق تو ارزش دارد

وصلِ  معشوق در اذهانِ هوس بازان چیست؟؟
ماجراییست که تا بوسه زدن کِش دارد

آمد از کوچه یِ الهام ندایی روشن
عاشق آن است که شب شوقِ نیایش دارد

می رِسد مژده که ای دوست مبارک بادا
دلِ معشوق به تو میل و گرایش دارد

علی باقری

شب از لابلای استخوانم عبور می‌کند

شب
از لابلای استخوانم عبور می‌کند
بی آنکه نشانی بگذارد
جز لرزشی
که نامش را هیچ زبانی نمی‌داند
من
به هر سو که می‌روم
سایه‌ای از من پیش تر قدم می‌گذارد
سایه‌ای که
گاهی از خودم صبورتر است
و گاهی
مثل تیغِ بادی در ارتفاع
بیرحمانه مرا پس می‌زند
جهان
درست وقتی خیال می‌کنی فهمیده‌ایش
چهره‌اش را عوض می‌کند
و تو
در میان دودِ یک پرسش
گم می‌شوی
من از همین گم شدن
زاده شده‌ام
از همین رهاشدگیِ بی‌انتها
جایی که
نه ترسی دارد
نه خدای روشنی
فقط صدایی دور
که هرگز نمی‌گوید
از کجا آمده
و به کجا می‌بَردت


حجت بقایی

هر چه از تو دورتر من را شکایت بیش تر

هر چه از تو دورتر من را شکایت بیش تر
از نبودت تا به آغوشم حکایت بیش تر
گشته ام آواره از این حسرت وازدوری ات
گریه های هر شبم را دل روایت بیش تر
مانده ام اندر هوای تو کجایی یا ر من
از خودت تا بودنت را کن حمایت بیش تر
من شراب سرخ را نوشیده ام و مست تو
مستی من را چه سود تا دل سراغت بیش تر
مانده ام در کوی تو همچون گدای ژنده پوش
هر کجا هستی بگو جان را غلامت بیش تر

من که خود آواره ام در کوچه های شهر تو
کوچه گر تاریک بوداین دل چراغت بیش تر
سختی دیدار تو جان را به لب آورده است
جان به لب آوردنی با این فراغت بیش تر

مسعود بابایی

کلمه ای نزدیک به وصف تو

کلمه ای نزدیک به وصف تو
واژه ای که تو را
درک کند
نیافتم
تو در قاموس هیچ
واژه ای نیستی

آغوش تو
مهر ماه نمای تو
لبخند چهره تو
چاه زنخدان تو
در هیچ کلام و واژه ای نمی گنجد

آبی آسمان
نیلی رنگین کمان
سفیدی ابر
مهربانی دل ماهی
در حوض نقاشی شده
هیچکدام تو را قادر
به وصف کردن نیستند

ذهن من دستخوش
تلاطم هیجان انگیز حضورت شده
هر چه گشتم
کالبدی نیافتم
که در آن تو را سکنا دهم
آنقدر عظیم و بی همتایی
که جز آسمان تو را
نمی توان سکونت داد

عشق ، مرگ واژه است
در هنگام دل باختن
عاشق در دیده معشوق
زمان متوقف می شود
در جلال حضورت
زبانم قاصر
کلامم الکن
چشمانم کم سو
جانم در کف باختن
در هنگام داشتن تو است

نیافتم سخن عارفی
که وصف کند
می میخانه
عبادت عابد
رقص درویش
دستار بر پا زدنی
که بسوزد در عطش
نیاز الهه خویش

من که بمیرم
در این دایره وادی عاشق کشان
که کلامی به واژه ای
بسرایم در شأن حضورت
ای کلک خیال انگیز
در این کلبه احزان شود
اگر که نیایی به مجلس
منتظر نیازت ای آخرین
خواهش من


حسین رسومی

زندگی صحنه‌ای‌ست

زندگی
صحنه‌ای‌ست
که بی‌تو
نقشی ندارد
برگرد…
از تو
شروع می‌شود همه‌چیز.


سیدحسن نبی پور

روز خوبم را به دیدار تو در این خانه میبینم

روز خوبم را به دیدار تو در این خانه میبینم
همچو خورشیدیست که از صبح وصالت خوشه می چینم
در دل شب‌های تارم یاد تو، مهتاب، جانم شد
بی تو اما سایه‌ام را در دل میخانه می‌بینم
بوی زلفت بر مشامم می‌رسد دلگشته ام، بی‌تاب
هر نفس کز جان برآید آه شمع ام، من ترا پروانه می بینم
ای دل غمدیده‌ام ترک غم و اندوه وا کن
در رخ یار است شادی، من دل دیوانه می‌بینم
تا به کی ای یار چون مجنون به صحرا خون بیفشانم

من که مسرورم ولی گاهی ترا بیگانه می بینم

مسعود موسوی