| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
به نام تو که سرآغازِ هر نگاه منی
چراغِ روشنیِ شامِ بیپناه منی
به گلشنِ جگرت شعلهها نهفته به راز
تو آفتابِ شبستانِ صبحگاه منی
شکسته بودم و برخاستم ز ویرانی
که تیغِ حادثه همکُشتهٔ سپاه منی
میانِ معرکهٔ خون و تیرِ طوفانها
تو پرچمِ علم و فریادِ دادخواه منی
نسیمِ زلف تو دریای خشم را آرام
به یک ترانه کند، چون نسیمِ آه منی
بیا که قافلهٔ عمر، بیتو ره گم کرد
تو کاروانِ منی، راه و بارگاه منی
ز ساغرِ لب تو مستیِ ابد نوشم
تو میکده، تو شراب و شرابخواه منی
به هر چه غیر تو دل بستهام، پشیمانم
تمامِ عالم اگر رفت، تکیهگاه منی
شایان رضاخانی
نه در چشمم فروغی هست، نه در لب خندهای باقی
فقط شبهای بیمهریست، که با آن همزبان دارم
نپرس از حالِ دل، ای دوست، که در ویرانهی سینه
هزاران نالهی خاموش، بیفریاد و بان دارم
ز برگِ زرد میپرسی؟ به پائیزم گره خورده
من از رنگِ خزان، در سینه داغِ جاودان دارم
اگرچه بیکسی پیرم، ولی در عمق این غربت
هنوز آغوشِ تکسارم، چو مأوای روان دارم
به هر پرواز، دل بستم به شوقِ آسمان اما
زمینگیرم که با تقدیرِ خود جنگی نهان دارم
و اینک در سکوتِ شامِ جانفرسا، به یادِ تو
چراغی نیمجان از شوقِ دیدارت، نهان دارم
نه مهری مانده در دنیا، نه همدستی در این غربت
تنم خستهست اما دل، هنوز امید جان دارم
ز زخمی کهنه در دل، هر شبم جاریست این ناله
به لب خندانم اما، در نگاه اشکفشان دارم
اگر روزی گذر افتد به آن کویِ فراموشم
بگو با مهر: هنوزم من، دلی در امتحان دارم
خزانم را مبین تنها، درونم باغی از رویاست
که در آن برگ برگش، یاد تکسارِ جوان دارم
خلیل زاد حکیمی
حال دل خراب است
از چرب زبانان
اغلب
برای امورات زندگانی
شدند
بنده دیگران
رونمایی شوند
به مرور زمان
نمیکت ماهم کند
طَردشان
هنگامی شوند
تنها
می کنند یادمان
به خیالشان
ما هستیم
بازیچه شان
پوران گشولی
باور کن عزیزم،
قسم به قلم
که در دلِ شب تار
چون شعله ای نفس گیر
در آینه می رقصد.
اگر نبود این نور،
سکوت خسته ی بی تو
پناه می بُرد
به پیرهن کلماتم.
بساز
گِل را
و بفروش به کوزه گر
که هر آفرینش
از دلِ خاکی عاشق آغاز می شود.
باور کن
ای که نامت
طنین جان من شد،
اگر نمی فروختی
شراره ای بر روحم،
چگونه می توانست
زبان بسته ام
به سوی روشنایی
رهی دوباره یابد؟
و اگر نبود آغوشت،
جهان سرد و بی صبح
فرو می رفت آرام
در سایه هایِ بی نام،
باور کن.
دکتر محمد گروکان
چه رفتن و چه آمدن، اسیر چرخ روز و شب
پرنده بودم و دلم، از این قفس گرفته بود
به عمر رفته در نگر، وزید بادی و گذشت
هزار روز، چون دمی، آمده بود و رفته بود
من و شب و ستاره ها، محوِ مِه خاطره ها
خیال بود و خواب بود، که چون قطار رفته بود
تَتَق تَتَق ... تَتَق تَتَق ... تتق تتق ... تتق تتق
قطار در مِهی غلیظ، به عمق کوه رفته بود
چه کرد با دلم چنین، دو دستِ بازِ سرنوشت
به هر طرف مرا کشید، به هر طرف که رفته بود
مرتضی عربلو

در عشق بازی دلم گل پای هر دیوانه ریخت
تا که او هم گوی آتش را بر این گلخانه ریخت
بارها این عقل با صد قصه دل را پند داد
آخر سر بازهم دل، آب بر خسخانه ریخت
حیف، دُرّی را که من با اشک عبرت ساختم
دل چه راحت رفت و آن را بر سر بیگانه ریخت
آن شرابی را که من با صبر، کهنه ساختم
چشم یک حورینما امروز در پیمانه ریخت
احتمالا بازهم مغبون عشقی دیگرم
ماه من شب زلف خود را باز و بر ویرانه ریخت
مهدی فصیحی