| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
دانه دانه اشک من جاری شد از چشم سیاه
مانده ام با حال درهم برهم و بی تکیه گاه
شب به پایان می رسد همراه نورافشانی ات
باز خورشید ازنگاهت می دمد در هر پگاه
می کشم درد نبودت را به دوشم روز و شب
میشود تلفیق، درد و غصه ام با بغض و آه
باز هم فرمانروایی می کنی در قلب من
با هجوم چشم هایت بی دفاع و بی سپاه
قاب کردم خاطراتت را میان پنجره
می درخشی در جهان و آسمانم مثل ماه
بی پناهی های دل درمان شود بادیدنت
در هجومِ غصههایم بودهای تنها پناه
خنده های تلخ من شیرین شد از طرح لبت
هر زمانی که بخندی از ته دل قاه قاه
خواب دیدم شعر خود را در شب سرد خزان
سر بزن بر واژه های دفترمن گاه گاه
سمیه مهرجوئی
دو فنجان حرف داشتم
در تلاطم سکوت
از دهان افتاد
حالا، در بستر کافهی انتظار
من ماندهام
و انتهای روزی که
غزل داغ نبودن
در گوش افق
زمزمه میشود
مجید رفیع زاد
جانا: زِ هجرِ رویِ تو جانم به لب رسیدهست
جانم: هنوز نامِ تو بر لب، نفس کشیدهست
جانا: شبیه شمع، ز سوزت گداختم همه شب
جانم: زِ اشکِ چشمِ تو پروانه آفریدهست
جانا: دل از تو کندن اگر هست، مرگِ دیگر است
جانم: دل از تو بردنِ من نیز ناگزیدهست
جانا: چرا ز دیده نهانی چو ماه در مهتاب؟
جانم: ز بیمِ چشمِ بد این پرده گستریدهست
جانا: به یک نگاه تو عمری خراب میگردد
جانم: خرابِ عشق شدن، عینِ برگزیدهست
جانا: مرا به کویِ خود ای یار، راه خواهی داد؟
جانم: هر آن که سوخت در این درگه آرمیدهست
جانا: نصیبِ من ز تو جز دردِ دل نخواهد بود؟
جانم: هر آن که عاشق شد از درد آرمیدهست
جانا: بگو که عاقبتِ این جنون چه خواهد شد؟
جانم: جنونِ عاشق و معشوق جاودانهست
جانا: اگر ز کویِ تو رانند خستهام چه کنم؟
جانم: در این حریم، دلِ عاشق آفریدهست
جانم: ز آتشِ غمِ تو خاک شد بنایِ شکیب
جانم: بنایِ صبرِ تو بر سنگِ دل کشیدهست
جانا: مرا ز عهدِ نخستین نشان بگو با کیست؟
جانم: میانِ جانِ من و تو از ازل تنیدهست
جانا: اگر زمانه به کامِ رقیب گردد باز
جانم: نصیبِ هر که وفا داشت، بوسه چیدهست
جانا: چه مژدهای بدهی آخر از وصالِ خویش؟
جانم: سحر ز راه رسد، چون چراغ دیدهست
جانا: به مُهرِ عشق تو این دل کجا گریز کند؟
جانم: گریزگاهِ دلِ سوخته نادیدهست
جانا: ز حالِ ناصری این سوختن چه خواهد ساخت؟
جانم: هر آن که سوخت در این راه، برگزیدهست
محمد ناصری
در دوبیتی عشق من، چون باباطاهر نیستم
من که در شهر دلت، دیگر مسافر نیستم
از تو و از شهر عشق تو، عزیز نازنین
راضی ام عشقم ببین، آزرده خاطر نیستم
گرچه که من آسمانی هستم، ای زیباترین
آه و صد افسوس که، مرغ مهاجر نیستم
من که شاعر بوده ام، با صد غزل همره شدم
عشق من با انوری، من که معاصر نیستم
در کلاس درس عشق تو، عزیز دلربا
چند سالی میشود ای عشق، حاضر نیستم
آه و صد افسوس ای، همسایه ی اندیشه ام
با نگاه عاشقت، هرگز مجاور نیستم
روز اول داده ام دل را، به چشمانت ولی
من که یک عاشق عزیزم، این اواخر نیستم
مثل او در بردن دل از تو، ای زیباترین
حاذق و زبر و زرنگ و فرز و ماهر نیستم
کرده ای آرایشی زیبا، برای چشم من
یار نازم، من که در بند ظواهر نیستم
تو شبیه شمس تبریزی، دلم را برده ای
آه که چون مولوی، مجنون و شاعر نیستم
رضا روزگر
تو نیستی و شب هایم پر از هوای توست
دلم هنوز هم خیره به رد پای توست
صدای عشق ، تا همیشه در گوش من باقی ست
تمام دنیایم پر از عطر نفسهای توست
بهنوش میرزایی
جهان آیینهدارِ جلوهی ذاتِ حسین است
زمین و آسمان در حیرتِ آیاتِ حسین است
نه تنها شیعه، کاین عالم اسیرِ مهر او شد
دلِ هر آزادهای محوِ کراماتِ حسین است
ز خون او شجاعت جان گرفت و معرفت بر قلبها ماند
بقای مکتبِ حق از همان قطراتِ حسین است
صدای «هل من ناصر» هنوز آید ز تاریخ
طنینش در رگِ بیدارِ هیهاتِ حسین است
به هر سوی جهان نامش چو خورشیدی درخشان
فروغِ صبحِ آزادی ز صفاتِ حسین است
به موسمهای عشق، آن موج انسانی که جاریست
شکوهِ راهِ اربعین از ثمراتِ حسین است
پیاده، خسته اما سرخوش از شوق زیارت
توانِ این قدمها از عنایاتِ حسین است
ستون اندر ستون، اشک و دعا و ذکر «لبیک»
فضای جاده لبریز از مناجاتِ حسین است
به هر موکب همان خدام پر مهر
نشانِ وسعتِ دریایِ برکاتِ حسین است
کنار گنبد زرّین، میان اشک و لبخند
تپشهای دلِ شیدا ز الطافِ حسین است
دلم هر بار برگشتهست از کرب و بلایش
هنوز آشفته و سرگشتهی میقاتِ حسین است
اگر عالم سراسر رو به سوی قبله دارد
قسم بر عشق، آن قبله فقط ذاتِ حسین است
محمدرضا علی پور
