یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

خسته‌ام از تبِ خاکستری عصیان‌ها

خسته‌ام از تبِ خاکستری عصیان‌ها
خسته از وسعت تنهایی این گلدان‌ها

خسته از غربت یک خاطره در فصلی سرد
خسته از بغضِ ترک‌خورده‌ی مردی شبگرد!

خسته از هرچه که در قابِ کُمد جا نشده!
خسته از این همه‌ پرونده‌ی امضا نشده!

خسته از خاطره‌ی ساعت کاری در ذهن!
خسته از نامه و ابلاغ اداری در ذهن!

خسته از جمعه‌ی دلگیر و پر از بی‌تابی
خسته از شنبه‌ی دلواپسی و بی‌خوابی

خسته از چهره‌ی دلگیر خیابان در دود
خسته از شهر و ترافیک و شبِ خواب‌آلود

خسته از عادتِ «احوال شما؟» گفتن‌ها!
خسته از پاسخِ «خوبیم! به خوبی شما!»

خسته از جمله‌ی وابسته به «اما» و «اگر»
خسته از خنده‌ی مصنوعی و «دیگر چه خبر؟»

خسته از خستگی یک غمِ مبهم در من!
خسته از خسته شدن! خسته شدن! خسته شدن!

خسته از چُرت زدن، وقت مرورِ اخبار
خسته از گم شدنِ پنجره‌ها در دیوار!

خسته از لهجه‌ی لبریز شدن از غم‌ها
خسته از رخوت و سرخوردگی آدم‌ها

خسته از خستگیِ دست تو در دستانم!
خسته از آن‌چه که می‌دانی و من می‌دانم!


سعید نوروزی

خواب دیدم،

خواب دیدم،
گنجشکی تنها
بر لبهٔ نمک‌خوردهٔ صخره‌ای
نشسته بود؛
چشم‌هایش
ردّ روشناییِ گم‌شده را
در ژرفای آب می‌کاوید،
و شب،
چون مهی سرد،
بر شانه‌هایش فرومی‌لغزید.

خاموشی
نه سکون،
تپشی پنهان ؛
در حفرهٔ گلویش می‌کوبید؛
باد،
خاطره را از دلِ نمکِ هوا می‌ریسید،
و تبِ ساحل
در سینه‌اش بیدار می‌شد.

سپیده
پنجره را از هم گشود؛
رگه‌های کم رنگ بیداری
بر اشیای خاموش خزیدند،
آفتاب
پَریِ نمناک
بر بالش نهاد؛
و عطری فراموش‌شده
در اتاق پراکند.

انگار موجی سرد
شب را
با نامی خاموش
ورق زده بود.

از چشمِ گنجشک،
دانه‌ای از خاکستر افتاد
نه برای تکرارِ درخت،
برای روییدنِ ندایی تازه
در ریشه‌های سکوت.

حالا،
ایستاده بودم
میان راه‌هایی
که بی‌نگاه
از من دور می‌شدند؛
چشم‌هایم
به لرزشِ آب دوخته،
و هر دم
جرقه‌ای دٌور
در سینه‌ام می‌چرخید.

آن‌دم دانستم:
هم‌آوای دریا نشوم،
نُتی باشم
که در عمقِ سکوت
طنینی یگانه می‌سازد.

جهان، سبک شد؛
چون پرنده‌ای بر پوستِ شن.
اندوهی نازک گذشت،
و من، صدای قطره‌ای بودم
که نام مرا
در خاک می‌نوشت.


تورج آریا

میان زمین وآسمان به عشق ایستاده ام

میان زمین وآسمان به عشق ایستاده ام
نه زنده، نه مرده، دراین مرزسخت ایستاده ام
مرا به عقل چه حاجت، که راه را گم کرد
دلم شکست وجهان گفت: وقت رفتن بود
من ازشکست خودم، برعهد ایستاده ام
ملامت آمدوگفتا«بروتمامش کن»
به زخم تازه خویش سخت ایستاده ام
نسوخت این تن من پس چرا هنوز، هنوز

چوعود درتب آتش ایستاده ام
نه وعده می طلبم من، نه عاقبت، نه بهشت
کنارلحظه دیدار، فارغ ازخویش ایستاده ام
فریحا! من ازاین جا نمی روم اگر
جهان بگوید «بمیر» من اینجا ایستاده ام

فاطمه بهرام

دلم چون کوه پابرجا، لبالب از صدای تو

دلم چون کوه پابرجا، لبالب از صدای تو
نه فریادی، نه آغوشی، فقط پژواکِ پای تو

اگر صد کهکشانِ اختر، ببارد بر سرِ این کوه
نمی‌گیرد فروغِ دل، مگر از چشم‌های تو

مرا از اوجِ بودن‌ها، به یک زانو نشاندی و
همین افتادنم کافی‌ست، کنارِ سایه‌سارِ تو

غبارِ رفتنت مانده، به رویِ پلکِ سنگینم
که سرمه‌سایِ مژگانم، شده وقفِ بقای تو

بگیر این بالِ زخمی را، بر این قله رهایم کن
که تا مَحرم شوم با غم، در این دارُالفنای تو

اگر ویران شوم روزی، مرا باک از سقوطی نیست
فرو ریختن چه باک آرد، اگر باشد به خاکِ تو

مرا در خود فرو بردی، شبیهِ مهر در مهتاب
که گم شد هستیِ شعرم، میانِ انزوای تو

بگیر این نبضِ لرزان را، بَرِ تیغِ هجرانت
نفس را حبس کرده‌ام، در هجومِ بی‌ریای تو

من آن پلِ بلورینم، که بر رودِ غمت بستم
گذر کن از دلِ تنگم، که می‌نازم برای تو

تراشِ تیشه‌ی تقدیر، اگرچه استخوان‌سوز است
شدم تندیسِ شیدایی، به ضربِ مژه‌های تو

بپاش این دُرّ اشکت را، بر رخسارِ تشنه
که مروارید می‌روید، زِ خاکِ بینوایِ تو

من آن تندیسِ حیرانم، که در آیینهِ مستی
اجاقِ سینه‌ام گرم است، از داغِ هوای تو

زبانم الکن است اما، به رویِ صخره‌های دل
نوشتم با خطِ حسرت، کمالِ انتهای تو

هزاران چشمه پنهان، به زیرِ سینه‌ام خفته
که گرم است آتشِ این مهر، از داغِ صدای تو

حکیمی مهر می‌بافد، به این گل‌واژه‌ی زرین
که هم‌آوا شده نبضش، به نایِ بی‌نوای تو

خلیل اندر میانِ آتشِ عشقت چنان مست است
نفس را هدیه می‌سازد، به پاسِ لحظه‌های تو

خلیل‌زاد حکیمی

در دل شب، در سکوت ناب،

در دل شب، در سکوت ناب،
می‌شنوم صدای مهربان خدای خود را.
می‌گوید: «نترس، من با توام،
عشق من از هر والنتاینی برایت والاتر است.»

نگاهم به آسمان، پر از ستاره،
هر یکی نشانه‌ای از عشق بی‌شماره.
در این دنیای بزرگ بی‌کران،
گم کرده‌ام خود را در عشق جانان.

و او می‌گوید با لحنی آشنا:
«تورا دوست دارم، ای نیمه‌ی گمشده‌ی من در خلا.
تو را از روح خود در تو دمیدم،
پیش از آنکه چشمت به این جهان ببینم، تو را در خود گزیدم.»

پس این عشق، قدیمی‌ترین داستان ماست،
از ازل تا ابد، تنها خاطره‌ی ماست.
در روز عشق، بدان عشق اصلی اوست،
آنکه در رگ های جانت، همیشه در جست و جوی توست.


محمد مهدی مهرابیان

عاقلان در وصفِ تو مبهوت و حیران

عاقلان در وصفِ تو مبهوت و حیران
زاهدان ز ادراک جمالت جمله خاموش

شرحِ حُسنت در بیان و عقل نگنجد
این سخن را دل کند ادراک، نه گوش

عقل را در کویِ وصلِ تو چه حاصل
جز حساب و حجّت و اندیشهٔ دوش


عشق باید بسوزاند جسم و جانِ سالک
در رهت بی‌خویش گردد مست و بی‌هوش

عقلِ عاقل را نباشد جز محاسن
عشق را هجر است و آتش، آه و سوز

ندانستم چه سرّی‌ در این عشق نهان است
که فانی را نه توان گفتن، نه یارای فراموش

اسماعیل عیسی زاده