یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

نیست انگار کس که لایق باشد الا پدر

نیست انگار کس که لایق باشد الا پدر
آنکه دشمن را کرده همیشه در به در

راه حق گر با پدر باشد ما هم می رویم
آنکه می بخشد اطعام به مسکین پشت در

در سرای فانی راه اخروی بهتر است
آنکه یتیم نوازی می کند پر کند جای پدر

سال ما با وجودش یک بهار انگار هست
خوب خوش شکر خدا گوییم اسیر زد در

یک گذشتن از غذا در سه روز پی در پی
صورت انسان نورانی می کند نه مکدّر

آن که شب روز می کند روز شب می دهد عمر
وقت اگر طی می شود در رهش نمی رود در هَدر

یکی می گوید و یکی در حال کار و یکی می نویسد کرد
آن سخنور که کردارش با گفتارش یکیست در سر در

غریبه قلم صفر را صد نوشت کوتاه کن
حرف خوبت گر با عمل یکی شد می شوی حیدر


اعظم زارع

شکافی کعبه را دیدن ولی حقِ علی را نه

شکافی کعبه را دیدن ولی حقِ علی را نه
درونِ خانه را دیدن ولی حقِ علی را نه

اگر کور اند اشکالی ندارد ما نگفتیم
غمِ آن کوچه را دیدن ولی حقِ علی را نه

علی مردی هزاران جنگ بوده نه بزِ کوهی
دل مردانه را دیدن ولی حقِ علی را نه

نمی دانم خدایا این حسادت با علی چیست
دل بی کینه را دیدن ولی حقِ علی را نه

هزاران فتنه کردن ظلم کردن هر زمان از او
صبر شاهانه را دیدن ولی حقِ علی را نه

نه مشکلی کار چیزی دیگری بوده علی جان چون
شکافی کعبه را دیدن ولی حقِ علی را نه

شکافی کعبه را هر سال می بیند به چشمِ شان
همین افسانه را دیدن ولی حق علی را نه

سجاد اوسیانی

تو ماهی و من شاعر و حس و نگهم هیز

تو ماهی و من شاعر و حس و نگهم هیز
عریانی شعر و غزلم وسوسه انگیز

در غارت  و  ویرانگری ِ بیهق ِ تن ها
یاغی گری ام هست به اندازه ی چنگیز

ترسم که پس از دیدن ِ ادراک ِ حقیقت
گویند که شمس ِ تو  گریخته ست ز تبریز

برگرد که شد کاسه ی صبر من و یک شهر
از دوری و هجران ِ رخ ِ ماه ِ تو لبریز

هر مرحله از خان ِ جنون را که گذشتم
با دیو، به عشق ِ تو شدم سخت گلاویز

شایع شده بین تو و خالق سر و سری است
این مسئله جدی است، چرا این همه تبعیض؟

بگریز  زمحدوده ی عشقم که نسوزی
از هرم تنم راهبه ی کوچه ی پرهیز

محمد علی شیردل

در حسرت و ناباوری او را نگاه می کنم

در حسرت و ناباوری او را نگاه می کنم
با یک نگاه او ولی باز اشتباه می کنم

هر لحظه می میرم ولی جا ماندم اینجا در خودم
در ذهن خود با بوسه‌ای با او گناه می‌کنم

در من خیال عشق و او با جنگ مطلق آمده
در جنگ با چشمان او فکر سپاه می کنم

عشقش درون سینه ی من قابل انکار نیست
با آرزوی ماندنش خود را تباه می کنم

چون واژه های خسته از تکرار عشقی باطلم
هر لحظه لعنت بر دل و بخت سیاه می کنم

مینا مدیر صانعی

از آئینه بپرسید

از آئینه بپرسید

نشانِ نشاطِ امنِ ما کجاست ؟

در کدام قُله

سیمرغ ،

سفیرعشق"...

ندای ازلی را می سپرد در گوش؟...
رود مقدس

کابین وصال بود

مکرِ کلاغان را هِ زوال راگشود

معنویت ، تارومار شد

بیرق سبز

علم سرخ خون گردید

با محوِ مدارایِ جاری یِ در رگ ها

وداها ،

ماهواره یِ نمایشگرریشه اند هنوز
قدرت ،

مجال آرمانی نیست

درهرکجای باغ

خانه ی جدال و ستیز...
ذهن ، پُرتره هراسناکی ست

در گوشه ، ذبح می کند ، مرغابیان تنهارا
واکاوی حافظه

راهگشای توده هاست

انتهای آن

مقصد عقابها

دربرکه ی کتابها ، پی جویِ ملکه صبحدم مباش

ناظمی معزآبادی اصغر

مایعی، در میان رگ هایم، همچو رود رهایی شادی

مایعی، در میان رگ هایم، همچو رود رهایی شادی
تابشی، مثل نور خوشبختی بر اسیری به وقت آزادی

جامدی، همچو برگ نیلوفر روی جسم گرفته مرداب
یا شبیهی به قطعه ای الماس، در تب فقر و درد بی زادی

تک پری چون نجابت هلیوم، رقص پروانه گون بادکنکی
یا نئون در سیاه سرد زمان، همچو حلاجْ ضد الحادی

نغمه ساده ای چو لالایی، بین چادر سیاه قشقایی
یا قناتی عمیق و پرآواز، در دل خشکی گنابادی

ای شفق در دل شبی قطبی، ای پلاسمای آذرخش آذین
ای ندای بلند رابعه ها، در سکوت عمیق این وادی

یخ خشکی پلمپ گشته دلم، آب داغ است راه فریادم
در نگاه گرفته سردم، لحظه سبز باغ رخدادی

فضل الله روش مهر