| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
کودکم ماندهام هنوز درونِ عمرِ پریشانم
میانِ خاطرهها گم شده، میانِ گریهٔ پنهانم
به هر نفس، تپشِ زخمِ کهنهای در من
هنوز میلرزد از آن روزهای سردِ بیجانم
کسی ندید که شبها چگونه با خود میسوختم
شبیه شمعِ خمیده، فرو ریختم به هر آنم
دلم پر از گلههاییست که سالها خاکش زدند
و با نگاهی شکسته بزرگ شد دلِ نادانم
به کودکیست گره خورده ریشهی همه دردها
به جای دستِ نوازش، رسید خنکایِ بارانم
اما هنوز در این دل، امید روشنی باقیست
که روزی از دلِ آن زخم، دوباره جان بگیرانم
سکینه فرهنگی
شاعر شده ای شعر بگویی و دلم را
در بند در آری و به هر جا بکشانی
شاید که مقرر شده باشد به لبانت
اکسیر جوانی به دهانم بچکانی
قادر شده ای از اثر تیر نگاهت
از بند اسارت دل زارم برهانی
بهتر که بهار آمد و روز نوی نوروز
وقت است که اندوه دلم را بتکانی
دلدار دلش خوش شده با وعده ی دیدار
باز آی که تو جان جهان جان جهانی
لعل لب تو آب حیات است خدایی
ای کاش مرا از مزه آن بچشانی
وقتی که چشاندی و مرا مست نمودی
در بند در آری و به هر جا بکشانی
بتول شیخ
واژهها را
میکاوم،
دانه به دانه،
ریز و درشت...، و
من باور ندارم، دنیا
همین "همیناستها" باشد، من
فکر میکنم،
ایماژی دستنخورده، شاید
همین نزدیکیها
از قلم افتاده باشد ...
سیاوش پیروزکیا
برایت می نگارم نامه ای
ای آنکه در راهی
زبس پاییز ها را دیده ام
سرگرم گل چیدن
دگر از رستن وپژمردن گل ها
نه می خندم
نه می گریم
وحیدکیخا مقدم
دهانی بوی شیر می دهد
دهانی بوی خون
ودهانی که ازقرص ماه تهی ست
بوی شرارت آدم را
به کوچه می آیی
ونگاهت را تقسیم می کنی
دهانت بوی عشق می دهد
وحیدکیخا مقدم
دیگر پاییز برای من عاشقانه نیست؛ درد است.
خشخش برگها صدای فروریختنِ خاطراتیست
که در من با بغض نفس میکشند.
فنجانِ چای، پنجرهای رو به باغ،
و سکوتی که آرامآرام
گلویِ فصل را میفشارد.
ارش رحیمی
شبها که میگیرد دلم ،یاد تو را تن میکنم
تنها به یاد بودنت ،احساس بودن میکنم
خود را بغل میگیرمو ، از بین این دیوار ها
تنها به شوق یاد تو ،سودای رفتن میکنم
وقتی که جای خالیت ،خود را نمایان میکند
من در هجوم اشکها ،احساس مردن میکنم
کم دارد آغوش تورا ،این دستهای خسته ام
دور از هم آغوشی تو ،حس بریدن میکنم
این فکرهای لعنتی ،این خاطرات گم شده
آخر کجای ای جهان ،از عشق دیدن میکنم
این بغضهای تو به تو ،این اشکهای خود به خود
تا کی من این اندوه را ،باخود کشیدن میکنم
دلتنگ هستم خوب من ،ای کاش برگردی به من
شبها که میگیرد دلم ،یاد تورا تن میکنم.!!!
امیرحسین مسافر