یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

بنویسیم که بودیم

بنویسیم که بودیم
یا در این دنیا چه کردیم
سر بردیم ؟
خنده کردیم ؟
زندگی را با ریا در پوست میش
یا به فضل و عشق با یاران گذشتیم
دستی از دستی گرفتیم ؟
یا فقط شمشیر کشیدیم ؟
کودکی را آرزومند
یا به چاه جنگ بردیم ؟
ما که بودیم ؟ ما که هستیم ؟ ما چه کردیم یا نکردیم ؟
ما تمام زندگی را
غصه و غم پیشه کردیم
ظلم کردیم
جنگ کردیم
کشتیم و بی توجه
خنده بر لب افزودیم
بعضی ها ریشه کردند
ریشه ها را خشکاندیم
ما که بودیم ؟ ما که هستیم ؟ ما چه کردیم یا نکردیم ؟
سفره ای باز نداشتیم
نان ها را خیس کردیم
حق آن طفل نیست بداند
ما همین را هم نداریم
عده ای داشتند کسی را
ما همین کس هم نداشتیم
حال باید چه بگویم ؟
بنویسم که بودیم ؟
ما همه یک تن نبودیم
اما در دنیای دیگر
یک به یک پیوند خوردیم


یاسمن ملکی

بمان که نام تو فقط، دلیل زنده بودنم است

تو چی میگی من چی میگم، جهان میان ما گم است
صدای تو ترانه‌ای، صدای من پر از غم است
تو از طلوع می‌رسی، من از غروب خسته‌ام
تو بوی تازه می‌دهی، من از سکوت شکسته‌ام
تو دست روشنی شدی، میان شب‌های کور من
تو معنی امید شدی، برای قلب صبور من
تو از بهار می‌زنی، جوانه در کویر جان
من از نگاه تو هنوز، نفس نفس، امیددان
تو خنده‌ای که می‌دمد، به زخم کهنه‌ی دلم
تو آتشی که می‌کشد، مرا به سمت منزلم
تو ساده مثل آسمان، بلند و بی‌کران شدی
من قطره‌ای که با تو باز، به وسعت جهان شدی
تو چی میگی من چی میگم، ولی دلم تو را شنید
میان این همه سکوت، فقط صدای تو رسید
اگرچه راه دور بود، دلم کنار تو نشست
اگرچه هیچ کس ندید، نگاه ما به هم شکست
تو آمدی و زندگی، دوباره رنگ باور است
کنار تو نفس کشم، جهان همین برابر است
بمان که بی‌تو قلب من، اسیر سردی و شب است
بمان که نام تو فقط، دلیل زنده بودنم است


مسعودبهادری اصل

عشق آمد ناگهان در دام او گشتم شکار

عشق آمد ناگهان در دام او گشتم شکار
کار دستم داد و دل را باختم در این قمار

میگذشت از کوچه و با یک نگاه سر سری
عاشق چشمی شدم خون‌ریز و مست و پر خمار

با سلامش مبتلای طرز گفتارش شدم
با نگاهش زد به قلب زخمی من صد شرار


دیدمش، دیوانه گشتم فکر زنجیری کنید
چشم زیبایش گرفته از دل من اختیار

او اگر مجنون نباشد ،من تمامِ لیلی ام
کاش او یوسف شود من هم زلیخای دچار

شعر گفتن از نگاهش آنقدر ها سخت نیست
واژه هایم میکنند امشب چرا از من فرار؟

دست بر خودکار بردم تا نویسم این غزل
دفتر و شعر و قلم شیدا شدند و بی‌قرار

بیتا خزلی

تو در من تمام نمی‌شوی؛

تو
در من
تمام نمی‌شوی؛
نامت
فراخوانِ خاموش
روز است.


طیبه ایرانیان

هزاران شب سحر کردم

هزاران شب سحر کردم
نیامد خواب شیرینم
من و بیهودگی تا کی؟
از این تنهایی می میرم
نمیدانم کجا گم شد
طنین نو بهار من
دلم از خاطره پوسید
تمام شد عمر تار من

وحید مشرقی

مرا در سینه قلبی هست، که اندر سایه ی قلبت

مرا در سینه قلبی هست، که اندر سایه ی قلبت
ز یک سوی نگاه تو تمنای صدا دارد
ز بوی موی تو مستم
ز زیبایی روی تو دو چشم مست خود بستم

دو لب داری مثال گوی سرخ است
دو چشمانت مثال چشم آهوست
صدای خنده ات، هزاران نغمه ی بلبل سراید
بدان گام خرامانت، فراوان قصه‌ی دلکش سرایند

محدثه شاهمرادی

عشق، دلدادگی، دوست‌داشتن؛

عشق، دلدادگی، دوست‌داشتن؛
یک نام  
فقط تو.


سیدحسن نبی پور