یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

خسته از تکرار شب‌هایم بهاری نیست باز

خسته از تکرار شب‌هایم بهاری نیست باز
می‌برد دل را غمی، اما کناری نیست باز

در سکوت من همیشه قصه‌ای آغاز شد
لیک از لبخند تو، غیر از شراری نیست باز

خواستم یک شب بمانم در نگاهت بی‌صدا
چشم‌هایت گفت: این‌جا انتظاری نیست باز

عمر من در شوق دیدارت به پایان می‌رسد
لیک در این جاده‌ی بی‌سر، غباری نیست باز

عاشقی با یک‌طرف بودن چه تلخ و مبهم است
می‌کشد جان را، ولی جز شرمساری نیست باز

آینه فریاد دارد از شکست خویشتن
جز شکستن در دل من یادگاری نیست باز

باد می‌پیچد به دشت خاطرات بی‌امان
جز صدای پای رفتن، یادگاری نیست باز

کوچه‌هایم بی‌تو خالی، آسمانم بی‌ستاره
در دل این شام تیره، اختیاری نیست باز

روزها رفتند و من ماندم اسیر لحظه‌ها
لیک در زنجیر این دل، رهگذاری نیست باز

هر چه گفتم با نگاهت، بی‌جواب افتاد و رفت
در سکوت چشم‌هایت، جز قراری نیست باز

مانده‌ام با خستگی، با دردهای بی‌پناه
در غزل‌هایم برایت غم‌نگاری نیست باز

مهدی میرزایی

بو داشتن راه و روش ماندن در ذهن آدم‌هاست.

بو داشتن
راه و روش ماندن در ذهن آدم‌هاست.

ردی نامرئی
از چیزی که لمس کرده‌ای
یا به آن خورده‌ای.

داشتن بویی عجیب
به ماندن بی‌بو
برتری دارد.

هیولاها بو دارند،
همین‌طور نوزادها،
کتاب‌های کهنه،
لباس‌های جنگ،
و تخت‌خواب خانه‌ی رفیقت!

بو یعنی ماندگار بودن.
شیوه به یاد آمدن.
شیوه به یاد ماندن.

یعنی بوی لاستیک سوخته بعد از تصادف.
یعنی بوی خونت،
وقتی تازه رگت را زده‌ای،
و وانمود می‌کنی مرا نمی‌بینی.


سپهر امریاس

شب بود، مادرم قصه‌ی عشق می‌خواند

شب بود،
مادرم قصه‌ی عشق می‌خواند
من کنار پنجره،
رو به حیاط،
در بوی شقایق‌ها
زندگی می‌کردم
خواهرم
با عروسک‌هایش خواب بود،
و حوض
طرحِ یک دریا را
در دل می‌جنباند
ماهی‌ها
با ولع ماه
را می‌خوردند،
و شوق
از شاخه‌های نمناک درخت
دانه‌بودن را
در میان لبخند می‌رویاند.
کودکی پرسشگر
در تبِ دانستن می‌سوخت:
حوضِ پرآبِ ما دانش دریا را دارد؟
و آیا ماهی‌ها خواهند رفت به ماه؟
دانه، پیش از آن‌که سبز شودمی‌داند که چیست؟
و لبخند، جز پوششی بر حیرت،فلسفه را می‌فهمد؟
جریانِ هستی چگونه در سیال فکر،ثانیه‌ها را می‌سازد؟
مادرم اما می‌دانست:
دانایی فرصت پرسیدن نیست
دانایی،درک فرصت زیستن است...

محمد جعفر مصطفوی

درضمیرت من دگر نیکی نمی بینم چرا

درضمیرت من دگر نیکی نمی بینم چرا
غنچه‌ای ازگلشنِ حُسنت نمیچینم چرا

منکه بینم گلشنی الوان به باغ حُسنِ تو
مات وحیران گشته براین یاس ونسرینم را چرا.

شد نصیبِ من به بیداری جفای عشقِ تو
نیمه شب آیی تو در این خوابِ شیرینم چرا.

گر تو غمخواری ومی بینی رخِ رنجورِ من
نیستی اندر پیِ درمان وتسکینم چرا.

صد عجب دارم بُتا با اینکه از جان خواهمت
می‌گشایی لب چنین دائم به نفرینم چرا.

دم به دم بر هم زنی رازو نیازم با فسون
با فریبت می‌کنی رخنه تو دردینم چرا.

صد هزاران جهد کردی تا به وجدم آوری
هیچ پرسیدی زمن پیوسته غمگینم چرا.

می شکافم کوه را شاید که بر وصلش رسَم
همچو فرهاد مایلِ دیدارِ شیرینم چرا.

با وجودِ اینکه از رویم ببارد نورِ عشق
باز من محتاجِ آن صورتگرِ چینم چرا.

منکه دائم در رسومِ عاشقی گردم فنا
پیروِ این مکتب و آداب و آیینم چرا.

در رهِ وصلش هدر شد عمرِ (پرویز)وکنون
باز محتاج رخِ آن یارِ دیرینم چرا.

پرویز مهرابی

می‌لرزد شاخه‌های بید در خطوط چهره،

می‌لرزد
شاخه‌های بید
در خطوط چهره،

و موج رنگینی
بر لب پنجره‌ ایی نامعلوم می ماسد
بی‌آن‌که
راهی به بیرون بیابد.

و آن‌سو
معبدِ هوس
در خود فرو می پاشد

جایی میانِ
خواستن و نخواستن،
بی‌تماشاگر، بی خدا

که من
از تو
فقط یک سایه خواستم،
هم‌رنگِ افق؛

نه جلوه‌ی شگرفِ خون
بر دیوارِ تنم


سپیده رسا

بر تنم زخم تبر بنشسته است

بر تنم زخم تبر بنشسته است
قلبم از نا مردمی بشکسته است
من اسیرم در مصاف ابر و باد
شاخه هایم از زمستان خسته است
ما نده در گوشم طنین بیدادها
جاده های روشنایی ، بسته است
کرکسان در انتظار لاشه اند
باغبان بر بوته ای دل بسته است
آشیان دارد . به هر شاخی زغن
فارغ اما مرغکی زین دسته است
او نوید از روشنایی می دهد
حلقه ی دا مش ز پا بگسسته است
بر دو بالش زخم پیکان است و بند
از کمند ناکسان او رسته است
مر غک بیچاره بنمود این سخن
گر چه بر دل غصه ها بنشسته است
همتی باید برون زینجا شویم
گر چه پا ها زخمی و پر بسته است
دیدن روی بهاران بی گمان
بر تلاش و کوششی وابسته است
باید این ویرانه را سامان دهیم
همدلی را گوهری برجسته است
در غم و شادی ،کنار هم شویم
این تفکر بس نکو شایسته است
گر تو خواهی سر بلندی تا ابد
هم تفکر . هم عمل . بایسته است


نادر خدابنده لویی

چشم بر هم بنهادم به خیال آیی باز

چشم بر هم بنهادم به خیال آیی باز
دست خود را برای بغلت کردم باز

شانه را صاف گرفتم که نهی سر بر آن
چو ادایی که به سرهنگ نماید سرباز

آب از دیده روانست و پرید از سر برق
آرزویم که زنخدان تو من گیرم گاز

تو درون دل من جای گرفتی محکم
همچو کارون که جاریست به قلب اهواز

بلبل عشق مرا سخت نمودی به قفس
مرغ در بند فراموش نماید پرواز

من به دیدار تو تشنه تو ولی از من سیر
نشوم سیر ز تو گر بدهی بوی پیاز

عبدالنبی اکبری