| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
شب میآید
میپرسد
"تنهایی؟"
و سپس
غم رفته
اندوه مانده
دلتنگی خاموش را
کنارت مینشاند
و آرام میگوید
اکنون
دیگر تنها نیستی
و..
میبندد
در را
پنجره را
تمام
راههای گریختن را
مروت خیری
بودنت را
آوار کن بر من
که دلم
زیر سنگینی خاطراتت
سالهاست
در سکوت فرورفته
نترس
من از ویرانی نمیترسم
از خالی ماندن میترسم
از نبودنِ تو
از تماشای روزهایی که
تو در آن نیستی
بیهوا بیا
مثل تب
مثل طوفان
مثل
شعری که ناگهان
بر لب مینشیند
و بوی تو را دارد
بودنت را آوار کن بر من
بگذار
خراب شوم
در آغوشی که
ساختنی نیست جز با تو
لیلاموسوی
اما کاش
کاش کسی بفهمد
عشق، همیشه خندیدن نیست
گاهی
به زنی شبیه شبنم
پناه میبری
تا باران شوی.
کاش...
در کتابی،
در شعری،
در نگاه کسی،
عطری از من
جا بماند..........
من الهه م
واژهای از جنس
ایستادن
رسیدن
و با نسیم همراه خواهم شد.
الهه عظیمی
شعرامو از نو بنویس، قافیه هاشو چاره کن
دفتر شعرامو بگیر، هرجارو خواستی پاره کن
هر جایی از این دفترو با اشک، لکی افتاده
هربار واسه یه تصمیمم به دلم شکی افتاده
چجوری از تو بگذرم وقتی که عاشق توام؟
اینقدر به تو شبیه شدم انگار که سایه توام
بین تمومِ درختا، مثل یه بیدِ مجنونم
هرچقدم شاخه بدم تَهش بازم آویزونم
به جرم عشق پایِ دارم، حلقه به دور گردنم
اگه هزار بار بمیرم بازم از عشق دم میزنم
سرت سلامت گل من، بِمون، فکر منم باش
تا وقتی که سنگ منو بِدی به دست سنگ تراش
علی ساجدی
مرا در گیر رفتن مکن
که عمریست
در فصل نیمهتمامت
چون بارانی مردد
پشت پنجره ماندهام
طیبه ایرانیان
نشتی بالای چشام پس چرا پایین نمیای
قربان قد و بالات . به دین و آیین نمیای
روزی صد دف می زنم زل تو چشات
چرا با پای خودت سنگین و رنگین نمیای
بس که ، کاشتی دل مه . حرفاتو باور ندارم
طاقچه بالا می زاری . پس چرا پایین نمیای
تو محل بس که زدم پرسه . همه مشناسنم
غمزه هات طبق طبق . عفیف و سنگین نمیای
به ننم گفته بودم که آش نذری بپزه
من ساده فکر نکردم . که تو بی دین نمیای
با دلم بد مو کنی . بگو چه فکرا سرته
مثل فرهاد میمیرم آخر و شیرین نمیای
روز اول یادته .شازده حسین پایدی به من
دست و پام گمشده بود . گفتی که پروین نمیای
درب و همسایه منه ناله و نفرین مو کنن
کردم عادت به همه ناله و نفرین. نمیای
هی مو خام مثل خودت شم . نیمیشه
شب و روزم شده تمرین . نمیای
این روزا بی خبری بدجوری حالم میگیره
یاده چشمات می ده این زخما م و تسکین نمیای
دیگه من جلد توام قربان چشمای تو من
ور این عاشق دل خسته ی مسکین نمیای
می یلی سر به سرم ایم پا و اوم پا مو کنی
رو دلم پا می یلی بر سر بالین نمیای
نادر خدابنده لویی
کاش فاصله من و تو
مثل فاصله انگشتانم بود
همینقدر نزدیک...
که هر بار دستم را باز میکنم
صدایت لمس شود
و هر سکوتت،
نجواهای قلبم را پر کند
مثل یک موسیقی بی کلام عاشقانه...
باران ذبیحی