| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
گفتند بیش از یک نظر بر دل حرام است
اما گناهی خوشتر از آن در کدام است؟
دیدم رخش، جان از تنم بیخود برآمد
چشمم گواهی داد کاین فتنه تمام است
زاهد مگو پرهیز کن، من با تو کاری
نیست آن که مست است از نظر، در التزام است
آتش اگر باشد نگاهش، من پذیرفتم
کاین سوختن در مذهب عشاق مرام است
روزی اگر گیرم دگر بار آن تماشا
دنیا حلالم باد اگر آن دم حرام است
در سایهٔ زلفش پناهی یافتم من
هرچند زلفش در نظر، صید و غلام است
فاضل خطا کرد ار ز شوق آن نظر، جان داد
زین خوش گناه عاشقان، عذرش تمام است
ابوفاضل اکبری
در خود میتپید و میکوبید
بالهای خیال پروازش را
بر عمود تنگ میلههای حصار
میاندیشد
کاش پروانهای بودم
از پیله به در جَسته
که
بال رها
آشوب در جهانی افکند،
حتی اگر
بر دوشِ
پروانهای باشد
نادر صفریان
غم زده ی بازنگشته ها
نشسته ام خیره
در آبی آرام چشم های تو
که یک روز تمام کشتی هایم را
روانه اش کرده بودم...
شیما اسلام پناه
حال مرا دوباره بین دولت زنجیر چه شد
خسته شدم ازین مهن رویت تکفیرچه شد
خواب تو را بدیده ام در شب و روز انتظار
ساده سخن بگویمت نغمه شبگیر چه شد
مرغ کنشت من تویی عطربهشت من تویی
رنگ تو را گرفته ام شهرت تسخیر چه شد
باد گلو سخن نشد این همه رو به غم نشد
مست و ملول گشته ام بنده تدبیر چه شد
ناب غزل سروده ام از همه سر سروده ام
سر بتو میدهم ببین رغبت شمشیر چه شد
شوی شدی به هرکسی روی شدم بهرکسی
من خس بینشان شدم بنده تحقیرچه شد
جعفری ام گلایه کن در ره عشق کنایه کن
جان ودلم برای توست همت تحریرچه شد
علی جعفری
اکنون برایت میگویم چگونه آمد
و در هر چشمه و رودخانه ای
دانه های آن در یاقوتی شفاف شناور شدند
ناگهان دستهی سنجابها پراکنده شدند
تپهها گره از کلاه گشودند
و پرندگان آواز سر دادند
آنگاه آهسته به خود گفتم
«این باران است»
اما اینکه چگونه همه جا
خشک شد نمیدانم
زیر رشته های پیوسته شبنم
دخترکان و پسرکان آبی و زرد
راه میرفتند
و هنگامیکه بدانسو رسیدند
مدیر مدرسهای ، خاکستریپوش
رنگین کمان را بهآرامی برداشت
و باران را در پی خود کشاند ...
حجت هزاروسی
با غوغای باد و باران
سحر گاهِ نبودنت
در افق تاریک تنهایی ام
بر دوش باد دیدم موج گیسویت را
لبانِ خیس باران شدم
بوسیدم غنچهٔ سرخِ لبانت ،
آنگاه که در چشمانِ عاشقم
چون قطره
بس فریبا غلتیدم
بر گونهٔ سردِ خیالت
************
دود سیگارش
مَهی می شد در سینهٔ سپهر
مردی که زنی در آفاق چشمانش
نشسته بود جای طلوع ماه را
***********
میان شانه های خورشید
که جایت نمی شود
در قرص ماه هم که نمی نشینی
قدمت بر دیدگانم
در قلب من فرود آی.
علیزمان خانمحمدی