یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

در جعبه‌ی موسیقیِ شکسته‌ام،

در جعبه‌ی موسیقیِ شکسته‌ام،
صفحه‌ی گرامافونی می‌چرخد
که سوزنِ صدایت را
بر سطحِ سیاهِ تنهایی‌ام می‌کشد؛
نه تو،
فقط آن نتِ مینورِ «بمان»،
که در سکوتِ بعدش،
مثل تیغی زنگ‌زده می‌ماند
و دیگر هیچ.

نیمه‌ای در کار نیست،
تنها تکه‌ای از سپیده‌دمیِ بی‌رنگ،
پرده‌ی چشمانت بالا رفت
و من،
در عمقِ آن مردمکِ سیاه،
غرقِ خودم را دیدم
و گم شدم.

ما، راهزنانِ این لحظه‌هایِ تبعیدی‌ایم؛
یک شمعِ نیمه‌سوخته بر طاقچه‌ی فراموشی،
یک نامه‌ی پاره که دیگر کسی آن را نبرد،
و بوسه‌ای که
بر لبِ جامِ زهر،
به جایِ شهد،
تلخیِ جدایی ریخت.
کامل‌شدن؟
افسانه‌ای‌ست برای کودکانِ بی‌خواب.
فقط این تکه‌ها،
مثل خرده‌هایِ آینه‌ی شکسته‌ی ققنوس،
که هر کدام،
شعله‌ای از تو را
در چشمانم برمی‌افروزد
و می‌سوزاند؛
و من،
در همان لحظه‌ای که
دستت را از دستم کشیدی،
دوباره متولد می‌شوم
نه برای زیستن،
بلکه برای مردن
در هر نفسی که
بویِ غیابِ تو را
در ریه‌ام می‌پیچد...


رامین صحراگرد

آن یار ندارد هیچ جز زهر بلای خویش

آن یار ندارد هیچ جز زهر بلای خویش
که برده دل مارا بی سر و صدای خویش

کنه آن یار مرا دل نداند شهریار
حرف خود داند فقط یار من ای مولوی

خرم شود آن دم که این بنده شود حافظ
بطلب طلب جان را ای تربت بی حافظ


تو دانی که توانی روی اندر محلش که گدایی
چه گویم که ندارم شرف کوی گدایش

یگانه فروزنده

همینکه نقش طلایی، بر این سیاه کشید

همینکه نقش طلایی، بر این سیاه کشید

دوباره ،روز نو آمد و خسته اه کشید

دوباره دوروبر از هر طرف ،حصار کسی

به طول نامتناهی ،ازین نگاه کشید

دوباره دل به دلیلی برای بود رسید

دوباره هست،خودش خط بر آن گواه کشید

دوباره ذهن کویری ،نرفت سمت سراب

فریب هر چه که او را به اشتباه کشید

کلاغ قصه هم آخر به منزلش نرسید

و کار قصه اش آخر به ایستگاه کشید

پگاه عامری

گرچه بر جانم به شب غم های پنهان میرسد

گرچه بر جانم به شب غم های پنهان میرسد
صبحِ امیدم هنوز از قلبِ ویران می‌رسد

در میانِ تیرگی، نوری نویدم داده‌اند
روحِ من در خلوتِ خاموشِ ایمان می‌رسد

هرچه در من سوخت، خاکستر شد و اما هنوز
عشق بر آغوشِ این خاموشِ عریان می‌رسد


گر شکست آیینه‌ام، در خرده‌هایش بینمت
نورِ تو بر ریشه‌ی تاریک خُسران می‌رسد

خسته‌ام، اما به شوقِ دیدنت ماندم به هوش
زخم اگر بسیار شد، درمان ز یزدان می‌رسد

رفتم از خویش و دلم از سایه‌ها دیگر رها
اشکِ من در ساحتِ تسلیمِ عرفان می‌رسد

چون سحر از خاک برخیزم، نظر گر اَفکَنی
زان‌که از ظلمت، رهایی در همان جان می‌رسد

ابر میگرید به اشکی بی محبا در خفا
خنده بعد از رعدِ عصیان،بعدِ طوفان می‌رسد

برگ می‌ریزد ولی در ریشه، جاری می‌شود
آن‌که از مرگش نترسد، بر گلستان می‌رسد

چون دلی در آتشم، اما به جان دریا مقیم
شعله‌ای از آتشِ ایمانِ سوزان می‌رسد

هرچه بیداد است، تسلیمِ عدالت می‌شود
عدلِ حق در وادیِ معنای انسان می‌رسد

هرچه خاموشی‌ست در من، سر به فرمان تو شد
نورِ تو هر لحظه بر این جانِ حیران می‌رسد

گرچه شب در جانم افکند آتشی از بیم و داغ
صبحِ تو، ای مهرِ مطلق، بر پریشان می‌رسد

گرچه در راهی گُمم، در جستجوی وصلِ تو
خوب می‌دانم که روزی ختمِ هجران می‌رسد..

شبنم ولیدی

مؤمن از این سر و تا آن سر میخانه پر است

مؤمن از این سر و تا آن سر میخانه پر است
عقل هم در پس این منزل ویرانه پر است

دل اگر صاف بُوَد، آینه‌دار سِرِّ خداست
ورنه از نقش خیالات پریشانه پر است

صوفی و زاهد از این راز نهان بی‌خبرند
که دل از شور تو، ای ساقیِ فرزانه، پر است


نه ریا مانده در این سوز، نه تشویش دگر
سفر از خود به تو، ای جانِ جهان، خانه‌ پر است

به تو دل بسته‌ام ای قبلهٔ رازِ ازلی
که دل از غیر تهی، از تو چو پیمانه پر است

همه هستی، همه بودن، همه جان از تو گرفت
جلوه‌ات در دل این پرده‌ی جانانه پر است

نه غمی هست، نه بیمی، چو تویی در دل ما
دل سراپای تمنای تو، افسانه‌ پر است

هر که با عشق تو آراست دل و دیده خویش
هم ز خاکش نفس و هم ز لبش دانه‌ پر است

ما ره دِیر تو جُستیم، نه محراب و مقام
کوچه‌ی عشق تو از قافله، دیوانه پر است

ساقیا،باده بده از خمِ عشق و طربت
در دلت، سجده کند عقل که مستانه پر است

از دل زال سپه گر بدمد چون گل سرخ
تیر فرزند به فتح در بیگانه پر است

هر کجا رعدِ کفِ آرش و شمشیرِ تو بود
دفتر غیرت ما از ره مردانه پر است

یلدا یوسفی

چو بازآیی نهی پا را به روی چشم بیمارم

چو بازآیی نهی پا را به روی چشم بیمارم
تو را نادیده سرمستم چرا گویم که هشیارم

به آغوش تو آرامش به دستان تو آسایش
به جای سبزهٔ عیدم گل عشق تو می‌کارم


چو نرگس چشم جادویت بهاران عطر گیسویت
به فروردین دیدارت پر از برگم سپیدارم

بریزم من به پایت گل، گل سوسن، گل سنبل
گل میخک کنم فرشت اگر آیی به دیدارم

در میخانه می‌بندم ز دل مستانه می‌خندم
میان کوچه‌ها گویم تو را من دوست می‌دارم


بیا مادر بهار آمد گل افشان روزگار آمد
به شوق دیدنت امشب نخوابد چشم بیدارم

فروغ قاسمی

در چمدانِ شطرنجی ذهنم

در چمدانِ شطرنجی ذهنم
مُهره‌های بی‌آبرو
از دلِ توکل‌های پوچ
لایی می‌کشند
شب
بی‌حیایی‌اش را
در سکوتِ مطلقِ صبح
فریاد می‌زند
در رقصی مبهم
مغز استخوانم را سَر میکشم
بار کُد های روی گونه ام
بر فتوای سانتیگراد
سرخ مزه هستند
سفیدی شقیقه هایم
تاریخ نشخوار می‌کنند
و من
آخرین نسل ماضی استحماری
با مصدرِ هواریدن

دکتر سید هادی محمدی