| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
به رخ زیباست، اما در دلش آرام جایی نیست
نسیمی خنده بر لب دارد و در سینه، صفایی نیست
به چشمش روشنی پیداست، اما چون به جان آیی
میان موج لبخندش، خبر از آشنایی نیست
کلامش نرم و شیرین است، اما بیوفا گاهی
چو شبنم بر گلِ صبحی، بماند و پایایی نیست
دلش چون شمع میتابد، ز دور اما، ز نزدیکش
اگر یک دم نظر افکنی، نشان از روشنایی نیست
خدا داند که در هر چهره، رازی پنهان است پنهان
کنار هر رخ زیبا، ضمانتی برای خوبی نیست
سکینه فرهنگی
غم به ویرانی چه راحت آمد و بر دل فاضل نشست
اشک سوزانی که میغلطید، آرام بر ساحل دل نشست
دریا آرام و آبی وسیع در مردابی دو صد چندان بریخت
تصویری از هزاران زندگی در این دل نا قابل نشست
رو به دریا کرد و هر قسمت از احساس بی احساس را
در سینه غوغایی به پا کرد و آنگاه در منزل واصل نشست
بعد از آن بر خاک بیافتاد،رها از هر نا فریادی بدید
تازه فهمید دلم، در حسرت باران نا غافل در سواحل نشست
روی ساحل بر تن شن ها نوشتم ،با ناز گل کِی می شود
همچو کوهی استوار، در این محفل با انسان کامل نشست
راد می گفت جُستم زان گنج نهان،در گوهر کون و مکان
صد شورش بر انگیخت آنگاه در ساحل ناقل نشست
منوچهر فتیان پور
چه خوش است راز گفتن با حریفِ نکتـهسنجی
که به یک نگاهِ گرمش، برسد حدیثِ گنجی
دلِ او چو آینه باشد، نگیرد از تو پرده
نفسی که بوی صدقش، بکَشد غبارِ مرده
سخنش چراغِ راهت، نفسش نسیمِ جانت
به سهولت از پریشـی، ببرد غمِ نهانت
راز اگر به اهل باشد، بشکفد درونِ سینه
ورنه خارِ زخم گردد، بنشینـد در کمینـه
پس بگو به اهلِ معنا، که صفاست راهِ دلبر
که ز رازِ راست گفتن، شود آدمی سبکتر
یعقوب پایمرد
دلتنگیای که جرعهجرعه مینوشم
فراموشیای که از آن من نیست
تَر است چشمانی که اسمش منتظر است
بغل کن اسمت را
حِست را
جسمت را
رها شو یکبار دیگر در فراسویِ خیال
چه زمانی میرسد لحظهی وصال؟
تلخ است قهوه ای که هرگز شیرین نشد
بیروح، سرد و نظارهگرِ پرستوی سیاه
کوچ میکند اینبار، تنها
مانند ارتش یکنفره که هر بار شکست میخورد
نیش میزند، و رگهایی که ملتهب میشود
جایی برای خنده نیست
تلخ گریه کن
امّا میخواهم پرستارم شود رویا
آمپولم را بزند خیال
دارو دهانم گذارد تفکّر
بالاخره مرخص میشوم یک روز
مرخص از درمانگاهِ سپید
از خودت مرد بساز
زن بساز
آدم بساز
راستی چقدر خوب است آدم!
آدمی که به هنگام غم میگرید
حقیقت است که گریه نعمت است
نعمتی که سهمِ هرکس نیست
فروختنی نیست در بازاری نمیخرند
بدست آوردنیست
جوهرِ وجود میشود
اشک مانند قطرات مُروارید است
دل که نسوزد، اشک جاری نمیشود
فراغ واقعا داغِ سوزانیست
و ثمرهاش قطرهقطره اشک است
مهم است که گریه کنی، یک دلِ سیر
امّا بعد لبخند، هدیهی آدمیّت است
از خودت مرد بساز
زن بساز
آدم بساز
راستی، چقدر خوب است آدم!
حسین احمدی خواه
گاهی تنفّر
میشود سایهی قلبم
و مرا به سُخره میگیرد.
تمام استخوانهایم
در آسیابِ تقدیر،
زیرِ خروارها دوری و رنج
درهم میپیچید.
روزگاری برایم گل میآوردی
و لبخند را
میزبانِ نگاهم میکردی...
چای دارچین بود
و صحبتهای گلانداخته،
و ساعتی
که ما را یاری میکرد.
چگونه شد که تو،
مهربانِ من،
سایهی نگاهم،
شدی نگهبانِ مخوف؟
شدی پارهای سنگ
و بر پیشانیِ انتخابم نشستی؟
مگر قولِ دشتی از سخاوت،
و راهی هموار،
و دنیایی آرام را ندادهای؟
دلم برایت گاهی تنگ میشود،
گاهی قلبم از حرفهایت
رنج میکشد...
آری، سالها گذشت
و تو، که مثلِ هالهای از غبار
از خاطراتِ من
بر باد خواهی رفت...
الهه عظیمی
