| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
به دل فِتاده هوسی، زِ آسمان دورتر
شهابِ آرزوی ما، زِ شمع بینورتر
به شوقِ باغِ محال، همره باد میرویم
چه سود؟ شاخهی امید، مستورتر
زمانه بر درِ بسته، نگهبانی استوار
هر آنچه «میشود» پندار، مهجورتر
دلِ رنجور و خسته زِ پا نمینشیند اما
قدم به جادهی تقدیر، از آن رنجورتر
چو موج که به ساحل سیلی زند هر دم
قسم به دیدهی بیدار، زمانه مغرورتر
زِ صبح رسیدن اگر دَم زدیم، شام آمد
پایانِ خوشِ قصهی وصالِ ما، ناجورتر
مجید توحیدلو
پشتِ این مرمرِ خاموشِ لبها،
نبضِ غیاب، دیگر رگ نمیزند
آینۀ لایتناهی، بیموج و خالیست؛
آنجا که گِل تَنگِ کلمات فرونشست،
نور، صخره ریگهای کفِ ادراک را
با حوصلۀ ماه میشمارد.
اینجا، زمان در مهِ غلیظِ تکرار،
عقربههایش را گم کرده است.
هیچ دَرّندهای زمان را نَدریده؛
تنها،
ساعت را از قوزکِ هستی
با احتیاطِ پَرِ پروانه
پوستبهپوست کَندهاند.
وقت،
اکنون، تنها یک رَدِ سوختگیست.
حقیقت، شیئی برای جُستن نیست
کافیست
هنگامی که هیاهو به گورِ خویش میخزد،
جهان، شروع به پوستاندازی کند:
یک پوستِ نقرهای، پوسیده از بانگِ دروغین،
و آنچه زیرش مُهر شده بود،
چون بذری که از سُربِ سنگ میگُشاید،
بیتابیِ خود را
آهسته
بر آفتابِ اَزلی سر میکِشد.
سکوت، حتّی تاریکترین سایهها را نمیبَرَد؛
تنها
با دستانِ شفاف و بارانزدهاش
غبارها و زوائد را میشویَد
مانندِ موجی که شنزارِ ساحل را
هر روز، از نقشههای روز پیش، پاک میکند
تا تو،
بیهیچ پیرایه و حجابی،
چون بلوری در نورِ نخستین،
تنها و روشن،
باقی بمانی.
مریم نقی پور خانه سر
پس از مدت ها دیشب سری به غرورم زدم
یک گوشه ای افتاده بود
گرد و خاک گرفته ، رنگ و رو رفته ، رد پایی آشنا که رویش خودنمایی می کرد
جلو رفتم ، با دستم شروع کردم به پاک کردن گرد و خاک رویش
نگاهی به من کرد
سرم را از خجالت پایین انداختم
زل زده بود و به من نگاه می کرد
انگاری یک دنیا حرف درون یک بغض فرو خورده تبدیل به قطره اشکی شده بود که روی گونه اش لغزید
به تمیز کردنش ادامه دادم
متعجب از اینکه چه شده که سراغش رفته بودم
با صدایی که گویی ... پرسید : ارزشش را داشت
آمدم بگویم نه و بغل بگیرمش و کلی برای هر دویمان گریه کنم..
لال شدم
خیالم پر شده بود از اویی که بخاطرش غرورم به این حال و روز افتاده بود
چند دقیقه به قدر چند سال بر من گذشت
سرم را پایین انداختم با شرمی که تمام وجودم را فرا گرفته بود با صدایی لرزان گفتم: چشمهایش
سری به تاسف تکان داد
..و دیگر ندیدمش
علی کسرائی
ناگهان رفتی اسیر غم خصمانه شدم
مثل مجنون جگر سوخته. ویرانه شدم
موسم غربت من ؛ از تو سرانجام گرفت
از غم دوری تو دربدر از خانه شدم
لحظه ها بی مرا به غصه عادت دارند
باخدا حافظی ات ساکن غمخانه شدم
بیقرارم همه شب از تب ات آسیمه سرم
درهوایت هدف شعله چو پروانه شدم
عمر بی حاصل من را ثمری جز تو نبود
شاعرم کرده نبودت ؛ آیهٔ ناله شدم
در اتاق عطر دعاهای تو جامانده (سلیم)
درغمستان تو بر اشک خودم شانه شدم
در خیالم همه شب غرق تمنای توام
در خودم گم شده ام مضطروحنانه شدم
مثل زندانی محکوم و جامانده ز عدل
همه گویند که از هجر تو دیوانه شدم
قاسم پیرنظر
سکو تت در دلم افتاد و ایمان شد ، بماند این
میانِ بودن و رفتن پُل جان شد ، بماند این
دلم گم گشته در تقدیر ، خود را باز می جوید
غمی در خنده ی ایام پنهان شد. بماند این
زمان رفت و نرسیدیم ، شاید وعده ای دیگر
که نامم در هوابت رو به پایان شد ، بماند این
تو رفتی و پس از رفتن ، خود من نیز غایب شد
جهان در خلوتِ چشمم گریزان شد ، بماند این
به ظاهر رفته ای اما درونم پر صدای توست
سکوتم با تو پر شد ، نغمه خوانان شد ، بماند این
دلم خون شد ، به آغوشم پریشانی شکفت امشب
شبی در من تمام عشق عصیان شد ، بماند این
درون سینه شوری از غمت جوشید بی پایان
هوایت رفت و در من بی تو توفان شد ، بماند این
فریبا دلال
عشق تو با دل من هیچ من و ما نکند
خندهی مهر تو با جان غزلها نکند
ماه اگر بر دل تاریک بتابد چه شود؟
نور چشمان تو جز نور ثریا نکند؟
آن چه با زمزمهی عشق کند باغ بهار
بیتو این باغ غمآلود شکوفا نکند
دل اگر بیتو بماند همه شب سرد شود
گرمی مهر تو جز گرمی دنیا نکند
هر نفس با غم دوری همه جان میسوزد
جز حضور تو کسی نام مرا ما نکند
هر غزل با تو شکوفا شود ای جان امید
بیتو این شعر به دل شور تماشا نکند
هر ستاره به شبِ تیره اگر نور دهد
روشنی جز به لب حافظ و یلدا نکند
محمدرضا گلی احمدگورابی
